محکوم به فراموشی

فکر فراموشی او را فراموش کرده بودم و او نیمی از من شده بود,همسرم را دوست داشتم اما عاشق او بودم ...

و در مواقعی هم عاشقانه هایم را برای او میخواندم و به چشمان همسرم خیره میشدم ...و او چه دلبرانه در اغوشم جای میگرفت و گونه هایم را بوسه باران میکرد در حالی که نمیدانست مخاطب عاشقانه هایم او نیست.

سخت بود ...سخت گذشت ...میدانستم اگر او را دوباره ببینم باز هوایی میشوم

میدانستم این خیانت به همسرم هست و به هر جان کندنی که بود خودم را مجاب میکردم که اورا نبینم

دوسال از زندگی من در کنار زنی که مرا عاشقانه میپرستید میگذشت و من به بودن هایش ...به نوازش هایش عادت کرده بودم و حالا قرار بود نفرسومی وارد این زندگی بلاتکلیف شود ...

قبل از اینکه همسرم خانه نشین شود و گوش به دستورات دکتر تا زایمانش دهد قرار شد تابستان به مسافرت برویم.

اما دلشوره امانم را بریده بود دلیلش کاملا واضح بود ...دلیلش یک نفر میتوانست باشد ان هم او .

ویلای پدرم در کنار ویلای ان ها بود و من از اینکه او انجا نخواهد بود اطمینان داشتم اما دلشوره چه چیزی را داشتم,نمیدانم؟

فردای روزی که به ویلا رسیدیم همراه همسرم برای گردش به باغ های اطراف رفتیم و همسرم بشدت هوس سیب های نرسیده باغ سیب دلبرجان را کرده بود که مجبور شدیم راهمان را به سوی باغ سیب کج کنیم ...

اما چیزی که میدیدم ارام و قرار مرا میگرفت و برای اینکه همسرم چیزی نفهمد تلاش زیادی کردم تا عادی جلوه دهم...او بود ...اوی من.

چند بار صدایش کردم اما خودش را به نشنیدن زده بود محال بود ما را ندیده باشد خودم دیدم که ما را دید خودش را سرگرم نوشتن کرد ...همیشه زیرک بوده و اینبارهم خوب توانست همسرم را مجاب کند که مارا ندیده ...

با هرقدمی که نزدیکش میشدم تپش قلبم بیشتر میشد و رنگ او بر افروخته تر ...

حال او هم بهتر از من نبود این را از دزدیدن نگاهش از لرزش دستانش و تن صدای ارامش میشد فهمید ...

نمیتوانستم نگاهش نکنم ...

نمیتوانستم اسمش را صدا نکنم ...

نمیتوانستم ...

اما او زیرک و باهوش بود نمیخواست همسرم شک کند ...همیشه همین بود

باهوش بود و جسور

مهربان بودو با گذشت

او نمیخواست همسرم از کلافگی من چیزی بفمهمد و گفت :شما اینجا راحت باشید من میروم .

اما همسرم اصرار به ماندنش میکرد و او ماند و من نمیدانستم دعا کنم که نماند تا بیشتر از این دستم رو نشود

یا دعا کنم بماند و باز دل به چشمانش ببازم ؟

به هر جان کندنی بود ماندم ونبودن او در کنارم را تحمل کردم ...تحمل کردم همسرم دستهایش را در مقابل چشمان او در دستهایم قفل کند ...

تحمل کردم که او حتی یکبارهم نگاهم نکند ...

تحمل کردم که گفت دلم نمیخواهد همسر اینده ام بفکر عشق قدیمی اش باشد ...

تحمل کردم که گفت اسم این کار خیانت هست و مرا خیانتکار خطاب کرد.

میدانستم که اینها را میگوید تا مرا به زندگی با همسرم برگرداند ...اصلا همین اخلاق های خاصش بود که عاشقش شدم ...

شیطون بود و دلبر

حاضر جواب بود و مؤدب ...

بعد از ان روز دیگر او را ندیدم ...

روزها میگذشتند و من بیشتر درگیرش میشدم ...

عذاب نبودنش سخت بود و نفس گیر

دلم میخواست با امدن دخترم این عشق نافرجام را فراموش کنم

و دنیایم را با خانواده ام بسازم ...میدانستم که دیگر راه بازگشتی ندارم و محکوم به فراموش کردنش هستم

...دخترم بدنیا امد و روزهایم را حالا دخترکی که بعد از او عاشقش شده ام پر میکند

دلبری ها و خنده هایش ,دلبری ها و خنده های او را از یاد من می برد

و این بار نیز به همراه دخترم مسافرت تابستانی را به همان ویلا میرویم اما دیگر از دلشوره ها و بی قراری ها

خبری نیست ...

باز هم او را درباغ میبینم

و او دخترم در اغوشش میگیرد و دور خودش میچرخد و میچرخد

درست مثل ان وقتها پر از شور و شوق دخترانه ست

دیگر نگاهش را نمیدزدد ...

