مرجان من

به لطف مادر جان و هوای بهار و خانه تکانی پنجره ها عریان بودند گرچه زیبا نبود اما میشد خیابان ها را بدون فیلترشکن به تماشا نشست.

میشد آرام بودن هوای اسفند چمدان بسته را دید...

طبق عادت همیشگی روی کابینت آشپزخانه نشسته و پاهایم را تکان میدادم و به جابه جایی اشیا منزل نظارت میکردم...سرگرم نظارت بودم که حاله ای با تن های قرمز و نارنجی و یا ترکیبی از این دست خانه را در بر گرفت

به سرعت یک ...دو...سه خودم را پشت پنجره رساندم واااااای فضا فوق العاده و رویایی است حتی در رویاهایم چنین چیزی را مشاهده نکرده بودم

از لابه لای ترکیب رنگی نارنجی و قرمز رنگ های سفید و آبی در هم و برهم سرک میکشیدند ...

من اهل پشت شیشه نظاره کردن نیستم و باید به دل خیابان ها بزنم

باید این صحنه را هزاران بار به تصویر بکشم اما چه کنم که استعداد طراحی و نقاشی هم ندارم...

کاش زمان متوقف شود یا کاش کسی باشد این صحنه را به تصویر بکشد ...

کم کم شب چادر سیاهش را بر سر میکشد و گیسوان رنگی اش را از چشم ها میپوشاند به گمانم دلبری هایش را جانانش دیده...

وقت بازگشت به خانه است به گل فروشی سر راه از سر علاقه نگاهی میکنم و دلم برای غنچه های مرجانش

ضعف میرود و حسرت گل ندادن مرجانم بدلم تازیانه میزند ...

از سر عادت در طی مسیر شعر های نصفه و نیمه زیادی زمزمه میکنم و به خانه میرسم پله ها را بالا میروم

و سلامی گرم به گل های آماده برای جشن بهار میکنم و سراغ مرجانم میروم و باورم نمیشود او حسرت مرا شنیده است و میخواهد به حسرت من پایان بدهد ...دو غنچه که هنوز هم غنچه نشده اند ولی برای من زیباتر از هر غنچه ایست را پیش آپیش عیدی داده ...

مرجانم بهارم با تو بهار شد امشب

حسرت گل رویت زمن رها شد امشب

شمعدانی ها هم آهسته آهسته دلبری هایشان را شروع کرده اند

این ها نمیتواند اتفاقی باشد

به گمانم دوستت دارم هایت را شنیده اند

مگرنه؟؟

#مینارسولی





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (23/12/1396),مینا رسولی (23/12/1396),مجتبی صمدیار (23/12/1396),گلنوش دهقانپور (25/12/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 اسفند 1396 - 14:15

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) نقد داستان:
اما تشبیه پره های شیشه به **********شکن، نمی دانم چرا برایم خیلی ملموس نیست شاید تلفیق تکنولوژی در کنار الفاظ ادبی، علت این نا همگونی باشد.
اسفند چمدان بسته، تشبیه زیبایی است.
حاله=هاله شاید درستش باشه
بنظرم میگفتید هاله ای روی دیوار افتاد بهتر بود تا اینکه فضای خانه را در برگرفت از طرفی هم جهت نور از بیرون بود.
خوب مخاطب رو کنجاو می کنید با قلمتون و این خیی خوبه.
شب چادر سیاهش را بر سر می کشد= تشبیه خوبی بود.
اما این جمله" به نظرم دلبری هایش را جانانش دیده اند" جمله مبهمی هست و ذهن مخاطب رو بهم می ریزه.
-وقت بازگشت به خانه است: یک دفعه از فضای خانه وارد فضای برگشت شدید، ببنید این وسط یه برهه ی زیادی از زمان گم شد. یکدفعه پرش کردید به زمان جلوتر. خواننده گیج میشه. میگه مگه الان داخل خانه نبود، پس چرا حالا داره برمیگرده.
-به دلم تازیانه می زد، جمله زیبایی است و با حال و هوای داستان تان خوب وفق دارد.
با آرزوی موفقیت برای شما
حمید جعفری


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در چهار شنبه 23 اسفند 1396 - 14:16

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) ******=ف ی ل ت ر


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مینا رسولی Members  ارسال در چهار شنبه 23 اسفند 1396 - 17:26

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب اقای جعفری عزیز
اول از هر چیزی باید قدردان حضور و وقت گرانبهایتان باشم
و نگاهتان...
درباره تلفیق نوشته های ادبی و تکنولوژی یا بهتر بگویم چیزی غیر از ادبیات را جایی ندیده ام و نخوانده ام تاکنون
و فکر میکنم تلفیق این نوشته ها شاید جالب و سبک نویی باشه و بیشتر مایل هستم سبک خودم رو داشته باشم و با نقد ها و نظرات که در این باره هست بیشتر آشنا بشم و درباره اینکه حاله درسته یا هاله حق باشماست و اینکه هاله ای بر روی دیوار افتاد از لحاظ ادبی درسته ولی من در این نوشته سعی کردم تماما واقعیت اتفاق افتاده را بنویسم و چیزی کم و زیاد نکنم واقعا غروب خورشید چون منزل از هر دو سمت شمال و جنوبی نورگیر هست کل خانه را رنگ گفته شده پر کرده بود تنها یا بخش یا یک طیف نبود ...دلبری هایش را جانانش دیده (مخاطبش برای خود من هم مبهم هست هرکسی میتواند جانانش باشد )و هرکسی بر اساس برداشت خود مخاطب را جستجو میکند .
ودر اخر وقت بزگشت به خانه ==>من اهل پشت شیشه نظاره کردن نیستم باید دل به خیابان ها بزنم (منظور این هست که باید بروم بیرون و مطمعنا هم میروم )
با کمی دقت و حوصله میشود متوجه ان شد ...
شاید بنده نتوانستم به خوبی این حس رو انتقال بدم
ممنونم که به مهربانی بودید و کمو کاستی و خوبی هایش را به تصویر کشیدید


و باید بگم که بنده خیلی مانده تا چون شما ریز بین و ماهر باشم تا بتوانم زیبا بنویسم
....همواره از شما خواهم اموخت
ماندگار باشید

@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.