یک اشتباه بزرگ

تازه پشت لبم سبز شده بود... غرور نوجوانی از من یک پادشاه ساخته بود همه را یک درجه پایئن تر از خودم می دیدم چون باشگاه بدنسازی می رفتم و یک بدن خوب هم به کمک آمپول و پودر برای خودم ساخته بودم همه مردم و حتی دوستای نزدیکم را ریز می دیدم حس خیلی خوبی بود قد بلند و یک بدن پر از ماهیچه و یک تیپ مثال زدنی و از همه مهمتر غرور نوجوانی از من یک (بت من )ساخته بود تو محل هم که همه منو پهلون صدا می کردن یک جورایی داروغه محل هم شده بودم هیچ کس جرات نداشت تو محل ما دنبال دختر مردم راه بیافته.....یکروز غروب وقتی از باشگاه به سمت خونه برمی گشتم اتفاقی افتاد که همه برنامه زندگیم را تغییر داد .آن روز باران شدیدی باریده بود و مه همه جا را فرا گرفته بود طوری که تا بیست متری را به سختی می دیدم نزدیک محله خودمون رسیده بودم و به سرعتم اضافه کردم نزدیک محل ما یک کوچه  باریک بودش که تردد درآن به خاطر باریکی به سختی انجام می شد مه هم کل کوچه را پوشانده بود و به سختی عابرین توی کوچه را می دیدم ...وقتی وارد کوچه شدم متوجه یک نفر آدم مست شدم که تلو تلو خوران به جلو می رفت خوب که دقت کردم یک بطری مشروب هم دستش بود .افرادی که از روبرو می آمدن سعی می کردن از آن عابر مست فاصله بگیرن ولی به خاطر باریکی کوچه آن عابر با بعضی از عابرین برخورد می کرد مردم هم بعد از کمی تکان دادن سر ناراحتی خودشون را از این وضعیت پیش آمده ،نشان داده و بعد به راه خود ادامه می دادن ....حق هم داشتن چون یک آدم مست خطرناک هم هستش ...من هم توی آن مه غلیظ به راهم ادامه می دادم و به مرد مست نگاه می کردم چند متر مونده بود که به انتهای کوچه برسیم در همین هنگام یک دختر از روبرو وارد کوچه شد مرد مست هم  که همچنان تلو تلو خوران به جلو می رفت به محض دیدن دختر یک طعنه محکم به دختر بدبخت زد و به راهش ادامه داد دیگه قابل تحمل نبود باید یک درس درست و حسابی به این مست به سرو پا می دادم  ...شروع به دویدن کردم تا هرچه زودتر به مرد مست برسم ...تو یک چشم به هم زدن خودم را به پشت مرد مست رساندم و از پشت چنان ضربه ای به پشت سر ش زدم که پخش زمین شد مرد مست تا اومد به خودش بیاد چند تا لگد به جاهای حساس بدنش زدم ..آخه اون مست بود و اگر چاقو می کشید کاری از دستم برنمی اومد مرد مست با شکم روی زمین افتاده بود و من خیلی تیز روی پشت مرد نشستم و از پشت دستانم را دور گلوش قلاب کردم و بلند بلند داد می زدم ....حالا حالت چطور مرتیکه....بازم هوس می کنی به دختر مردم طعنه بزنی ...من آنچنان در نقش پهلوانی خودم غوطه ور شده بودم که اصلا متوجه نشدم چند نفر منو محکم گرفتن تا از سر مرد مست بلندم کنن ...توی اون مه همه چی حسابی به هم ریخته بود ...فقط یک لحظه صدای جعفر آقا که تو محل میوه فروشی داشت منو متوجه اون کرد ....چیکار کردی علی ...تو به این بنده خدا چیکار داشتی آخه ...من که متوجه شدم مردم از ماجرا خبر ندارن بادی به قبقبه انداختم بلند داد زدم ..این کتک حقش بودتا این باشه تو محله ما مست نکنه .....هنوز جمله ام تمام نشده بود که در جا میخکوب شدم ....مردم، مرد مست را به پشت برگردانده بودن و اولین چیزی که توجه منو به خودش جلب کرده بود یک ماسک اکسیژن بودش که تو صورت مرد خودنمایی می کرد ...هنوز به چیزی که دیده بودم شک داشتم که دوباره صدای جعفر آقا منو به خود آورد .....مست کیه علی آقا داری اشتباه می کنی ...اینی که می بینی حاج محموده ....تو جنگ شیمیایی شده ...انوقت این بنده خدا با این پیشینه ، نعوذ و بالله میاد از اون زهره ماری.....جمله جعفر آقا مثل پتک تو سرم خورد ....ولی آخه من تو دستش شیشه مشروب را دیده بودم ...هنوز این فکر از سرم بیرون نرفته بود که یک نفر یک کپسول خیلی کوچیک اکسیژن را که کناری افتاده بود را به دست اون مرد داد و گفت .....بیا حاج محمود ..اینم کپسول اکسیژنت....
حاج محمود لبهای خون آلود را پاک کردو بعد از آنکه تمام انرژی خودش را جمع کرد و به سختی گفت ...این کپسول ،اکسیژنش تموم شده بود ...واسه همین منم خیلی حالم بد شد ... تا اینجا هم با بدبختی و تلو تلو خوران خودم را رسوندم تا برم داروخانه سر چهارراه....نمی دونم این جوان چرا به من پریده ....والله الان که نگاهش می کنم قیافه اش هم برام آشنا نیست ....یک لحظه احساس کردم دنیا داره دور سرم می چرخه ....من به اشتباه به یک جانبازی که کپسول اکسیژنش تموم شده بود و واسه همین تلو تلو خوران راه می رفت حمله کرده بودم ...حالم داشت از خودم به هم می خورد ...عجب جانوری شده بودم من ....فردای آنروز خانه حاج محمود  را پیدا کردم و با یک جعبه شیرینی رفتم خونش ...کل ماجرا ی روز قبل را براش تعریف کردم ...حاج محمود کلی خندید....حاج محمود منو بخشید و من شدم پامنبری حاج محمود ...جان منو جان حاج محمود ......وسلام

