یک قدم مانده به سقوط ...(امید؟ایمان؟باور؟)

مینا لطفا تمومش کن!!یک بار هم که شده محض رضای خدا به حرف من گوش کن ! 4 ماهه هر روز و هر شبمون شده دکتر,دکتر,دکتر ...کدومشون تونست کاری کنه ؟کدومشون دردشو فهمید که راه چاره اش بشه پیشکش ؟دکتر بی دکتر ...

+ولی بابا

بغض و گریه امانم نمیدهد و واژه ها نیامده غرق بغض و اشکهایم میشوند و یک به یک جان میدهند
درست همانند امید هایم.

_ببین دخترم سعی کن درک کنی چی میگم ,سعی کن مثل اون دو ماهی که من و مادرت نبودیم و تو به تنهایی این درد رو کشیدی قوی باشی ... تو چطور تونستی این همه درد رو به تنهایی بکشی و سرپا باشی رو نمیدونم اما من به عنوان یک مرد وقتی شنیدم پسرم شب و روزش رو تو بیمارستان ها میگذرونه و پرستارش شده دخترم,شکستم و شکستنم رو همه دیدن ...مادرت به عنوان زن و یه مادر وقتی شنید حالش شد اینی که میبینی !

در واقع ما مردیم اما بخاطر شما داریم نفس میکشیم...

و سکوت پشت سکوت ...راست میگفت من به چشم شکستن هر دو را ,ان هم در یک شب دیدم و چشمهایم را بستم تا بیشتر از این نشکنم...

_تنها یک راه چاره هست که مطمعنم جواب میده شک ندارم ...من و مادرت تصمیم گرفتیم ببریمش مشهد

+پس منم باید بیام...
_آخه مادر تو همینطوری هم از درس و زندگیت افتادی ...بمون درستو بخون
+مامان میشه من بجای تو برم خواهش میکنم ؟؟مامان مرگ من اجازه بده ؟مگه تو این چهار ماه بفکر درس بودم که الان باشم ؟برادرم داره جلوی چشمام ...مامان لطفا !!التماست میکنم

به هر نحوی که بود برای شب شهادت امام رضا بلیط گرفتیم و راهیی جایی شدیم که شاید چراغ رو به خاموشی امیدمان بار دیگر روشن شود ...

بماند که چهار شبانه روز من و پدرم شده بود اشک و دعا و نماز ...بماند که چهارشبانه روز به هر دری میزدیم تا امید اخرمان نا امید نشود و بماند حال برادری که این روز ها برای به پادر آوردنمان قسم خورده بود ...

تنها یک روز مانده بود برای به بار نشستن این امید و یا شاید هم ...

برای درک حال من درمانده و پدر قد خمیده باید به معنای واقعی کلمه بریده باشی و دستت به هیچ جایی بند نباشد...وقتی میگویم شاید هم و سه نقطه ,یعنی تنها یک روز مانده به فرو ریختن ادم هایی که ترک برداشته اند ...

کم آورده بودم,بریده بودم احساس میکردم بقول پدر تنها راه چاره مای بیچاره همینجاست و اگر این یک روز را هم جواب نگیریم همه چیز تمام میشود و برادرم را از دست میدهیم ...اشکهایم در کنار اشک های پدر سیل عظیمی به راه انداخته بودند چرا که هر کسی که نگاهمان میکرد دلش برای درد بی درمانمان میسوخت ...

باید میرفتم ...باید میرفتم به پایش می افتادم والتماسش میکردم ...مهم نیست چطور به چه شکل

اما باید میرفتم ومیتوانستم ...

به پدر میگویم میخواهم بروم زیارت و از آنها دور میشوم

ازدرب صحن آزادی میخواهم داخل شوم اما مگر این پاهای لعنتی حرکتت میکنند؟
مگر این چشم های به خون نشسته چشم از حرم بر میدارند ؟
همانجا می ایستم و نگاه خیره ام را دنبال میکنم و لب میزنم :

نخواه که پدرم جلوی من غرورش شکسته بشه و حرفش رد بشه ...نخواه وقتی خواست بگه امام رضا ,از نگاهم شرمزده بشه و سکوت کنه ...میبینی بریدم من گناهکار بریدم اما چرا باید تاوان گناه منو یکی دیگه بده چرا؟
چجوری التماست کنم راضی میشی ؟چجوری گریه کنم دلت بحالم میسوزه ؟به پات بیفتم خوبه؟
باشه به پات میفتم و التماست میکنم نذار شرمنده مادرم شم ...نذار مادرم بگه اگه خودم میرفتم شفای بچمو میگرفتم ...نذار مادرم بگه تو که لیااقت نداشتی چرا رفتی ؟نخواه شرمنده مادری بشم که بهش اطمینان دادم بچشو سالم تحویلش میدم...نخواه شرمنده مادری بشم که گفتم رضا رو با حال خوب میارم...

