پدر و مادر عزیز فراموش نکنید


پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و در خلوت خودش می گریست پسر بچه ای که در آن حوالی دست فروشی می کرد متوجه او شد، پا شد و با یه لیوان آب بطرف پیر مرد رفت.
_ آقا بفرمایید
مرد سرش را بالا گرفت و آب را گرفت و جرعه ای از آن نوشید . پسرک ازش پرسید: " آقا برای چه دارید گریه می کنید؟"، مرد با چشمان اشک آلود گفت:بخاطر عشقی که یک عمر به بچه هایم داشتم...
پسر بچه گفت :خوب این که گریه نداره!
پیرمرد گفت : ولی دیشب بچه هام سر نگهداری من باهم جرّ و بحث می کردن ... هر کدومشون برای شونه خالی کردن از این وظیفه بهونه ای می آوردن... کاش بجای اینکه اینقد اونا رو تو رفاه می گذاشتم کمی عشق و محبت و وفاداری بهشون یاد می دادم تا امروز چنین چیزایی ازشون نشنوم
پسرک ناراحت شد و گفت : پس یعنی با پول نمیشه عشق و محبت و وفاداری خرید...؟!
پیرمرد گفت: نه پسرم هرگز هرگز...
پسربچه بلند شد و از پیر مرد خداحافظی کرد و تکه ای کاغذ برداشت و روش نوشت "پدر و مادر عزیز، فراموش نکنید به بچه هاتون عشق و محبت و وفاداری یاد بدین"و اون نوشته رو طوری در بساطش گذاشت که مشتری ها و عابرا براحتی می تونستن ببینن.

نویسنده : زهرا میرزایی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

مرتضی حاجی اقاجانی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (1/9/1397),مبینا صادقی (1/9/1397),مرتضی حاجی اقاجانی (1/9/1397),مجتبی صمدیار (2/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (3/9/1397),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.