انضباط زیر خط فقر

سال اخر هنرستان بودم و به قول معروف داشتم دیپلم میگرفتم که ...

که یه روزی خانم عسگری (مدیر مدرسه اینجانب) همین که داشتم از رو نرده پله های طبقه دوم منتهی به طبقه اول(که از شانس مضخرف بنده دفتر مدیر و معاون و خلاصه هر چی عزارائیله اون طبقه بود) سر می خوردم ,که یوووووهااااااااا دست به کمر و با یه اخم تصنعی ایستاده بود و داشت منو میخورد ...

(نه تورو خدا منو نخوررررررر) سعی کردم فکرهای ترسناک رو پس بزنم...آب دهنمو از ترس قورت دادم و سعی کردم با بلبل زبونی رفع کنم این بلای خانمان سوز رو ...

وگرنه حسابم با کرام الکاتبین راحت تر بود تا مادر جان.

همچنان که داشت منو درسته قورت می فرمود من من کنان گفتم :سعلاااااااااام خانم عسگری خوشگل موشگل ...ماشالا که چقدر شما خوش هیکل و خوش استایلی (آره جون همه عمه های خودم و بچه های مدرسه ی خودت)

سرم رو بالا اوردم تا ببینم چرندیاتم چقدر تاثیر داشته که دیدم بعلههههههههههه

خانم یه کم لبخند به لب دارن ,خدایی هم از حق نگذریم اصلا اخم نمیکرد مگر در موارد خاص که خداروشکر تماما قسمت من میشد,که دوباره شروع کردم البته بدون ترس :

اصلا باربی که میگن شمایید والا وگرنه منو شما و این مدرسه و این نرده ها فقط یه نشونه و بهونه ایم...

صدای خنده های خانم سبحانی که من بخت برگشته هیچ وقت نصیبم نمیشد مجبور به سکوتم کرد ...

یا خدا اینا چشون شده اونی که همیشه خندونه اخم کرده

اونیم که ماشالا برج زهرماریه واسه خودش ,قهقهه میزنه

خانم عسگری که بهت منو دید خندید و گفت :دختر تو تا منو سکته ندی از این مدرسه پاتو بیرون نمیزاری نه؟؟ اخه من چند بار کارهای تو وروجک و ندید بگیرم؟

من:اخ اخ نگید که دل خودمم خونه بخدا

دوباره هر دو خانم عزیز خندیدن که خانم سبحانی باز رفت رو منبر:دل یه ملت از تو خونه تو چرا دلت خونه ؟

من:والا چی بگم شما که تا حالا با خودتون مواجه نشدید که ببینید من چی میگم (اخه یه بار تو ایینه به خودت نگاه کنی میفهمی درد من چیه عزرائیل خانوم)

خانم سبحانی که حسابی جاخورده بود عقب گرد کرد و رفت دفتر (بماند که زیر لب غرغر هم کرد )

خانم عسگری که سعی میکرد نخنده گفت :با یه وجب قدت ده متر زبونو از کجا آوردی الله اعلم

من :خانم عسگری مگه همیشه نمیگن بچه درس خون شیطون خیلی بهتر از بچه ساکته درس نخونه ؟

والا منم نمیخوام حرف شمارو زمین بندازم وگرنه منو چه به شیطنت اخه ؟؟

خانم عسگری (باخنده کش اومده):وروجک یه لحظه حرف نزن کارت دارم

(حالا من چطوی حرف نزنم اخه اینم شد حررررررف )

ببین مینا فردا همایش داریم از طرف اموزش پرورش تو سینما ساحل

مهمان هایی هم که دعوت دارن همه سرشناس و از اموزش پرورش مرکزی هستن(با یه مکث کوتاه بمن نگاه کرد از اون نگاه های مهربون)ببین دخترم من فقط میتونم رو تو حساب کنم و میخوام جلوی همه روسفیدم کنی میدونم که میتونی

من:یعنی چی؟خوب من باید چیکار کنم ؟اخ جون باید سخنرانی کنم ؟اره ؟ایول خانوم عاااااشقتم که

خانم عسگری:دختر زبون به دهن بگیر ی لحظه ...(کلافه یواشکی گفت ای بابا )

ببین میخوام از مهمونا قبل اینکه وارد سالن بشن با پک های اماده پذیرایی کنی و بهشون خوش امد بگی خیلی رسمی و محترمانه

من :یا خدا خانم ول کن جان من ,منکه اونارو ببینم نمیتونم جلوی خنده مو بگیرما از الان گفته باشم

خانم عسگری :نگو نمیتونی که باورم نمیشه تو جلوی خانم سبحانی جوری جدی حرف میزنی که هر کی ندونه فکر میکنه سخنور بین المللی فردا ساعت یازده مدرسه باش حرف هم نزن

دیگه مدیری گفتن ...شرمی و حیایی گفتن ...حیف که نمره انضباط بنده گیر شمای عزیز است وگرن ...

