یک اشتباه کوچک

تو یک شرکت کارمی کردم شرکت قدری بود هم خوب حقوق می داد و به کارمندانش خوب رسیدگی می کرد ولی در قبال این همه لطف کار هم می خواست کار خوب نه بزن دررو...اون روز اصلا حاله خوبی نداشتم بچه شهرستان بودم و تک و تنها تو تهران درن دشت تو یک اتاق اجاره ای زندگی می کردم نمی دونم چرا آنروز اینقدر بی انگیزه شده بودم فقط خدا خدا می کردم زودتر ساعت چهاربعدازظهر بشه و من بزنم به چاک ...در همون افکار غوطه ور بودم که از دفتر ریس با من تماس گرفتن وازم خواستن به انبار برم و چند تا وسیله را به خط تولید برسونم ...منم با بی حوصلگی راه افتادم...بعد از چند دقیقه به انبار رسیدم و قطعات را تحویل گرفتم هنوز چند قدم بر نداشته بودم که صدای. عبدالله منو وادار به ایستادن کرد ...ایسته کن ایسته کن ...چرا امروز اینقدر بی حالی ممد ...کشتیهات غرق شده ....عبدالله از بچه های افغانستان بود و چون بسیار کاری و کاربلد بود مدیر شرکت اونو به عنوان یک کارگر ساده در انبار مشغول به کار کرده بود من هم که واقعا حوصله هیچ کسی را نداشتم با بی حوصلگی یک دستی واسه عبدالله بلند کردم و به راهم ادامه دادم همینطور که می رفتم صدای نفس  زدن یک نفرو پشت سرم احساس کردم برگشتم و دیدم عبدالله داره به من نزدیک می شه ..وقتی به من رسید به من گفت ....کجا می ری پس ...مگه نمی خوای حالت خوب بشه ...بیا یک زره از این معجون (ناس)زیر زبانت بریز چند دقیقه بعد ببین چه حاله خوشی بهت دست می ده ....من که می دونستم عبدالله از اون زهره ماری استفاده می کنه بدون اینکه از درخواست عبدالله متعجب بشم بهش گفتم ..نه عبدالله جان .من نمی خوام من همیجوریش هم نزده می رقصم دیگه وای به روزی که از این آشغال هم بزنم...عبدالله که از حرف من کمی دلخور شده بود دوباره گفت ...تو که می دانی ممد...این که مواد نیست می ترسی..داروهستش دارو ...می فهمی ...حالا هی از ما انکار از عبدالله تعریف و تمجید ...بعد از چند دقیقه وقتی به خودم اومدم دیدم اون زهرماری زیر زبانم داره ملچ و ملوچ می کنه ...تو افکار خودم بودم که صدای عبدالله دوباره منو میخ کوب کرد...ممد یک وقت قورتش ندی ده دقیقه دیگه با آب دهانت بریز بیرون ...حالا هم برو حالش را ببر چند دقیقه دیگه می ری تو فضا....من آرام آرام به سمت خط تولید به راه افتادم هنوز به خط تولید نرسیده بودم که ناگهان صدای ترمز یک ماشین باعث شد به سمت ماشین نگاه کنم ...به محض اینکه چشمم به ماشین افتاد دنیا جلوی چشمم سیاه و تار شده بود ریس بود خود خودریس ..ریس از ماشین پیاده شده بود و داشت به سمتم میومد...داشتم دیوانه می شدم تو دهنم پر بود از اون زهرماری که حالا با آب دهانم هم قاطی شده بود که ازگوشه لپم داشت بیرون می زد...یکی دوبار اومدم اون زهرماری را با آب دهانم بریزم بیرون ولی جرات نکردم چند متر مونده بود که ریس به من برسه ...تمام عزمم را جزم کردم و تو یک لحظه آب دهانم و با همه اون زهرماری قورت دادم چشمتان روز بد نبینه حال بهم زن ترین چیزی که تا آن زمان خورده بودم.هرچندبه موقع این کارو کرده بودم چون همون لحظه ریس باصدای بلند رو به من داد زد که ‌‌‌‌...اقای رستمی معلومه شما کجایی ...خط تولید منتظر این چند تا قطعه هستش آنوقت تو داری قدم می زنی واسه خودت ..بدو پسر بدو اینارو برسون خط تولید ...من بعد از کلی عذرخواهی به سمت خط تولید حرکت کردم ....با عجله قطعات را رسوندم خط تولید و برگشتم به اتاقم ...ساعت یک بعد ظهر شده بود دیگه  .وقت ناهار بود پیش خودم گفتم خوب ناهار می خورم و تا چهار هم  کارهام رو راست و ریس می کنم و می رم خونه...