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,یعقوب یحیی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (15/10/1396),فاطمه رنجبر (15/10/1396),مهشید سلیمی نبی (15/10/1396),میلادپویا (18/10/1396),سانازرضایی (19/10/1396),میر حسن علوی (20/10/1396),مجتبی صمدیار (20/10/1396),سید رسول بهشتی (21/10/1396),سانازرضایی (24/10/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 دي 1396 - 11:17

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای یعقوب عزیز
آفرین ....خوب تعلیق دارش کردید و می توانم بگویم یکنفس خواندم
هیجان لارم را داشت ، البته خاطره گویی شده است با کمی دقت میشود داستانش کرد.
برایتان موفقیت آرزومندم


نام: یعقوب یحیی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 دي 1396 - 12:17

بسیار ممنون ...نظر شما باعث دلگرمی من می باشد


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 دي 1396 - 15:06

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام
داستان خوبی با خانم آنا داستان از حس خاطره گویی بیرون آمده بود عدم تعادل در این داستان خوب بود ولی بهترتر هم می شد اگر اخرش کمی تلخ به پایان می رسید.
در کل داستان زیبایی بود
مانا باشید


نام: یعقوب یحیی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 دي 1396 - 22:53

سپاس


نام: پریا چیت گر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 دي 1396 - 18:00

نمایش مشخصات پریا چیت گر داستان جالبی بود لذت بردم
من اولین داستانم را امروز نوشتم من 11 ساله هستم خواهشمندم داستان مرا هم بخوانید @};- @};- @};-


نام: یعقوب یحیی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 دي 1396 - 19:17

حتما......



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.