طبق قرار ساعت یازده جلوی دفتر مدیر بودم و در زدم

+بفرمایید داخل

_سعلااااااااام بر بهترین و خوش خنده ترین مدیر نمونه استان تهراااااااااان

+سعلام وروجک آماده ای ؟ببین مینا پک های پذیرایی به تعداد گرفتیم 100تا ابمیوه کیک هم اضافه گرفتم که اگه یه وقتی کم اومد از اونا استفاده کن

_باشه خانوم فقط یه چیزی الناز عسگرخانی و زهرا فراهانی هم بیان؟اونام کنارم وایسن باکلاس تر میشیمااااا

+باشه اما شیطونی یه امروز نکن باشه؟بلند بلندم نخندین خلاصه حواستونو جم کنین

چشم بلند بالایی گفتم و رو به بچه ها گفتم راضی شد فقط گفت شیطونی نکنید بزنید بریم سینما

سر جای تعیین شده ایستادم و طبق گفته های مدیر جان از مهمان ها با احترام پذیرایی میکردم و خوش آمد میگفتم (بماند که چقدرم از خودم حرف در می اوردم میگفتم و با ی لبخند شیک تعارفشون میکردم داخل )

الناز و زهرا هم مرده بودند از خنده اما تا چشم غره بهشون میرفتم سکوت میکردند

خلاصه همه مهمونا اومدن و پذیرایی شدن و همایش رسما شروع شد

وسطهای همایش بود که اقای میانسالی از سالن خارج شد (خط اتوی کت و شلوارش والا هندونه قاچ میکرد ) و رفت رو صندلی های روبه روی ما نشست البته با پنجاه شصت قدم دورتر

ماهم که تو حال خنده و حرف زدن خودمون بودیم

الناز:میگم بچه ها این همه ابمیوه و کیک مونده میخوان چیکار کنن؟

من:بما چه نفری یه دونه بردارید بخورید بابا

زهرا:میگم اینارو خودشون میبرن خونشون پولشم الکی از اموزش پرورش میگیرناا

من:ای بابا به شما چه اخه اصلا پاشد برید بیرون مغزمو خوردید

الناز:منکه میگم بیایید کیفامونو پر کنیم از کجا میخوان بفهمن

من:وااای از دست شما هووی روانیا حرومه حرووووم

الناز توجهی به حرفها و اخم های من نکرد و کیفشو پرکرد

زهرا هم با کمی مکث کار الناز و تکرار کرد منم هر چی گفتم انگار نه انگار

الناز :هوی مینا از قدیم گفتن تو نخوری یکی دیگه میخوره بدو پر کن کیفتو

خداایی رفیق بدهم نعمتیه هاااا

منم کیفمو پر کردم البته کمتر از اون دوتا راه زن

که همون اقای میانسال از روی صندلی بلند شد و اومد طرفمون :میگم دخترم یه ابمیوه بمن میدی هوا گرمه

من(با قاطعیت تمام ):نه

اقای میانسال که جا خورده بود دوباره تکرار کرد و باز هم جواب درخواست یه نه محکم بود

+خوب چرا دختر جان تشنمه من از مهمان های خانم عسگری هستم

_عجب !!من فکردم احمد اقا نگهبان مدرسه اید ...اقای محترم سهم شما یه پک بود که گرفتی و نوش جان نمودی الان هم برو ببین اصلا همایش در مورد چیه اخه

(همچنان هاج و واج داشت منو نگاه میکرد )

اقااااا؟؟؟؟؟؟غرق نشی یه وقت؟برو سر جدت بشین تو همایش مارو با این عزرائیل خانوم درگیر نکن

ابمیوه هم (هنوز کلمه نداریم از دهان مبارک خارج نشده بود ک عزرائیل خانوم از سالن همایش خارج شد)

عزرائیل خانم(خانم عسگری):سلام اقای ...خوب هستید ؟چرا اینجا ایستادید تشریف بیارید داخل

من:داخل تشریف داشتن منتها ابمیوه مفت دیدن اومدن تشریفشون رو خارج کردند

خانم عسگری بیچاره که رنگ به رنگ میشد و با تمام ایما و اشاره ها هر چی سعی کرد منو ساکت کنه نشد که نشد ...

