مهربان نکویی

یکی از شب هایی بود که بوی مرگ را به خوبی می شد استشمام کرد .اهریمن مرگ در یکی از جاده های متروکه اطراف شهر فانوس به دست قدم می زد. امتداد نگاهش به خانه ای کاه گلی حوالی دریاچه ارومیه بود. در آن خانه پیر زنی گوژپشت با چارقدی مشکی ،پیرهنی گشاد و تار و پود در رفته و بندی در زیر پستانهایش که تمامی انحنا های بدنش را نمایان کرده بود آینه ای به دست داشت و در آینه چشمانی که در آن دریا موج میزد ،و چین چروک های مورب صورتش را نگاه می کرد و هنوز خون در رگ های آبی اش جریان داشت. با صدایی بم برای دخترکی که در گوشه دیوار کاه گلی با صورتی کبود که در آن ترس عظیمی دیده می شد داستان مادرش را می گفت که پس از مرگ نا پدری اش در یکی از شهر های مردگان با جسد همسرش زنده به گور شد و او از ترس اینکه به عاقبت مادرش دچار بشه آن زمان که هنوز قامتی بلند داشته به اهورا مزدا پناه آورده. در یک لحظه سکوت همه جا را فراگرفت در آن تاریکی مروارید های اشک برق نمی زد اما از حرکت دست های پیر زن بر گونه هایش دخترک متوجه گریه های آن شد. دخترک سراسیمه بلند شد به پیراهن عزایی که برای مرگ پدرش پوشیده بود تکانی داد و برای دیدن ماه به آرامش تپه خاکستر مردگان مجاور آتشکده پناه برد و با چوبی خاکستر ها را به اطراف پراکنده میکرد شاید به دنبال خاکستر پدرش بود و تمام شب را بر آسمان و خدایش فکر کرد. وقتی عظمت خورشید طلوع کرد قدم به سرای پدری اش گذاشت خرده های آینه شکسته خون پاهایش را مکید. مادر پیرش را دید که دیو در آن حلول کرده بود و اکنون از همه موجودات زمین نجس تر بود و سگی قهوه ای در کنار جسد آب از دهانش سرازیر و به چشمان نیمه باز پیر زن خیره شده بود.دخترک از ایمان آن پیر زن به اهورا مزدا خبر داشت و دلیلی ندید که مقدسی آب و خاک و آتش را با نجسی مادرش نا پاک کند پس او را در دست گرفت و با آن که تمام وقت به شور بختی خود و آن پیر زن فکر میکرد به خود حق گریستن نداد. و آن جسم سرد را به برج خاموشی ها که در سکوتش صدای طمع کرکس ها می آمد سپرد و خود را با ادرار گاو که از جسم مادرش پاکیزه تر بود غسل داد. و اما آن دخترک سال ها زندگی کرد، نفس کشید و در کنار آن جاده که اهریمن با فانوسش منتظر بود قدم میزد او را نه زنده به گور کردن، نه به آتش کشاندن و نه غذای لذیذ کرکس ها شد او را به شکم جمع کردن همانند زمانی که در رحم مادر بود با همان آرامش اما ابدی و به همراه کوزه ای بر دل خاک سپردن. از چشمان آبی و جوارح آن خبر دارم که با کرم ها و مور ها و گور ها عجین شده. و آن خاک مقدس کود خوبی برای تویله آن گاو که ادرارش هم پاکیزه است شد. چند روز پیش در یکی از روزنامه ها خوانده ام کوزه ای که بر روی آن یک دخترک که بر سر تپه ای به ماه می نگرد ترسیم شده از دوره زرتشتیان توسط کاوشگران میراث فرهنگی کشف و در یکی از موزه های ارومیه به نمایش علاقه مندان گذاشته شده است

نویسنده: مهربان نکویی



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مهربان نکویی فرد (16/11/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.