دل, آرام

حالم خوب بود اما واسه خوب تر شدن پالتو و گوشیم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون که قدم بزنم...
هوا سرد بود شاخه های درخت ها بهم میخوردن و یه حس عجیب و ترسناک رو به خیابون میدادن اونقدر بد که دلم میترسید و پام می رفت یه چند قدمی که رفتم و سرما رو حس کردم یهو تو فکرام غرق شدم نه عاشق بودم نه کسی رو دوست داشتم کمی مکث کردم نه یه آدم هایی هستن که دوسشون دارم اونقدر عمیق که نیازی نبود بهشون بگم دوستون دارم از رفتارم از حرفام میفهمیدن که دوسشون دارم اونقدردوسشون داشتم که حتی اگه اونا میرفتن من برمیگشتم سمتشون...
حتی اگه بهم ضربه میزدن...
طوری عمیق ریشه زده بود این دوست داشتن که اگه بهشون میگفتم ازتون بدم میاد در جوابش میگفتن اره منم خیلی دوست دارم...
میدونی این رابطه های عمیق و ریشه به روح و جان زده حسود های زیادی هم داره اما شنیدی میگن چنگ و دندون میدونی یعنی چی؟
یعنی اینکه دستم قطع بشه با دندون نگهت میدارم اما از دستت نمیدم...
منم همینطورم تو دوست داشتنم نسبت به رابطه های عمیقم نگهتون میدارم...
اونقدر با خودم حرف زده بودم که یهو به خودم اومدم دیدم چقدر از خونه دور شدم راه رفته رو برگشتم اما حالا دلم آروم شده بود دریای طوفانی آرامش داشت دلم روشن شده بود که حس دوست داشتن تو دلم زنده است
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

فاطمه گودرزی ,م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (17/11/1396),ح شریفی (17/11/1396),فاطمه گودرزی (18/11/1396),محدثه یعقوبی (19/11/1396),مجتبی صمدیار (20/11/1396),اسحاق مسیح (21/11/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.