دوباره برخیز

اسمان افق چشم توست و میلرزی با هر صدا و لرزش .
زمین تکیه گاه تمام وجودت است و با نگاه به اسمان هر لحظه خود را در هوا حس میکنی
ترس همراه تو ترس حکمرانه تو و تو ترسان از اتفاقی جدید سقوط یا مدفون شدن بین خاک .
دوباره برخیز برای خود کشتنت و دراز و زمین خوردنت زمان نمی ایستد برای به اسمان نگاه کردن و ترس از زمین داشتن تن نمیمیرد و برای مرگ زمین خوردنت حکم نیست .
دوباره برخیز که لحظه ای دیگر شاید اسمان باشی شاید زمین شاید دریا شاید کوه
دوباره برخیز زمان را حرکت ده در دستانت انتخاب با توست که زمان چند سال باشد در نگاهت .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (21/12/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.