ناگهان

در پیاده رو، همراه با سایه ی خود،درحال قدم زدن بودم. هیچ صدایی و هیچکسی جزء خودم،سایه و سوزِ سرما
نبود.
گاهی به بخاری که از شدت سرما؛از دهانم خارج می شد، گاهی سرم را پایین انداخته،و به راه رفتن خود، گاهی سرم را بالا بِرده،و به حرکت ماه که از لآبه لآیِ اَبرها رَد میشد، خیره می شدم.
به مجاورِ یک پارک فرسوده و قدیمی که چند کوچه تا
خانه ی مان فاصله داشت،رسیدم.
به پارک نگاهی انداخته و آه گرمی از سینه ام رها شد. یادِ کودکیِ خود و یاران دبستان افتادم.
رفتم به سوی پارک که...
شاید؛کسانی که این متن را میخوانند، منتظر اند تا بگویم:که ناگهان...فُلآن شد.
اما،نه،اینبار ناگهانی نبود.اینبار بدون آنکه ناگهانی رخ دهد؛یا بدون انکه متوجه ناگهان شوم،جایم درهمین پارک شد.
آری؛از همان یاران دبستانی ام، و آری؛ کسی هم که پارک را معرفی کرد،یار دبستانی بود.
همیشه منتظر ناگهان باشید.حواستان باشد:ناگهان،ناگهان می آید.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بنیامین پناه ,م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (17/11/1396),محدثه یعقوبی (19/11/1396),م.فرياد (20/11/1396),بنیامین پناه (27/11/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1396 - 13:34

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
ابتدای فضای داستان، جالب بود. بنظرم فضای یک شب سرد پاییزی یل زمستانی بود که در پیاده رو تنها در حال حرکت بودید.
آخر داستان یکم مبهم است. بالاخره شما یار دبستان تان را دیدید یا نه؟ از داستان براحتی نمی شود این را فهمید.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط بنیامین پناه Members  ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1396 - 20:19

نمایش مشخصات بنیامین پناه سلام دوست عزیز.درسته زیبایی کار میتواند جایی باشد:که ذهن خواننده درگیر شود.اما؛
شمااگر به آخر داستان توجه کرده باشید؛نویسنده میگوید:کسی که پارک را معرفی کرد اون هم یار دبستانی بوده یعنی او هم زمانی برای خود کس و کار و رویایی داشته است. کاملا مشخص است که نویسنده آخر منظورش چیست،فقط توجه میخواهد.وقتی که میگوید بدون آنکه متوجه شدم که چه کسی و چطور مرا به طرفش کشید. یعنی یک پروسه طولانی داشته است. ولی اولین کسی که معرف بوده است. یار دبستانی بوده منظور نویسنده این نبوده که یار دبستانی خود را دیدم.
باتشکر


@بنیامین پناه توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1396 - 07:46

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) ممنون آقا بنیامین
الان متوجه شدم.@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط بنیامین پناه Members  ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1396 - 09:57

نمایش مشخصات بنیامین پناه عزیزید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.