هنوز تو این فکر بودم که اولین حالات تهوع به سراغم اومد ...به محض اینکه متوجه شدم حالت تهوع دارم به یاد اون زهرماری افتادم که قورتش داده بودم نمی دونستم چیکار باید بکنم رفتم آشپزخانه شرکت و یک استکان  آب لیمو را سرکشیدم ...کمی از حالت تهوع من کم شده بود منم از فرصت استفاده کردم و بعد از گرفتن مرخصی ساعتی با یک دربست خودم را به خونه رسوندم هنوز کلید را به در خونه نچرخانده بودم که دلو روده ام اومد تو دهنم ...در خونه را با هر زحمتی بود باز کردم و خودم را انداختم تو دستشویی ‌....گلاب به روتون هرچی را خورده بودم بالا آوردم ...حدودا نیم ساعتی درگیر دستشویی و معده داغون خودم بودم ..بعد از کلی بدبختی خودم را تا روی تخت کشاندم نمی دونم چقدر طول کشید که خوابم برد...فرداصبح ساعت شیش با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم ..هنوزم احساس بدی داشتم ولی به هرحال همه چیز تمام شده بود از اینکه جان سالم به در برده بودم خوشحال بودم خیلی سریع لباسم را پوشیدم و به سر خیابان رفتم تا سرویس بیاد چند دقیقه بیشتر طول نکشید که سرویس از راه رسید ...من هم سوار شدم هنوز داشتم دنبال یک صندلی خالی می گشتم که صدای یکی بچه ها از ته سرویس منو متوجه اون کرد ....کجایی پس ممدی ..دیروز چرا نیومدی ...من هم که یک صندلی خالی پیدا کرده بودم یک دستی براش تکون دادم و نشستم ...سوال احمقانه ای پرسیده بود آخه روز قبل من و رضا تو سرویس کلی شوخی با هم کرده بودیم ولی اون یادش رفته بود ...یک ساعت بعد سرویس وارد کارخانه شد همه از سرویس پیاده شدیم و هرکسی به سمت اتاقش حرکت کرد هنوز چند متر مونده بود که به اتاقم برسم صدای مش رحیم آبدارچی شرکت منو متوقف کرد....اقا محمد ریس کارت داره یک سر برو پیش ریس ....برای یک لحظه یخ کردم آخه تو این چهار سال  سابقه نداشت ریس صبح اول وقت منو بخواد .بالاخره خودم را جم و جور کردم به سمت اتاق ریس راه افتادم ..چندباری در زدم ووارد اتاق ریس شدم ...همون اول از چهره عصبانی ریس متوجه شدم یک جای کار ایراد داره .‌‌.سلام کردم ...ریس اصلا سرش را بالا نیاورد همانطوری که چند تا ورق را امضا می زد یک کاغذ انداخت جلوم و گفت ..آقای رستمی از امروز دیگه احتیاجی به شما نداریم می تونی بری حسابداری واسه تسویه ...جمله ریس مثل یک پتک خورد وسط سرم ..آخه ریس چی داشت می گفت واسه چی باید برم واسه تسویه ...نه اتفاقی افتاده بود نه من تو کارم اهمال کره بودم ...بعد چند لحظه که به اعصابم مسلط شدم رو به ریس گفتم ...اخه چی شده مگه ...من کاری کردم ...هنوز جمله من تموم نشده بود که ریس گفت ..اقای رستمی شما خوب می دانستید که من به نظم و انظباط خیلی حساس هستم ولی مثل اینکه تو این شرکت به شما خیلی خوش گذشته و هر وقت دلتون خواست سرکار میاین ...اصلا نمی فهمیدم که ریس چی داره می گه...تا اون روز من کوچکترین بی انضباطی نداشتم کمی این طرف و اون طرف کردم و رو به ریس گفتم ...آخه چه بی انضباطی ...من کجا نظم را رعایت نکردم ...هنوز جمله ام تموم نشده بود که ریس با عصبانیت از جایش بلند شد با صدای بلند گفت ...اقای رستمی شما دیروز بدون اینکه  از کسی مرخصی بگیری سر کار نیومدی ....امروز م به جای اینکه بیایی بابت غیبت دیروز دلیل و برهان بیاری از نظم و انظباط حرف می زنی ..تو راجب این شرکت چی فکر می کنی یعنی واقعا از نظر شما این شرکت آنقدر بی در و پیکر هستش که غیبت دیروز شما را متوجه نمی شد ...من هاج و واج به دهان ریس نگاه می کردم ...اصلا نمی فهمیدم ریس با این تهمت دنبال چی هستش ...