من:ببین خانم به ادم که رو بدی همین میشه دیگه یه بار بهشون خندیدم پک دادم الان بازم میخوان

اخه یکی نیس بگه برادر محترم نه نه پدر محترم نه نه کجا سن پدر منو داره اخه ...اهان پدر بزرگ محترم مگه شما بچه ایی به بهونه ابمیوه همایشو میپیچی ؟

اقای میانسال که از خنده ریسه رفته بود و بی خیال کلاس ملاس شده بود

اما نگم از خشم اژدهاا اخ ببخشید خشم عسگری

چنان با اخم نگاه میکرد فهمیدم اوووه بعلهههههه دیگه جای سکوته

خانم عسگری:مینا جان ایشون وزیر اموزش پرورش هستن

یا خوده خدا یا قران ...اخه چرا من و این همه بدبختی یه هویی باهمیم

اقای وزیر باخنده گفت :خانم عسگری بهتون تبریک میگم بابت چنین دانش آموزی الحق سخنور خوبی هستن (یه نگاه بمن کرد و چشمک ریزی زد و گفت )و صد البته امانتدار خوبی

خانم عسگری که متوجه نشد اما منک متوجه شدم چرا اینو گفت یه دفعه وا رفتم و گفتم الاناس که ابروم بکل بر باد فنا بره

اینجا بود که شاعر گفت:منو این همه بدبختی محاله محالههههه

خانم عسگری بیخبر از دنیا تشکر کرد داخل سالن رفت اما من و موندم و....

اقای وزیر جان:خوب مینا خانوم گل میگم یه وقت کوله ت سنگین نباشه ؟

یعنی اون لحظه نمردم معجزه بود

همچنان با اعتماد بنفس گفتم :نخیر سنگینی نمیکنن شما نگران نباشین

+منکه نگران نیستم اما تو بنظرم یه کم باید نگران باشی که فردا قرار نیس مدرسه بری

_نه اتفاقا نگران نیستم فردا هیچ کس قرار نیس بره مدرسه(یه نیشخند مسخره هم زدم یکی نیس بمن بگه حرف نزنی میمیری؟؟؟؟؟)

+اونوقت چرا؟

دیگه نتونستم جلوی خنده ذخیره شدمو بگیرم پقی زدم زیر خنده :هههه فر ...فرد..فردا...(دوباره خندمو کنترل کردم )فردا جمعه س

قیافه ی جناب وزیر دیدنی بود که از خنده سرخ شده یا شایدم ار حرص و جوش

+بنظرم پاتو تو مدرسه نزار که برات بد میشه

این خیلی جدی گفت و رفت

همایش به اتمام رسید و شنبه فرا رسید اونم چه فرا رسیدنی که از ترس روبه رو شدن با خانم عسگری عزیز و مهربونم (نه والا همون عزرائیل برازندشه ) یه ساعت دیرتر مدرسه رفتم و به ضرب المثل شیرین (مار از پونه بدش میاد سر راهش سبز میشه ) برخورد کردم

خانم عسگری(مار):به به مینا خانوم گل تشریف بیار دفتر من کارت دارم

دنبال مار عزیز رفتم که وسط دفتر ایستاد و گفت :دختر گل وزیر اموزش پرورش میخواد بیاد امروز اینجا با تو کار داره ...

قراره زنگ تفریح بچه ها تو حیاط جمع بشن تا ایشون حرفش رو جلوی جمع بهت بگه

(خدایا دمت گرم اخه این چه وضعه عذابهه ؟منکه بابا اعتراف کردم به خانم عسگری ؟ای بابا پس قضیه توبه اینا چی میشه/؟

خدایا مرا به فاتحه این جماعت امید نیستااا حداقل جان من بزار دو روزدیگه بمیرم واسه خودم این دو روز رو فاتحه بخونم باشه؟؟خدا ابرو بره دیگه نمیشه جمعش کرد حالا خود دانی از ما گفتن بود )

صدای مینا مینا گفتنهای خانم عسگری نذاشت بیشتر مخ خدارو بزنم و بیخیال من بدبخت شه

مجبوری تو دفتر نشستم و بعد یه ربع زنگ خورد و طبق قرار بچه ها به صف شدند و خانم عسگری حرف زد ...از همایش ...از امانتداری...از شیطنت ...

