تمثیل 1 - 4

1

تا حالا به این فکر کرده ای؟ یک چیزهایی هستند که ما هیچوقت متوجه وجودشان نشده ایم. چیزهایی که هر روز از کنارشان گذشته ایم بی آنکه حقیقتا متوجه اشان شده باشیم. هنگامی که دلاور بر میله های پیچک گرفته ی دروازه دست می کشید، دقیقا به همین چیزها فکر می کرد. چطور تمام این سال ها را از کنارش گذشته بود؟؟!
دلاور خسته و ملول از ملالت های زندگی عادی خودش در پی سوالی که به تازگی در ذهنش پدید آمده بود، پا را کمی از مسیر صاف همیشگی بیرون گذاشت:
آیا زندگی همینی است که می بینم؟؟!
و متوجه شد دروازه ای میان پیچک های راه مدرسه پنهان شده است. این علامت سوال و تمام علامت های سوال کوچک و بزرگ پیش از آن، از سوالی بسیار معمول نشئت گرفته بود:
وقتی بزرگ شدی، می خواهی چه کاره شوی؟؟
و او پس از آن خوب اندیشیده بود. بی آنکه جوابی داده باشد. و بالاخره پس از اصرار های معلم سعی کرده بود پاسخی معمولی بدهد:
یک فیلسوف!
دلاور کمی این سوی و آن سویش را نگاه کرد. پیچک ها جایی برای تماشا نگذاشته بودند. دست به لابلای آنها برد و ردیف میله ها را با نوک انگشتانش دنبال کرد. دو متر بیشتر قدم برنداشته بود که دستش را به سرعت از انبوه پیچک ها بیرون کشید. با چهره ای درهم به کبودی انگشت کوچکش نگاه کرد.
در آن لحظه دلاور، قهرمان داستان ما، تصمیم گرفت مثل باقی آدم ها نداند پشت دروازه چه هست. برگشت و از دروازه دور شد و راه همیشه را در پیش گرفت.





2

ولی درهای پنهان، راه های کوچک مخفی، همیشه راهی برای بازگشت به ما پیدا می کنند. آنها جایی زیر شاخه ها پیچکی که گرفته ایم کمین کرده اند. و گاهی، گاهی که هوا به اندازه ی کافی شبیه اولین دیدارمان باشد، بیرون می آیند؛ روشن و مبرا ما را صدا می زنند. و ما..
ما بر می گردیم اگر..
در یک روز آفتابی دل انگیز، وقتی هوا خیلی خوب بود، دلاور فکر کرد نمی تواند اینطور زندگی کند. به آینده اش اندیشید؛ به روزهایی که از هوش سرشارش استفاده ای ناصحیح کرده بود و هر روز مسیری را می رفت که دلیلی برای قدم برداشتن در آن نداشت. به ناگاه همه چیز بی معنی به نظر رسیده بود. و سپس اندیشیده بود که نیاندیشد بگذارد چیزها همانطور که پیش می روند، بروند. اما می دانست؛ چیزی عوض نمی شد. تنها راه برای آنکه چیزی تغییر کند، آن است که حرکتی انجام شود. برای تغییر دلخواهت باید حرکتی کنی.
برای مقصدی متفاوت باید مسیری متفاوت برمی گزید. اما اگر این مسیر نه، پس کدامین مسیر؟؟!
در همین افکار غوطه ور بود که به ناگاه متوقف شد. به سمت راست خود و در انبوه پیچک ها خیره ماند. حس کرده بود صدایی فرای صوت او را خوانده است. بر پنجه ی پا چرخی زد و به سوی در رفت. برای دومین بار خود را ایستاده در مقابل آن دروازه می یافت. اندیشید:
یک تصمیم، یک تصمیم است و هر تصمیمی عواقبی دارد.
این تصمیمی است که من می گیرم و عواقبش هرچه باشد، من تصمیمم را گرفته ام. من انتخاب می کنم و می گذارم چیزها همانطور که پیش می روند، بروند. بسیار مسیر هست -برای زیستن- که در هر یک از آنها چیزهایی انتظار ما را می کشند. و هر مسیری رسالتی دارد که ما از آن بی خبریم.
این ها را با خود گفت. دست لای پیچک ها برد و به دنبال دستگیره ای گشت. در به خودی خود باز شد.




3

لولا ها پیر و فرتوت، آنچنان که قرن ها آنجا باشند، زجرکشان و ناله کنان تکانی به خود دادند و در به آرامی شروع به باز شدن کرد. پیچک ها از هم دریده شدند و راه بر او آشکار شد. قدمی به جلو برداشت. تاریک بود و نور خورشید تنها می توانست مقابل پایش را روشن کند. گویی که پیچک ها حتا جلوی گذر نور را نیز گرفته باشند. دروازه آنچنان نهان مانده بود که بنظر می رسید خورشید تمام این سالها را کورکورانه بر میله های آن تابیده است؛ بی هیچ آگاهی از رازی که ممکن است درآن نهفته باشد. سرک کشید اما آنچنان تاریک بود که نتواند از آنچه درونش پا گذاشته چیزی بفهمد. قدمی دیگر برداشت و قدمی دیگر و حالا درون تاریکی ایستاده بود. سکوت..سکوت و تاریکی تنش را مور مور می کرد. به ناگاه لولا ها جیغ کوچک سریعی کشیدند و دو لته ی دروازه به شدت به هم خورد. دلاور از جا پرید. برگشت و به در نگاه کرد. اگر باز بود نباید می ترسید و اگر بسته بود حالا زمان ترس نبود. به سرعت اندیشید: شاید سال های سال جسدم را پیدا نکنند! عالیست! دیگر لازم نیست نگران زندگی ام باشم! و سپس تغییری احساس کرد. می توانست دروازه را ببیند. واژه ای در ذهنش درخشید: نور! و به سرعت چرخید. از آنچه که می دید هیجان در خونش به جوش آمده بود. این شاید اولین بار در مدتی بسیار دراز بود که مردمک چشمانش در مقابل نور گشاد می شد. دهان از حیرت باز شده اش کم کم تغییر حالت داد و گوشه های لبانش به دو سوی صورتش حرکت کردند. شروع به خندیدن کرد. داد زد: این عالیه! بهتر از این نمیشه! و سپس..
خشکش زد.



