سرنوشت




الله خالِقٌ الرِزق خاِلقٌ ِنعمَهُ والله علیمٌ حکیم



نام داستان: سرنوشت



نویسنده : مسلم یزدانی

ویراستار: محسن یزدانی

شماره تماس : 09139521570



سینا هر روز به هر بهانه ای که بود سوار دوچرخه ای می¬شد که تازه پدرش برایش خریده بود و به محض اینکه مادرش فرشته خانم برای رسیدگی به وضعیت بیمارانش به بیمارستان می رفت در غیاب پدرش مسعود که او نیز پزشک بود دوچرخه اش را بر می¬داشت و¬با محمدرضا پسرهمسایه و چند تا از بچه های محل به بازی می پرداخت. سینا چنان سرگرم بازی می¬شد که گاهی یادش می¬رفت به خانه برگردد¬ ¬که خانواده اش از این حیص بسیار نگران سلامتی کودکشان بودند.
کم¬کم برگهای سبز درختان رنگ طلایی به خود می¬گرفت وبا این که هوای شهر در هنگام شروع پائیز سرد شده بود¬ اما خریدپوشاک ولوازم التحریر مدرسه داغ بود و دیدن این تصاویرتوسط سینا وقتی با پدر¬ و مادرش برای خرید به خیابان می¬رفت¬ هیجان رفتن به مدرسه را در او ایجاد نمی کرد
سینا خاطرات خوبی¬ از رفتن به مدرسه نداشت و خوشش نمی آمد به مدرسه برود این اتفاق باعث شده بود که خانواده اش چند باری مدرسه اش را جابه جا کنند اما باز سینا نمی توانست ارتباط خوبی با مدرسه و معلمانش برقرار کند چرا که او عاشق بازیگوشی ها خانگی اش بود و از بودن با بچه ها نمی توانست لذت ببرد و به همین دلیل سعی می¬کرد تا آنجایی که توان دارد از وقت استراحتش تمام استفاده را ببرد چرا که می دانست وقتی به مدرسه برود خانواده اش این دل خوشی کودکی اش را از او می گیرند.
سینا از وقتی پدرش دوچرخه برایش خریده بود توانسته بود با هم بچه های هم سن وسال خودش ارتباط برقرارکند و محمدرضا وخواهرش سوسن به همراه شاهین دوستان جدید پسر خانواده آقا مسعود بودند که بیشتر وقت¬شان را با هم می¬گذراندند و خود دوستی این بچه ها پلی شده بود برای ارتباط خانوادگی پدر و مادرهایشان که به بهانه بچه هایشان هم که¬ شده بود هر چند وقت یکباربه شب نشینی می¬رفتند.
سردی هوا و باز شدن مدرسه ها دلیلی بود که کوچه ها دیگر شاهد حضور بچه ها نباشد، بچه هایی که تا چند هفته پیش به هر نحوی از خانه شان خارج می شدن و با هم بازی می کردن دیگر درس و مشق این فرصت را از آنها گرفته بود اما مشکل درس خواندن سینا از این هم فراتر بود و اصلأ به درس روی خوش نشان نمی داد و همه اش در فکر بازی و آتش کردن در حیاط خانه و گذشتن سیب زمینی زیر آتش و خوردن آن بود.
مسعود و فرشته از حرکات پسرشان نگران بودن و گاهی اوقات او را پیش خانواده پدری خودش آقا بهزاد و ثریا خانم که دردوران بازنشستگی آقا بهزاد روزگار خوشی را سپری می کردن، می بردن تا سینا آنها را ازحس تنهایی بیرون بیاورد اما پسرک بازی گوش آن¬قدر اذیت می کرد که ثریا خانم اعصابش خرد می شد و حال و حوصله اش سر می رفت و به مسعود زنگ می زد و می گفت بیا پسرت را ببرید.