دیگر درگیر نگاهش نمیشوم ؟

نمیدانم چرا؟

غرق در افکار و چشم هایش شده ام ک میگوید مطمئن بودم عشق دخترت معجزه میکند.

امیدوارم پدر خوب و همسر وفاداری باشی.

سالهاست میگذرد

اما هنوزهم

قبول کردن فراموشی ات را فراموش کرده ام ...

#مینارسولی

1397.02.19

04:46




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

زهرا میرزایی ,زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,مجتبی صمدیار ,ابوالحسن اکبری ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مینا رسولی (4/6/1397),ابوالحسن اکبری (4/6/1397),زهرا میرزایی (4/6/1397),همراز محمدی (4/6/1397),نگین پارسا (4/6/1397),زهرابادره (آنا) (4/6/1397),نیما فریبرزی (4/6/1397),زهرا میرزایی (4/6/1397),مجتبی صمدیار (10/6/1397),مینا رسولی (10/6/1397),مبینا صادقی (26/6/1397),مینا رسولی (23/7/1397),

نقطه نظرات

نام: omid   ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 10:57

چقدر زیبا و مفهومی بود=((


@omid توسط مینا رسولی Members  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 19:29

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب
ممنون از حضور گرمتان
موفق باشید
@};- @};-


نام: زهرا میرزایی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 15:09

نمایش مشخصات زهرا میرزایی درود بر مینابانوی گل و نازنینم
مثل همیشه زیبا و عااالی
قلمتان هماره مانا و نویسا
در پناه حق
@};- @};- @};- :x


@زهرا میرزایی توسط مینا رسولی Members  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 19:25

نمایش مشخصات مینا رسولی سلام و عرض ادب دوست عزیزم
بی نهایت از حضور پر مهرت سپاسگذارم
ماندگار باشی و نیکنام
@};- @};- @};- :x :x


نام: نگین پارسا   ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 17:06

عالی بود عزیز دلم...مشکل ازماهست که میگیم بگذره درست میشه ...ازدواج کنیم فرامش میشه...بچه که بیاد همه چی تمومه اما نه هیچ ادمی رو نمیشه فراموش کرد حتی بعداز سالها


@نگین پارسا توسط مینا رسولی Members  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 19:31

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب نگین عزیزم
کاملا درسته
اجبار زندگی کم رنگ و کم رنگترش میکنه اما محو نه !!!
ممنون از حضور گرم و پر مهرت
موفق باشی عزیزدل
@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 18:16

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها بانو رسولی عزیزم
چقدر عالی از عهده انتقال احساس بر آمده اید
خیلی زیبا عشق را به تصویر کشیده اید ، کنش ها و واکنش ها همه به موقع و عالی
برای قلم قدرتمندتان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط مینا رسولی Members  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 19:33

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب سرکار خانم بادره عزیز
سپاسگذار تمام محبت هایتان هستم
و از اینکه استادانه در کنارمان هستین
و به مهر می تابید انگیزه ی ادامه ی رااه راه چندین برابر میکنید
ممنون از حضور گرمتان
@};- @};- @};- @};-


نام: نیما فریبرزی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 18:59

نمایش مشخصات نیما فریبرزی زنده باد...
به هر حال راهیست راه عشق، که هیچش کناره نیست....
چشمان ما را دقایقی به دیدن زیبایی های درونتان میمان کردید...
صلح و ارامش ابدی
برای
شما
باشد..........:">


@نیما فریبرزی توسط مینا رسولی Members  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 19:35

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب جناب اقای فریبرزی

سپاسگذار حضور گرمتان هستم
و برایتان بهترین هارا ارزومندم
@};- @};- @};-


@مینا رسولی توسط نیما فریبرزی Members  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 21:49

نمایش مشخصات نیما فریبرزی سلامی متقابل و گرماسای به بانوی رسولی عزیز
سپاس از بذل توجه شماا@};- @};- :* :*


نام: مبینا   ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 00:34

با سلام خدمت مینا جان امیدوارم حالت به اندازه قلمت اری از هر گونه بدی باشد
مینا جان داستان هایت زبان دل دارند و احساسات درونشان بال پرواز درون عماق فکر خواننده ...
واین شگفتی توست
امیدوارم همیشه بهترین ها از آن تو باشد


@مبینا توسط مینا رسولی Members  ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 00:44

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب دوست عزیزم مبینای مهربان
ممنون این همه لطف و محبتت هستم
بدون شک این از بلند نظری و بزرگی توست
و محبت هایت انگیزه ای شگفت انگیز
ممنون از بودنت
@};- @};- @};-


نام: همراز محمدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 شهريور 1397 - 13:09

نمایش مشخصات همراز محمدی داستان ها و فیلم ها و قصه ها مارا به چه جاهایی که نمی برند
خسته نباشید زیبا بود
با ارزوی موفقیت برای شما


@همراز محمدی توسط مینا رسولی Members  ارسال در دوشنبه 5 شهريور 1397 - 20:54

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب سرکار خانم محمدی
سپاسگذار حضور پر مهرتان هستم
و ممنون از نگاهت
بهترین ها را برایتان ارزومندم
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.