4

چراغ های افروخته برافراشته در جای جای باغ پهن و پنهان همچون کرم های شبتاب می تابیدند. چندی از آنها مسیری را روشن می ساختند که به ورودی قصری منتهی می شد. قصری با تن سپید مرمرین و تن پوشی از پیچک های زمان که بسیار سعی داشتند آن میزان از شکوه و عظمت المپیایی قصر را در خود فرو بلعند. حال آنکه نه تنها از آن نکاسته بلکه هیبتی مرموز بر آن افزوده بودند. آشفتگی روح عظیمش در ظاهر چندان نمودار نبود اما صدایش فرای صوت، فرای آنچه هر موجودی توان شنیدن و تحمل داشته باشد، فریاد می زد. هفت برج بلندبالا در هفت سوی باغ، سایه های سنگین خود را بر تن این آشفتگی محال انداخته بودند. و قصر بی تردید درد می کشید.
دلاور به ناگاه خشکش زد. بسیار آنسوتر پیکری در تاریکی از مسیری فرعی چرخید و مقابل او قرار گرفت. به او دقیق شد که با حرکت دستانش اشاره می کرد از راهش کنار برود. همچنان که به هیئت عجیب او می نگریست، با قدم هایی به پشت، به یک سوی مسیر کنار کشید. و سپس متوجه گروهی شد که با دوی نظامی در پی او چرخیدند و به پیش آمدند. دلاور هراسان و هیجان زده به سرعت خود را به پشت درختی رساند و به تماشا ایستاد. چشمانش از دیدن چونان موجوداتی به حیرت گشاده شده بود.
موجود فراری، سنجابی با جثه ای انسانی، دیوانه وار و سراسیمه بر دو پای خود از مقابل مخفیگاه او گذشت و به قصد دروازه با قدم هایی بلندتر بر سرعت خود افزود. در پی او گروه نگهبانان سگ هیئت می دویدند. دروازه صدای خشنی داد و برای سنجاب باز شد و پیش از آنکه نگهبان ها به او برسند، با اعتراضی بسته. یکی از آنها خشمگینانه فریاد زد: فرار کرد! حالا جواب اعلی حضرت رو چی بدیم!! و سپس خشک شد. چند باری هوا را بو کشید.
-: چیزی شده گروهبان؟
-: یه بویی (بو کشید) حسش نمی کنین؟
-: خیر قربان. بهتر نیست برگردیم؟
-: هیسس..
چرخی زد و رو به سوی مخفیگاه او سر خم کرد. گونه هایش از دو طرف لبانش آویزان شده بود: یه بوی ناشناسه..
-: قربان بهتره برگردیم.
در سیاهی دقیق شد: گفتم ساکت.
دلاور نفس حبس کرد و در جای خود خشکید.
گروهبان با چکمه های سنگینش به سوی او قدم برداشت. دلاور با چشمانی وحشت زده به مقابل خود خیره مانده بود و او قدم به قدم نزدیکتر می شد. به آرامی برگشت و تکیه به درخت، چشمانش را بست. صدای قدم های او در هر لحظه بلندتر می شد اما این صدای قلبش بود که میان هر قدم گوشش را به سرعت پر می کرد. دیگر تحملش را نداشت. سینه اش سنگین شده بود و ضربان تند قلبش داشت منفجرش می کرد. نفسش را رها کرد. بلند و پر سر و صدا نفس می کشید. آنچنان که دیگر صدای چکمه ها را نمی شنید. چرا معطل می کرد؟ باید تا آن لحظه او را می گرفت! نفسی عمیق کشید. باید می چرخید. باید با او روبرو می شد. حجم فوق العاده ای از اکسیژن را درون ریه هایش کشید و چرخید.
با حیرت به آنچه می دید خیره ماند. و سپس پلکی زد. از مخفیگاهش بیرون آمد. با چند قدم بلند خود را به مسیر رساند و به دو سویش نگاه کرد. و به اطرافش. و میان درخت ها.
سکوت و سکون بر باغ حکمفرما شده بود.

ادامه دارد..
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,سارا یاسمینی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حلیمه رحیمی (21/9/1396),مجتبی صمدیار (23/9/1396),زهرابادره (آنا) (24/9/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 آذر 1396 - 13:56

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود بر شما خانم رحیمی
داستان را خوندم زیبا و جذاب بود
منتظر ادامه داستان هستم
با آرزوی موفقیت روزافزون


@زهرابادره (آنا) توسط حلیمه رحیمی Members  ارسال در شنبه 30 دي 1396 - 21:41

ممنونم از لطف شما.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.