این مختص به خانواده پدری آقا مسعود نبود و حتی زمانی که سینا را پیش خانواده پدری، مادرش هم می بردن اتفاق می افتد و فرقش در این بود که زنگ فرشته می زدند و می گفتند ما نمی توانیم کنترلش کنیم.
زمان طبق عادتی که به ارث برده بود سپری می شد و همه ی اقوام نزدیک خانواده ی آقا مسعود و فرشته خانم برای دیدن دوقلوهای تازه متولد شده آمده بودند، سینا و دیگر بچه ها در حینی که بازی می کردن منتظر آمدن رامین و امین دوقلوهای دائی فرهاد بودند که قرار بود آنها هم شبی به خانه شان بیایند.
مشت قربان گله دار روستای پدری فرشته خانم به درخواست آقا ناصر گوسفندی که سفارش داده بودن را به درب خانه آقا مسعود آورده بود و از بس بچه ها داخل خانه صدا می دادند کسی متوجه صدای زنگ درب نمی شد که مجبور شده بود در کوچه داخل ماشین بنشیند تا یکی درب را باز کند اما انگارکسی صدای زنگ را نمی شنید تا اینکه بچه ها برای آتش روشن کردن داخل کوچه از خانه بیرون آمدن.دیدن گوسفند داخل ماشین مشت قربان فکر آتش روشن کردن را ازسر بچه ها بیرون کرد آنها مشغول بازی با گوسفند بودن که چراغ ماشین اقا مسعود داخل کوچه ی تاریک را روشن کرد؛ سینا که یک برادر وخواهر پیدا کرده بود از خوشحالی به سمت ماشین پدر دوید و دوقلوها را برای اولین بار دید.
هوا بسیار سرد بود اما جوء خانوادگی این خانواده با آمدن دوقلو ها دلنشین ترشده بود و مشت قربان سریع گوسفند را ذبح کرد و ثریا خانم و سیمین خانم آب گوشتی از گوشت گوسفند تازه ذبح شده درست کردند در آن شب یکی می گفت و یکی می خندید و بچه ها هم از بازی گوشیشان دست برداشته بودن و بر بالا تخت خواب دوقلوها رفته بودند و با نگاه به آنها حرف می زدند و این با آمدن رامین و امین پسر دائی ها به جمع شان قوت¬ بیشتر گرفته بود.
آن شب مثل شب های دیگر نبود که بچه ها در عالم خودشان پادشاهی کنند و کسی کاری به آنها نداشته باشند، آنها تا دست به کاری می زدند با برخورد خانواده یشان روبه رو می شدند که بنشنید بچه ها خواب اند و بیدار می شوند و درآن شب دوقلوها ابزاری برای کنترل بچه ها شده بود.
سینا که با اضافه شدن صدف و سامان به جمع خانوادگی¬شان دیگر فرصت بازی کردن در کوچه با بچه های همسایه را نداشت و سعی می¬کرد وقتش را با خواهر و برادر های دوقلویش سپری کند و فرشته خانم که در خانه شاهد این بود که پسرش بازی گوشیش راکنار گذاشته و توجه اش به درس ومدرسه هم بیشتر شده بسیار خرسند بود و سعی می کرد محبتش را نسبت به سینا کم نکند تا از این حیص آسیب نبیند.
روزها می گذشت و سینا روز به روز وضعیتش بهتر می شد و دوقلو ها هم بزرگ می شدند و فرشته خانم که در مرخصی به سر می برد سعی می¬کرد به وضعیت درسی سینا هم بیشتر توجه کند که باعث شده بود سینا در مدرسه مورد توجه و تشویق معلمان مدرسه اش قرار بگیرد و علاقه اش به درس و مدرسه بیشتر شود.
حس کنجکاوی سینا در زمان حضور مادرش درخانه بیشتر شده بود و سوالاتی که در ذهن داشت را از مادرش می پرسید و فرشته خانم سعی می کرد گذشته را برای پسرش بیان کند، این باعث شده بود که سینا بعد از اینکه از مدرسه می آمد سریع تکالفیش را انجام دهد تا مادرش گذشته را به شکل داستان برایش بیان کند.
