پیرمرد

پشت میز ریاستم لم داده بودم .

پیرمرد مدتی می شد منتظر موافقت من با درخواستش بود .

چهره ی آرامش مجبورم کرد خیلی معطلش نکنم .

موافقتنامه رو با غرور امضاء کردم و از اون جایی که حدس می زدم خوندن و نوشتن ندونه با اشاره به جوهر روی میز بهش فهموندم که اثر انگشتش روی نامه لازمه .

با متانت خاصی قلم زیباشو از جیبش بیرون آورد و با خط خوشی نامشو نوشت و امضاء کرد .

کمی خودمو جمع و جور کردم و مجذوب خط خوشش بودم که نامش توجهمو جلب کرد .

آموزگار کلاس اول دبستانم بود . . .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

حمید جعفری (مسافر شب) ,مجتبی صمدیار ,سید ایمان برقعی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید ایمان برقعی (26/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (26/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (26/10/1396),فاطمه رنجبر (26/10/1396),مجتبی صمدیار (26/10/1396),یعقوب یحیی (27/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (2/11/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 دي 1396 - 11:26

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) خیلی زیبا بود
داستان واقعا جدید و نو بود
و همچنین یک احساس محبت و مهربانی در اثر موج می زد
یاد دوران دبستان بخیر
دورانی که سرتاسرش خاطره هست.
موفق باشید@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.