از تو فقط حسرت ماند و ...

نبودن هایت مرا به بی رحمانه ترین شکل ممکن زمین زد ...به بی رحمانه ترین شکل ممکن تمام وجود و هستی ام تکه تکه شد و از صدای دردها و شکستن هایم حتی حال دشمنانم هم بحالم سوخت ...
روا نبود این چنین انتقام بگیری ...بخدا که روا نبود این چنین بروی و مرا آواره پیچ و خم نبودن هایت کنی ...
روا نبود من صاحب عزا باشم و داغدارت...بخدا که روا نبود اینچنین بروی و مرا آواره پیچ و خم نبودن هایت کنی...
حالا من با قد خمیده و دل هزار پاره ام میخکوب سنگ سیاهی که نشان از بخت سیاهم میدهد ,شده ام و غم دوباره ندیدنت در دلم سنگینی میکند ...
دلم برای تمام خنده هایت که به عرش خدا هم می رسید تنگ است ...بخدا که عرش خدا هم دلتنگ است,دلم برای حتی یکبار دیدن قد و قامت دلبریات هم تنگ است ...بخدا که قاب دوربین هم برای دیدنت دلتنگ است
جانان جانم عکس هایت برای رفع دلتنگی کافی نیست ... بخدا که کافی نیست.
بوی عطر تنت را هر دم از لباس هایت میگیرم همان لباس هایی که با دنیای من ناسازگار بود و حالا شده تنها همدمم ...
روا نبود خودت نباشی و روزهایم را سنگ سیاه مزارت پر کند و شب هایم را قاب عکس های روی دیوارت ...روا نبود خودت نباشی و حرفهایت نقل قول هر محفلی باشد و خوبی هایت که هیچ گاه به چشمم نیامد بر سرم فرود اید.
قرار نبود تمام بی محبتی هایم را خرج سردی سنگ سیاهی که سنگ تمام گذاشت بر بی کسی هایم ,کنم...قرار نبود من عزادار تو باشم اما میبینی دنیا عزادارم کرد ...
حالا که به دنیا باختم بگذار اخرین دیالوگ این فیلمنامه مضحک را هم بگویم وتیر خلاص زندگی ام را رها کنم ...بگذار امروز را هم چون روز های بعد از تو به دنیا اعتراف کنم ...
اعترافی که من تنها متهم و مجرمش هستم وتو ...و تو تنها شاکی ...
اعترافی که تو را بمن نخواهد بخشید ...
من بد کردم به تو ...به خودم ...به دنیایی که انتقامت را به بدترین شکل ممکن گرفت و مرا زمین زد و شکستم داد .
من هرلحظه می میرم با صدایی که میگوید :

چرا آخه از من متنفری؟چون به سبک شما زندگی نمیکنم ؟چون دلم میخواد جوونی کنم ؟بابا به پیر به پیغمبر هرکی که لباس مارک میپوشه بی خدا نیست ...به همون خدایی که سنگشو به سینه میزنید هرکی که موهاشو کمی مدل روز درست میکنه بی دین نیست.مگه معیار سنجش شخصیت آدما به کت و شلواره؟هرکی جین بپوشه لاته ؟بی سرو پاس؟نه بخدا نیست

منم به اندازه شما خدارو میشناسم ...منم به اندازه شما ناموس سرم میشه ,چرا دارید زجر کشم میکنید ؟چرا بهم انگ ناخلف بودن میزنید ؟چون به دل خودم جوونی میکنم ؟چون با دل شما که مال سه دهه ماقبل هستین راه نمیام؟
کجای قران گفته صدای خنده هاتو کسی نشنوه ؟کجای دین گفته مرد باید کار کنه و کار کنه و کار ؟؟؟؟؟منم دلم میخواد مثل همسن و سالهای خودم برم تفریح ...بگردم...لباسی که دوست دارم رو بپوشم ,میخوام زندگی کنم...چیزی که شما انجام نمیدید ...
زندگیتون خلاصه شده توی کار و کار ,زندگیتون شده یه کت و شلوار مشکی و قیافه مغرور و حق به جانب,شما نه محبت کردن بلدید و نه میخواهید که بلد باشید.
من مثل شما نمیخوام خشک و رسمی زندگی کنم نمیخوااام
+دیگه بسه نمیخوام صداتو بشنوم ...تو آبروی منو بردی با این مدل جوونی کردنت ...از داداش بزرگت یاد بگیر ببین چه سربه زیر و ارومه...ابرومو بردی از بس با همه شوخی میکنی و همه به دلقک بودنت میخندن ...نه کار درست حسابی داری نه سر و شکل آدمیزادی ...
والا نداشتنت شرف داره به داشتنت...هر وقت مثل ادم تونستی زندگی کنی پاتو ,تو این خونه بزار .
_آره میرم این زندگی هیچیش به کام من نبود هیچیش ...حتی زن زندگیمم به انتخاب خودم نبود میدونید خسته شدم از حرفاتون ...از کارهاتون...اون دختر بیچاره رو هم مثل من آواره کردید اما من تمام محبتم رو خرجش میکنم که در نبود من لعن و نفرینم نکنه...از سردی من سرد نکنه,کاری که شما با من کردید ...
اصلا میدونید چیه؟نذر کردم هیچ وقت به شب عروسی که بیشتر به شب عزا شبیه نرسم ...به جای اون کت و شلوار سفیدی که قراره بپوشم فقط چند متر پارچه سفید تن پوشم باشه ...شما فقط قراره اون شب داراییتو به رخ ملت بکشی نه شادی و خوشبختی منو ....