(هر کی ندونه منکه میدونم منه بیچاره بدبخت برگشته رو میگه )

اقای وزیر جان هم قدم رنجه فرمودند و بنده رو احضار کردند که کنارشون بایستم

از درون تخریب شده بودماااا مثل زلزله 8ریشتری که میزنه همه چیو داغون میکنه اما در ظاهر محکم و با اعتماد به نفس ایستاده بودم

(ببین خدا بیا یه معامله ای کنیم باشه ؟مثلا پای این وزیر بشکنه نتونه حرف بزنه منم بجاش صلوات ...نه نه صلوات کمه واسه پا شکستن ...اهان فهمیدم منم میرم امامزاده نمک پخش میکنم خوبه؟خداایی بگو خوبه دیگه ...

تو حال و هوای خودم بودم که دیدم صدای جیغ و سوت و دست رو هواس

و کادویی که جناب وزیر به سمت من گرفته معلق و بلاتکیف مونده ...

جناب وزیر :دخترم تبریک میگم فکر نمیکردم با اون همه شیطنت و پر حرفیت انقدر شجاع باشی که همه چیو به مدیرت تعریف کنی(با چشمک)حتی قضیه ی اون کوله پشتی رو ...

راستی شنیدم نمره هات همه بیسته اما انضباطتت از 15بالا تر نمیرهه

بعد بلند بلند خندید و گفت :امیدوارم شیطنتت سرتو به باد نده ...

1388

1397.05.26

3:07

#مینارسولی












شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,ابوالفضل مولوی ,مینا رسولی ,زهرا میرزایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا میرزایی (28/5/1397),زهرابادره (آنا) (28/5/1397),زهرا میرزایی (28/5/1397),مینا رسولی (28/5/1397),مجتبی صمدیار (28/5/1397),احمدرضاحسن شیری (29/5/1397),مبینا صادقی (29/5/1397),همراز محمدی (30/5/1397),مبینا صادقی (1/6/1397),نیما فریبرزی (2/6/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (3/6/1397),مبینا صادقی (3/6/1397),ابوالفضل مولوی (19/6/1397),مینا رسولی (20/6/1397),علیرضااشرفی مهابادی (27/7/1397),ماریا-لشکری (8/8/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرا میرزایی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 مرداد 1397 - 14:32

نمایش مشخصات زهرا میرزایی درود مینا جان دوست عزیزم
بسیار زیبا و عاااالی
منو بردی تو خاطره های دبیرستانم
قلمتون هماره مانا و نویسا
در پناه حق
@};- @};- @};-


@زهرا میرزایی توسط مینا رسولی Members  ارسال در یکشنبه 28 مرداد 1397 - 00:23

نمایش مشخصات مینا رسولی سلام و عرض ادب زهرای عزیزم
ممنون از حضورت گرمت مثل همیشه
ممنون که به مهر خواندی

@};- @};- @};-
ماندگار باشی و نیکنام


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 مرداد 1397 - 16:09

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
خاطره ای زیبا خوندم ، کشش دار بود و جذابیت و شیرینی خاص خود را داشت ،
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط مینا رسولی Members  ارسال در یکشنبه 28 مرداد 1397 - 00:25

نمایش مشخصات مینا رسولی سلام و عرض ادب خانم بادره عزیز
از حضور گرمتان بسیار سپاسگذارم
ممنون که به مهر خواندید و به گرمی تابیدید
ماندگار باشید و نیکنام
@};- @};- @};- @};-


نام: مبینا   ارسال در دوشنبه 29 مرداد 1397 - 22:54

باسلام و خسته نباشید خدمت عزیزم مینا جان

داستان فوق العاده زیبای بود خیلی داستان گرم و پر انرژی و بلند بالای بود ....
منتظر داستان های بعدی شما هستم


@مبینا توسط مینا رسولی Members  ارسال در پنجشنبه 1 شهريور 1397 - 04:56

نمایش مشخصات مینا رسولی سلام و عرض ادب دوست عزیزمبینا جان
خیلی ممنون از حضور گرم و نگاه پر مهرت
خوشحالم رضایت خاطر شما جلب شده دوست عزیز
موفق باشی و ماندگار@};- @};- @};-


نام: negin_p00   ارسال در شنبه 3 شهريور 1397 - 00:34

قشنگ بود گلم لذت بردم از خوندنش


@negin_p00 توسط مینا رسولی Members  ارسال در شنبه 3 شهريور 1397 - 02:11

نمایش مشخصات مینا رسولی سلام و عرض ادب دوست عزیز
ممنون از حضور و نگاه مهربانت
ماندگار باشی و نیکنام
@};- @};- @};- @};-


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 17:31

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی
عالی بود


@ابوالفضل مولوی توسط مینا رسولی Members  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 01:06

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب جناب اقای مولوی
سپاس از نگاه و حضورتان
ماندگار باشید
@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.