سینا در مدتی که مادرش فرشته خانم در کنارش بود خیلی پیشرفت کرد به طوری که که هر کس از فامیل می خواست پسری را الگو برای پسرش قرار دهد ازسینا پسر آقا مسعود نام می برد و فرشته خانم و آقا مسعود از این بابت خیلی خوشحال بودند.
یک روز همانند روزهای قبل طبق قولی که فرشته خانم به پسرش داده بود وظیفه داشت از گذشته برای سینا تعریف کند، حس کنجکاوی پسرش هم آن شب فراتر از شب های دیگر بود و دائم از نحوه آشنائیت مادرش با پدرش سوال می کرد و فرشته خانم که دوست داشت آهسته آهسته همه چیز را به پسرش بگوید که نا خود آگاه جریان را برای پسرش این گونه تعریف کرد:
پدرم شب ها وقتی از کار بر می گشت با اینکه خسته بود اول با تنها دخترش وقتش را صرف می کرد بعد به غذا خوردنش می پرداخت روزگار شیرین خوبی را صبری می کردیم و زمانه مثل وظیفه اش به خوبی می گذشت. مادرم(سمین خانم) با اینکه تحصیلات بیشتری نسبت به پدرم(آقا ناصر) داشت اما ازصمیم قلب عاشق پدرم (آقا ناصر) بود.پدرم ( آقا ناصر) در زمان جوانی با پدرمسعود، آقا بهزاد هم کلاس بودند او درسش خوب بود اما به خاطر رفیق بد در اوایل زندگی به بی راهه ای رفته بود که او را از زندگی عقب انداخته بود به حدی که ارتباطش با دوستان و آشنایان قطع شده بود.
پدرت(آقا مسعود) یکی از بهترین دانش آموز مدرسه شان بود. پدرش آقا بهزاد که در آن مدرسه تحصیلی مسعود و فرهاد مدیر بود که متوجه رفاقت مسعود و دائیت فرهاد شده بودن که روزگار آنها را هم کلاسی کرده بود پدر بزرگت از رابطه مسعود با فرهاد که یک بچه تنبل بود نگران بود چرا که فکر می کرد سرنوشت فرهاد هم مثل پدرش آقا ناصر خواهد شد و دوست داشت این رابطه را به هر طریقی قطع کند و دائم به مسعود اخطارمی داد و از سرنوشت بد دوستی با فرهاد او را آگاه می کرد و حتی چند باری تذکر جدی درجهت ادامه دوستی با فرهاد و اخراج کردن از مدرسه به مسعود داده بود.
ارتباط دوستی مسعود با فرهاد خیلی عمیق¬تر از این بود که با تذکر آقا بهزاد از بین برود. مسعود یک دانش آموز درس خوان بود و بعد از کلاس آخر می ماند و به مشکلات درسی بچه هایی که از لحاظ درسی ضعیف بودند کمک می¬کرد تا به جمله ی کلیدی ( همه رنگی قشنگ است به جزء دو رنگی)پدر بزرگش که وقتی بچه بود به او گفته بود عمل کند که فرهاد هم یکی از آن بچه ها بود که بعد از کلاس آخر می ماند تا مسعود درس یادش بدهد.
طرز برخورد مسعود با دائیت، فرهاد و دیگر بچه ها طوری بود که آنها را تشویق به درس خواندن کرده بود به طوری که ما شاهد پیشرفت درسی و شخصیتی فردی بودیم که تا چند مدت پیش با کتک زدنش توسط پدرم (آقا ناصر) هم تغییری در او نمی دیدیم¬شاهد تغییرات شخصیتی در او شده بودیم و زمینه¬ای برای خوشحالی ما که فرهاد مسیر واقعی زندگی اش را پیدا کرده.
بلاخره تقدیر باعث شد که فرهاد از راه پله های پشت بام سر بخورد و پایش بشکند و چند جلسه ای نتواند به مدرسه برود و در کلاس ها غیبت بخورد و دلیلی شده بود مسعود برای یاد دادن به فرهاد به خانه ما تشریف بیاورد.
