مهر مادری،دستی را وقف کرد

بسم الله الرحمن الرحیم


نام موضوع:مهری مادری،دستی را وقف کرد.

صبح زود تابستان که خورشید خود را هرچند گاهی هویدا و نمایان می کرد از خواب بیدارم کرد و دگر می بایست برای انجام کار پر مشقت کشاورزی آماده و مهیا میشدم دگر از کار در مزرعه خسته شده و زمین های زراعت را به فروش گذاشته بودم. به دلیل این که مادرم قطع زندگانی کرده دچار کسالت روحی و روانی شده بودم. زمانی که در راه مزرعه در حال حرکت بودم با یکی از افراد مسن که نسبت خویشاوندی داشتیم همسفر شدم گفتم:کاک رشید امروز صبح در خواب چهره ی نورانی مادرم را دیدم که با دستش اشارتی به چیزی داشت اما متوجه نمیشدم. او با بیان و نقل قول از نطق بزرگان و پیشوایان تجربه این چنین گفت:زوجینی در دهکده ای با مسافت طولانی از شهر سکونت داشتند.نیشتمان و به رزان حیاتی لباب از محبت و هر لحظه مفضلی از نیکویی را سپری میکردند و آن دو بلبل هم رنگ که مجذوب یکدیگیر شده و مفارقت و مفروز ناپذیر بودند
.به سبب این که آب و هوای سرد وخشک منطقه بر جو روستا حاکمیت داشت و به همین دلیل به موجب بارش نزولات آسمانی راه های ارتباطی قریه مسدود و امکان ترددی به شهر نبود سردی و خشکی آب و هوا باعث شیوع نوعی ناخوشی در میان عامه و به برخی افراد ده سرایت کرد.عوارض این ناخوشی ابتدا تشنج را به دنبال داشته و سپس دیده را ز فروغ دنیاوی خواهد بست.نیشتمان هم در این وضعیت نامطلوب که سیمای مردم روستا را گریبان گیر خود کرده دچار این ناخوشی شده بود. وضع روحی و جسمانی او بسیار ناگوار و نامطبوع شده بود و گاه به گاه دچار تشنج میشد دگر فرزندانشان هم بی تابی مادر خود می کردند.
با تلاش افراد داوطلب روستا مسیر را برای بیماران هموار ساختند.به رزان او را در زمان محدودی به درمانگاه رساند.پزشکان پس از معاینه مساعد وضعیت کنونی نیشتمان نبودند.آن ها پاسخ مناسبی را به رزان نداند و گفتند: تا چند روز دیگر همسرت را از دست خواهی داد.
اشک چشمانش را همانند تنور ذغال سرخ کرده و بغض و اندوهگینی گلویش را چون اسلحه ای فشنگ را به هدف نرسانیده بلکه آن را در خود منفجر میکند شده بود..پزشکان با کوشش و مساعی فراوان در سدد بودند که نیشتمان بازهم چشمش را باز کند و موفق شدند و زمانی که دیده خود را باز کرد به او گفتند:وضغیت شما چندان تعریفی ندارد.نگاهش را چرخاند و به رزان را مشاهده کرد نیم نگاهی به او انداخت و گفت:چرا چشم هایت سرخ شده است.با لحنی که همراه آشفتگی درون و لرزش صدایش آمیخته بود توضیح داد:باید یک مطلب را بدانی که در رابط با تو هست؟
تا چند روز دیگر.......
روز دیگر.....
دیگر از دنیا خواهی رفت. نیشتمان فقط سکوت کرد و به دهان به رزان خیره شد.اما بعداز چندی با دل آشوب زده و مملوء از غم به به رزان گفت:تنها اندرز و نصحیتی که دارم این است پس از قطع حیات من دست چپم را تا مچ قطع کن و زمانی که با فرد دیگری ازدواج خواهی کرد ابتدا مهر و عطوفت مادری را به او بیاموز سپس دست قطع شده را به او بده و از همسر آینده ات بخواه هرگاه قصد و اراده تنبیه و بیدار کردن فرزندانم را داشته باشد دست بریده من را به کار ببرد. صبح قبل از طلوع خورشید نیشتمان پیوسته نای سخن را فرو بست.قبل از ظهر اهالی روستا از خبر فوت نیشتمان آگاهی یافتند و گردهم آمدند تا همسر به رزان را در خانه ی ابدی تدفین کنند.




چهل روز از قطع زندگی نیشتمان گذشته بود تعدادی از افراد مسن و سالخورده ی روستا به منزل به رزان آمدند و جامه ی سیاه او را تعویض کردند. آن بزرگواران به علت خردسال بودن فرزندانش به او اجازه دادند تا فردی را به همسری خود برگزیند.
به رزان فردی را به عنوان همسر انتخاب و با او ازدواج کرد.به نقل از همسایگانش تووشیار فردی مغرور و متکبر است. به رزان در لحظات ابتدایی زندگی مشترک خودشان دست قطع شده ای را به تووشیار داد و گفت:هرگاه بخواهی فرزندانم را تنبیه کنی با این دست کار خود را پیش خواهی برد.
تووشیار با دیدن دست بریده شده وحشت کرد و گفت:این دست متعلق به چه کسی است و در ضمن من این عمل را انجام نمیدهم و چرا با این دست؟
اما به رزان فقط سکوت اختیار کرد و با پافشاری و اصرار مکرر او تووشیار ناگریز شد هرگاه لازم بود این عمل را انجام دهد. بازه زمانی شغل به رزان به طوری بود که در اواخر شب به خانه باز میگشت. تووشیار هر فرمانی را با مغروری به فرزندان به رزان میداد و مداوم به وسیله دست قطع شده آن دو را تنبیه بدنی میکرد با وجود این که با گذشت چندی در طول روز با تداوم فرزندان به رزان را تنبیه می کرد برایش مستدل شد که آن ها اندوهگین نمی شوند.
تووشیار در اواخر شب که به رزان به خانه بازگشته بود گفت:من باید بدانم این دست قطع شده متعلق به چه کسی است؟
به رزان پاسخ داد: چرا باید بدانی
تووشیار بازهم گفت:من فرزندان تو را با هر مقادیری تنبیه میکنم اما آثاری از اندوهگینی یا کبودی در چهره آنها مشاهده نمیکنم بلکه زمانی که تنبیه می شوند برایشان لذت بخش است.
به رزان در جواب گفت:این دست قطع شده ی مادرشان است،این دست ریشه ای از مهر مادری دارد. تووشیار فقط سکوت کرد و بر چهره آن دو در خواب بوسه زد.
کاک رشید در پایان سخنانش این چنین گفت:مادرت در این دنیا برای تو مهر و محبتی به جا گذاشته و آن ارث و میراث خود که چند قطعه زمین زراعی بوده به تو هدیه داده است و محبت را نمی توان به فروش گذاشت.
آری مهر و محبت را نمی توان فروخت

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

میلاد رستمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

میلاد رستمی (2/9/1396),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (4/9/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.