حریم

در بسته نمی شد. هر چه تلاش کردم بسته نشد که نشد. دیگر خسته شده بودم. در سکوت مطلق بودم که ناگهان صدایی سوت کشیدن گوش هایم را متوقف کرد:
_چرا میخواهی مرا ببندی؟
_خوب معلوم است برای امنیت اموالم.
_نعمت عقل ازرشمند تر است یا ثروت خانه؟
کمی تامل کردم:
_فکر می کنم عقل
حرفی زد. بی حرکت ایستاده بودم.
_افسوس! درب خانه هایتان را همیشه برای حفاظت از اموالتان می بندید اما غافلید از اینکه درب عقلتان همیشه به روی هر جهل و نادانی فراخ است.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

وحید یوسفی (30/10/1396),یعقوب یحیی (30/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (7/11/1396),مهشید سلیمی نبی (7/12/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 بهمن 1396 - 08:49

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
از نظر محتوایی داستانت واقعا عالی است و نسبت به خیلی از داستان های خوش و آب رنگ، محتوای قوی و ارزشمندتری دارد اما خوب سعی کنید تکنیک های داستان نویسی را هم از جمله مقدمه، تشبیه، پایان، نوع لحن، نوع راوی، گزینش کلمات و ... را نیز ارتقا ببخشید.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط امیر محمد صاحبی Members  ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1396 - 10:10

خیلی ممنون چشم حتما
من خیلی چیزهاست که باید یاد بگیرم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.