عصر بود و هوای سرد پائیزی برگ های درخت چنار جلوی خانه را آهسته آهسته به زمین می ریخت و گنجشک های در آن فضای سرد در پی آشیانه شان بودند که با صدای خرش خرش برگ های چنار داخل کوچه که باد حملشان کرده بود تصویر زیبایی را در ذهنم درداخل اتاقم رقم می ساخت. همه منتظر این بودیم که مسعود را ببینیم در ذهنم تصاویر زیادی از مسعود نقس بسته بود.
همه چیز برای حضور یک مهمان مهیاء بود صدای جلینگ جلینگ زنگ دوچرخه ی داخل کوچه نوید این را می داد که مسعود آمده است فرهاد که احساس کرد صدای زنگ دوچرخه¬ی مسعود است به مادرم ثریا خانم گفت درب را باز کنید مسعود آمده رویش نمی¬شود درب بزند و به همین خاطر صدای زنگ دوچرخه اش را در می آورد.
من هم مثل همه افراد داخل خانه مشتاق بودم مسعود را بببینم؛ مسعود با خونسردی جلو آمد وبه مادرم که درب را به رویش باز کرده بود احترام گذاشت و بعد به پدرم که منتظر بود پسر آقا بهزاد دوست دوران کودکی ونوجوانی اش را که از فرهاد تعریفش را شنیده بود، رفت و پدرم او را در آغوشش گرفت و ازمسعود به خاطر محبتی که نسبت به فرهاد دارد نهایت تشکر را کرد و با سری که پایین انداخته بود به من سلام کرد و به سمت فرهاد که روی تخت کنار پنجره خوابیده بود رفت و بعد از چند تا کنایه های دوستانه به هم کیفش را در آورد و شروع به یاد دادن مطالب بدون هیچ مزدی و منتی به فرهادکه در آن جلسات حضور نداشته کرد.
بعد از اینکه کارش تمام شد سریع وسایل هایش را جمع کرد تا زودتر به خانه شان برگردد چرا که خانواده اش نگرانش می شدن اما پدرم اصرار کرد بعد از شام برود و به همین خاطر مادرم سیمین خانم به خانه ی آقا بهزاد تماس گرفت که بعد از چند باری که تماس حاصل کردبالاخره ثریا خانم گوشی را برداشت و مادرم (سیمین خانم) برنامه امشب را برایش توضیح داد وگفت اگر اجازه بدهد امشب مسعود دعوت ما باشد که ثریا خانم قبول کرد و گفت شب او را برسانید هوا سرد است و با دوچرخه اش مشکل است این فاصله راه را بپیماید.
بنا شد مسعود شب در جمع خانوادگی مان حضورداشته باشد همه خوشحال بودیم و می¬خواستیم اطلاعات بیشتر از این پسر خوب داشته باشیم اما هرچه من و مادرم از مسعود می پرسیدیم او حرف هایش خلاصه می کرد و سعی می کرد حرفی نزند.
روز طبق وظیفه اش کم کم به شب نزدیک و هوا نیز از روشنایی اش کاسته و به تاریکش افزوده می¬شد و صدای اذان شیخ احمد هم فضا را ملکوتی کرده بود مسعود که عادت داشت نماز اول وقت بخواند با شنیدن صدای اذان بلند شد و رفت وضو بگیرد در حینی که داشت از اتاق خارج می شد به پدرم گفت: آقا ناصر با مسجد خیلی فاصله داریم خیلی دوست دارم نمازم را جماعت بخوانم، پدرم وقتی این حرف را شنید قلبش لرزید و احساس کرد که چه خوبه خودش هم نمازجماعت بخواندپس به مسعود گفت: بله عزیزم اما با ماشین من می رویم تا به نماز اول وقت برسیم بعد رو به مامانم کرد گفت: ثریا خانم شما هم آماده شوید تا شما هم اجر امشب را ببرید و به من (فرشته) گفت تو دخترم خانه باش و حواست به غذا و برادرت فرهاد باشد تا ما برگردیم.
