آن سوی آینه

روی تختش درازکشیده بودوبه اتاقش نگاه میکرد،اتاقی که ماه هاست خودرادرآن زندانی کرده بود،اتاقی تاریک که فقط درگوشه ای ازآن ودرکنارآینه لامپی روشن بود،لامپ راآنجاگذاشته بودتابتواندسارا راببیند سارایی که زیبابودوخوشحال،سارایی که ازبیرون رفتن وگشتن همراه خانواده اش خوشش میامد،هرچقدرباخودش کلنجاررفت بازهم نتوانست جلوی خودش رابگیرد،بلندشدباخودش گفت_این بارحتمامیبینمش،به سمت آینه ی گوشه ی اتاق حرکت کردامایک لحظه ایستاد_امااگراورانبینم چه؟اگربازمرابترساند،ولی بازگفت_نه بایدبروم،جلوی آینه رفت سارانبودامابازهم اورادید،دیگرازاونمیترسید،دختری باموهای کثیف وشلخته،صورتی چروکیده وسیاه درآن سوی آینه بود،خبری ازسارای زیبا نبود،به دخترک نگاه کرد دخترک درآینه باچهره ای ترسناک به چشمانش خیره شدوبعدلبخندژکوندی زد،اینبارترسیدوخواست ازجلوی آینه فرارکندولی نتوانست،دستی ازآن سوی آینه بیرون آمدوگلویش راسفت فشارداد،نمی توانست نفس بکشد دست وپامیزدولی بازهم نتوانست ازدستش فرارکند...............
آن شب تاریک درخانه ای دوردست سارای زیباکه بعدازمرگ پدرومادرش خودرادراتاق حبس کرده بود به خواب ابدی فرورفت.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مهشید سلیمی نبی (23/10/1396),فاطمه رنجبر (23/10/1396),زهرا میرزایی (24/11/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.