نمیدانم چطور ضجه مویه میکردم که هر کسی از راه میرسید التماسم میکرد که بس کنم...
نمیدانم چطور به پایت افتاده بودم و چند ساعت شده بود ...اما حالم خوب بود ...حال دلی که چهار ماه تمام است که آشوبه.

اما چرا حال رضا خوب نیست را نمیدانم ؟مگر نباید معجزه میشد ؟مگر نباید گریه ها و التماس هایم جواب میداد ؟اصلا من به جهنم جواب اشک ها و التماس های پدرم هم این بود ؟

شب شده بود و من از صبح ورودی حرم مانده بودم جرئت زیارت به خود نمیدادم ...میترسیدم ؟شک داشتم؟نمیدانم اما پاهایم یااری نمیکرد از همانجا عقب گرد میکنم سر از صحن انقلاب در می آورم و

گروهی که روبه روی حرم روضه حضرت عباس(ع) میخوانند و به سینه هایشان میزنند و برای شرمندگی اش اشک می ریزند ...

و من مات مانده ام ...نه تماس های پدر مرا از بهت خارج میکند و نه نگاه های متعجب و غریبه زائران

فقط میدانم برای منی که کمتر از 8ساعت مانده تا به نا امیدی مطلقم این راه اخر است ...

راهی که باید بروم و التماس مردی را کنم که روضه به زبان ترکی میخواند و عده ای دورش جمع شده اند...عده ای که نیمی از انها حتی زبانش را هم نمیدانند ...

با بغض و صدای گرفته ای جمعیت را کنار میزنم و میرسم به روضه خان که بد احوال منه شرمنده را روایت میکند ...و لب میزنم :

برادرم حالش خوب نیست و تنها راه چارمون اینجا بود که ... فردا بر میگردیم تهران اما حال برادرم همچنان تغییری نکرده ...دعا کنید دعا کنید شرمنده مادری نشم که چشم انتظار پسرشه با حال خوب ...دعا کنید و نذارید شرمنده بر گردم ازتون خواهش میکنم ...

و روضه و دعایی که آن روضه خان میخواند و صدایش مطمعنم به عرش خدا هم خواهد رسید حال خرابم را خوب میکند ...

نمیدانم خدا به قد خمیده و شکسته پدرم دلش سوخت
یا به مهر و دل شکسته مادرم
و یا شاید بی کسی من و برادرم
اما معجزه زندگی ما اتفاق افتاد
معجزه ای که خانواده 5نفره را سرپا نگه داشت ...
من شرمنده مادرم نشدم اما
شرمنده حکمت خدا و
معجزه امام رضا(ع) چرا ....

#مینارسولی

1395.09.05
1397.06.05
05:00

(بمناسبت تولد بهترین هدیه ی زندگی ام

رضا رسولی 1380.06.21)


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

زهرا میرزایی ,ابوالفضل مولوی ,مبینا صادقی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پیام رنجبران(اکنون) (25/6/1397),زهرا میرزایی (25/6/1397),همراز محمدی (26/6/1397),مبینا صادقی (26/6/1397),ابوالفضل مولوی (27/6/1397),همراز محمدی (29/6/1397),ابوالفضل مولوی (31/6/1397),سید ایمان برقعی (31/6/1397),مینا رسولی (2/7/1397),زهرا میرزایی (3/7/1397), ک جعفری (4/7/1397),داوود فرخ زاديان (8/7/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرا میرزایی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 شهريور 1397 - 20:54

نمایش مشخصات زهرا میرزایی درود بر مینا بانوی گل و عزیز
دلنوشته ای بسیار زیبا و توام با عشق و محبت
انشاالله همه بیماران لباس عافیت بپوشند
قلمتان هماره مانا و نویسا
در پناه حق

@};- @};- @};-


@زهرا میرزایی توسط مینا رسولی Members  ارسال در دوشنبه 2 مهر 1397 - 22:51

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب زهرای عزیزم
از همراهی و نگاه مهربانت بسیار
سپاسگذارم
ماندگار باشی و نیکنام

:x @};- @};-


نام: مبینا صادقی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 شهريور 1397 - 18:53

نمایش مشخصات مبینا صادقی با سلام خدمت عزیز دلم مینا جان
داستان هایت زبان دل دارند و احساسات درونشان بال پرواز درون عماق فکر خواننده ...
واین شگفتی توست
امیدوارم همیشه بهترین ها از آن تو باشد
جمله ی دیگری برای نوشته هایت پیدا نمی کنم تا اخر داستان هایت هم همین نوشته کافیست برای بیان


@مبینا صادقی توسط مینا رسولی Members  ارسال در دوشنبه 2 مهر 1397 - 22:54

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب مبینای عزیزم
از همراهی و لطف همیشگی ات دوست عزیزم
بسیار سپاسگذارم
:x @};- @};-
ماندگار باشی و نیکنام


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 شهريور 1397 - 22:12

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی عالی@};- @};- @};-


@ابوالفضل مولوی توسط مینا رسولی Members  ارسال در دوشنبه 2 مهر 1397 - 22:57

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب
سپاس از همراهیتان
ماندگار باشید و نیکنام
@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.