یک لحظه به ذهنم رسید که حتما ریس از قبل می خواست منو اخراج کنه دنباله بهانه بود و چون بهانه گیرش نیومد این موضوع غیبت منو سر هم کردش ...برای یک لحظه غرورم جریحه دار شد ..پیش خودم گفتم ریس که تصمیم گرفته منو اخراج کنه پس لااقل منم از خودم دفاع کنم واسه همین کمی صدام را بالا بردم و رو به ریس گفتم ...آقای ریس ...اگر شما تصمیم دارین منو اخراج کنین مثل مرد به خودم بگین من از فردا خودم سرکار نمی یام دیگه اینهمه دروغ و حرفهای بی ربت واسه چی می زنین...وقتی جمله ام تموم شد احساس کردم رنگ صورت ریس از قرمز همه قرمزتر شده بود انگار بهش بدترین فحش دنیا را داده بودم ..خودم هم ترسیدم گفتم الان ریس سکته می کنه ..صحنه عجیبی شده بود ..آخه واسه چی ریس داشت دروغ می گفت و بدش هم اینهمه شاکی شده بود ...ریس دوبار ه رو به من کرد و با صدای بلندتر از قبل گفت ..آقای رستمی من می گم شما دیروز غیبت کردی و سر کار نیومدی ،آنوقت شما به من می گی من دروغ می گم ...من که حسابی قاطی کرده بودم سریع روبه ریس گفتم .اقای ریس دیروز من سرکار بودم ..نشون به اون نشون که به اتاقم زنگ زدین و ازم خواستین به انبار برم و چند تا قطعه را تحویل بگیرم و ببرم خط تولید ...ریس که از قبل هم بیشتر عصبانی شده بود رو به من گفت .اقای رستمی شما راجب من چی فکر می کنی .....شما دیروز اصلا سر کار نبودین الان بیا این برگه را بگیر برو حسابداری واسه تسویه...من خیلی کار دارم ...من گیج تر از همیشه فقط به  صحبتهای ریس گوش می کردم ....یک لحظه یاد حرف رفیقم افتادم که صبح تو سرویس به من گفته بود چرا دیروز نبودی ...‌دیگه داشتم دیوانه می شدم پیش خودم گفتم بهترین کار اینکه فعلا از اتاق ریس بیرون برم تا درست فکر کنم ببینم چه اتفاقی افتاده ...اولین فکری که به ذهنم رسید رفتن به سراغ عبدالله کارگر افغانی انبار بود خیلی سریع خودم را به انبار رسوندم عبدالله تو انبار مشغول نظافت بود تا چشمش به من افتاد با صدای بلند گفت ....ممد تو زنده ای ...عجب بابا ...من گفتم تو حتما مردی ....وقتی دیدم دیروز نیومدی پیش خودم گفتم حتما اون دارو حالت را بد کرده واسه همین نیومدی ...جمله عبدالله مثل پتک تو سرم فرود اومد ..اونم داشت حرف ریس را تکرار می کرد ...من کل ماجرا را واسه عبدالله تعریف کردم ...از اینکه حالم بد شد و بالا آوردم ...هنوز حرفام تموم نشده بود که ناگهان یک فکری مانند جرقه از ذهنم گذشت ...نه نه این امکان نداشت ..‌ولی مثل اینکه واقعا این اتفاق افتاده  ....آخر مگر میشه یک نفر شب بخوابه فردا با صدای زنگ ساعت  بیدار نشه پس فردا صبحش با صدای زنگ ساعت که هرروز ساعت شش زنگ می زد بیدار بشه ...وقتی موضوع را به عبدالله گفتم اونم زد زیر خنده ...عبدالله می گفت حتما همین اتفاق افتاده ...چون تو اون زهر ه ماری را قورت دادی بیهوشت کرده بود .......حالا من موندم یک آبرو ریزی به تمام معنا ...من چطوری باید این موضوع را به ریس می گفتم ...بلاخره تصمیمم را گرفتم ..به اتاق ریس رفتم و  کل ماجرا را بدون هیچ کم و کاستی  تعریف کردم ...ریس بعد از کلی خندیدن و صد البته کلی نصیحت منو بخشید ...الان چند سالی از آن موضوع می گذره ...اگر کسی کنار دستم سیگار روشن کنه از دستش در می رم ...می فهمی که ..نمی خوام دیگه خواب بمونم....اونم خوابی چهل و هشت ساعته...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

یعقوب یحیی (4/10/1396),حسین شعیبی (5/10/1396),آفتاب (6/10/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (7/10/1396),مجتبی صمدیار (8/10/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.