همه چی آماده و محیاست, برادرت از کت و شلوار و مدل موهایی که مردانه ات کرده بود و بی نظیرترین داماد سال محسوب میشدی تعریف میکند و من در دل فدای آن همه زیبایی و قد وقامتت میشوم

مادرت با هزار دعا و صلوات اسپند دود میکند و چشمان دشمانت را کور ...
خواهرت چپ و راست محبت های خواهرانه اش را خرج خوشتیپی و خوش قیافه بودن برادرش میکند و بوسه بر روی گونه های عروست میکارد ...
عروست در انتظار دامادش محجوب و سربه زیر ایستاده ...
همه چی محیاست,امشب همه جا جور دیگری زیباست حتی بارانی که بی دعوت آمده...
مهمان هایت برایت سنگ تمام گذاشته اند,همه منتظر داماد امشب هستند ...
لبهای همه میخندد اما چرا آسمان و من گریه میکنیم را نمیدانم!!
اینکه مادرت مهمان ها را نادیده گرفته و هم پای من و آسمان اشک می ریزد را هم نمیدانم!!
نه ...نه...من و مادرت و اسمان تنها نیستم ...مهمان هایت هم به جای کل کشیدن و دست زدن
به سرو صورتشان میزنند و کل کشان نامت را میان هق هقشان گم می کنند ...

محال ممکن است پدری عزادار پسر دامادش باشد

محال ممکن است که عروس امشب ,شب را پشت درهای سردخانه به فردا برساند

"از تو فقط حسرت ماند و حسرت..."

من عزادار پسری هستم که حسرت دیدن قد و قامت داماد شده اش بر دلم مانده و تا ابد هم خواهد ماند

دامادی که نذرش قبول شد ...

#مینارسولی

1397.06.03
1397.02.03


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

نیما فریبرزی ,زهرا میرزایی ,مبینا صادقی ,زهرابادره (آنا) ,مجتبی صمدیار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مینا رسولی (11/6/1397),زهرا میرزایی (12/6/1397),مجتبی صمدیار (13/6/1397),نیما فریبرزی (14/6/1397),همراز محمدی (15/6/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (17/6/1397),زهرابادره (آنا) (18/6/1397),جواد حدادپور (20/6/1397),پیام رنجبران(اکنون) (25/6/1397),مبینا صادقی (26/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرا میرزایی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 شهريور 1397 - 13:13

نمایش مشخصات زهرا میرزایی درود بر مینا بانوی گل و عزیز
بسیار زیبا و عالی به تصویر کشیدید
قلمتان هماره مانا و نویسا
در پناه حق
@};- @};- @};- :x


@زهرا میرزایی توسط مینا رسولی Members  ارسال در سه شنبه 13 شهريور 1397 - 02:33

نمایش مشخصات مینا رسولی سلام و عرض ادب زهرای عزیزم
بی نهایت از همراهیت سپاسگذارم
خوشبختی سهم این روز هایت باد
:x :x @};- @};- @};-


نام: مبینا   ارسال در سه شنبه 13 شهريور 1397 - 22:24

با سلام خدمت مینا جان عزیز دلم قبلا بهت گفته بودم
یداستان هایت زبان دل دارند و احساسات درونشان بال پرواز درون عماق فکر خواننده ...
واین شگفتی توست
امیدوارم همیشه بهترین ها از آن تو باشد
جمله ی دیگری برای نوشته هایت پیدا نمی کنم همیشه موفق باشی


@مبینا توسط مینا رسولی Members  ارسال در سه شنبه 13 شهريور 1397 - 02:41

نمایش مشخصات مینا رسولی سلام و عرض ادب مبینای عزیزم
مثل همیشه شرمنده محبت هایت هستم
و حرفی برای گفتن نمی ماند
از اینکه هستی و همراهیم میکنی و میخوانی ام بسیار از تو
سپاسگذارم دوست عزیزم
موفق باشی و خوشبخت:x @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.