صندلی

سر خم کردم و ردیف منتظران را با نگاه دنبال کردم. به نظر می رسید راهرو هیچوقت به انتها نمی رسد و من روی یکی از هزاران هزار صندلی نشسته ام. و با خود می اندیشم چرا باید تعیین شود دیوانه ام یا نه. منظورم این است که.. چه اهمیتی دارد؟ به هر حال من رویایی دارم که خواب کردنش، کابوس ها را در ذهنم بیدار کرده.
نمی دانم چند ساعت است که منتظرم. ما را به حال خودمان رها کرده اند. آسیبمان که به کسی نمی رسد. موجوداتی نباتی که روی صندلی ها کاشته شده اند و به کلامی مناسب تر، بسته.
نمی فهمم چطور اطرافم خالی شده. سر که برمی گردانم، خودم را می بینم. و در سوی دیگرم هم. سعی می کنم به آنها نگاه نکنم. تصویرش مقابل چشمانم ظاهر می شود؛ در هر پلک زدن. خون. خون. خون! از جا می پرم. بلند می شوم و سراسیمه مقابل صندلی خودم عقب و جلو می روم. دو نفر مرا می چسبند و روی صندلی ام می چسبانند. می خواهم زبانم را تکان بدهم اما نمی توانم. می خواهم داد بزنم اما نمی توانم. درمانده ام. و او نیز درمانده است. با صدای خس داری می گوید: به من نگاه کن. صدایش درونم را می خراشد. خشکی گلویم را قورت می دهم و به آرامی سر به سمت او می گردانم. من است؛ با گلویی بریده و خونی که به نرمی از سیب گلویش سر می خورد و چون رودی روان جاریست. خشکم می زند. نگاهش خالیست. تاریک، ثابت و بی مفهوم. انگشتی را بر شانه ام احساس می کنم و سپس انگشتانی را. فشار عمیقی بر آن احساس می کنم. باعث می شود برگردم. و به گودی خالی چشمانش نگاه کنم که لایه ای از خون اطرافش را فرا گرفته. لبانش را با نخ سیاه کلفتی به هم دوخته اند. موهای کثیف و خونینش مقابل صورتش آویزانند. دستانش را بلند می کند. خون در حال چکیدن از رگ های بریده اش است. دست می کشد بر گونه و چانه ام. صدای آن یکی می گوید: نگران نباش. ما پیشتیم.
در بهت مانده ام. دو نفر مرا می چسبند و کشان کشان به سمت دری می برند. در باز می شود و سپس بر صندلی سفیدی رها می شوم.
صدایی می شنوم: آیا هنوز هم رویا می بینی؟
به مقابلم نگاه می کنم. نور آنچنان زیاد است که نمی توانم حاشیه ی تن آن موجود را تشخیص دهم. گویی که یک موجود فضایی باریک و لاغر است. و صدای نرم و خونسرد او بیش از هر چیز بر صحت آن می افزاید. به راستی، موجودات فضایی اینگونه اند که من تصورشان کرده ام؟
می گویم: نه.
می گوید: خوب است.. خوب است.
می توانم رضایت را در صدایش بشنوم.
اتاق چقدر سفید است! احساس می کنم در سفیدی مطلق پرت شده ام و همینطور در آن سقوط می کنم.
می خواهم بگویم کابوس می بینم. صدای خس دار خودم را می شنوم: با آنها روراست نباش. آنها تو را به صندلی خواهند بست!
می پرسد: چیزی گفتی؟
سر تکان می دهم.
می گوید: چرا گفتی! بهم بگو چی گفتی.
می گویم: کابوس می بینم.
می گوید: وقتی می خوابی دیگه؟
می گویم: نمی دانم الان خوابم یا بیدار.
صدای خس دار خودم داد می زند: بهت گفتم که نگی!
موجود فضایی از جایش بلند می شود. بیگانه به من نزدیک تر و نزدیک تر می شود. هوممم، چاق است! گرد و تپل و خپل. من است؛ او هم من است اما گرد و تپل و خپل. با غبغبی آویزان.
می گوید: می خواهی ناامیدشان کنی؟ و به سمتی اشاره می کند.
سر می چرخانم به همان سمت. آنها را دوست دارم. آنها نگران منند. آنها می خواهند من مثل آنها باشم.
می گویم: البته که نه.
می گوید: قول می دهی کابوس نبینی؟ همانطور که رویاهایت را به پایان رساندی؟
سر تکان می دهم. نمی دانم اگر نه رویا ببینم و نه کابوس، می توانم به جهان آنها تعلق پیدا کنم؟ یا در سفیدی مطلق معلق خواهم بود؟ بی هیچ هویتی. اما باز سر تکان می دهم. آنها توانسته اند پس حتما من هم می توانم. و سعی می کنم لبخند بزنم.
صدای خس دارم را می شنوم: تو خواهی مرد!
چاقو را بر می دارم و گلویش را می زنم.
پشت میز نشسته ام. به صندلی بسته شده ام. اما آزادم که هر جا می خواهم بروم، تا زمانی که روی صندلی باشم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه رنجبر (12/9/1396),سکینه عباسی (13/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (14/9/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (14/9/1396),فاطمه سادات حيدري (15/9/1396),پیام رنجبران(اکنون) (18/9/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.