من هم که دلم مثل بابا و مامان حوس مسجد را کرده بود گفتم باشه پدر، مسعود درحالی وضویش را از آب داخل حیات می¬گرفت مادرم به من گفت: دخترم¬حوله را برای آقا مسعود ببر تا دست و صورتش را خشک کند تا خدایی نکرده بچه مردم سرما نخورد که جواب پدرو مادرش را باید بدهیم من هم که فقط دنبال فرصتی بودم تا با مسعود حرف بزنم سریع حوله را از داخل کمد برداشتم و به پیش مسعود رفتم حوله را با احترام به پیش مسعود بردم تا صورتش را خشک کند که گفت با آستین خشک میکنم.
مدتی که در حیات بودم با مسعود درباره¬ی درس و مدرسه سوالاتی پرسیدم به خصوص امتحان مدرسه تیزهوشان که قرار بود اواخرهمین ماه آزمونش را بدهم و از آنجایی که مسعود این راه راطی کرده بود و خود او نیز در مدرسه تیز هوشان پذیرفته شده بود و فقط به خاطر اینکه کنار دوستان صمیمی اش درس بخواند از رفتن صرف نظر کرده بود. او با حرف های که در خصوص درس ها با من داشت خیلی خوب توانست کمکم کند چرا که من تنها دو کلاس از آنها کمتر بودم.
پس مامانم (سمین خانم) با آقاجون ( آقا ناصر) به همراه مسعود برای خواندن نماز جماعت ازخانه خارج شدند و من نیز فرصت را غنیمت شمردم تا در غیاب شان سوالاتی که در ذهنم داشتم از فرهاد در خصوص مسعود بپرسم، فرهاد مثل همه بچه های هم سن سال خودش وقتی من درباره مسعود سوال میپرسیدم غیرتی می شد و می گفت به تو چه؛ چه کارداری؛ مگر فضول باش مردمی......
فرهاد هم به این نتیجه رسیده بود که من به مسعود علاقه مند شده¬ام اما هر چه بود متوجه این شدم که به ترپچه و غذایی که با بادمجان درست می¬شود علاقه خاصی دارد ازآنجایی که مامان (سیمین خانم) فسنجون درست کرده بود من بادمجان¬های که داخل یخچال بود را سریع پوست و سرخ کردم و همچنین یک خرده کشکی که مامان واسه آش رشته داخل کمد نگه داشته بود را بر داشتم تا کشک بادمجانی هم برای شب درست کرده باشم تا این گونه سفره ی رنگی تری جلوی مسعود، پسر آقا بهزاد داشته باشیم.
بیش از یک ساعتی از رفتن شان می گذشت که هنوز نیامده بودند همین طور که در داخل اتاق قدم می زدم و منتظر آمدنشان بودم ناگهان صدای ماشین بابا که اگزوزش از دور صدا می داد را شنیدم به محض شنیدن این صدا، سفره را داخل اتاق پذیرایی پهن و شروع کردم به چیدن غذاها پای سفره در همین حین فرهاد با تیکه و کنایه سربه سر من می گذاشت.
مامان وقتی این سفره را دید یک لبخند معنی دار به من زد و آمد کمکم تا هر چه زودترشام بخوریم، شب به یاد ماندنی برای من به سرعت می گذشت و تا مدت ها به یاد آن شب بودم تا اینکه بعد ازمدتی دوباره سرنوشت مسعود را سر زندگی من قرار داد وقتی که با دوستم نسرین برای خرید کتاب آموزشی به کتاب فروشی تربیت که برای معلم ریاضی مان بود رفته بودیم که آنجا دوباره مسعود را دیدیم که انگار برای خرید کتاب به آنجا آمده بود وقتی ما را دید به سوی مان آمد و برای خرید کتاب مناسب راهنمایی مان کرد.
دیدن مسعود بار دیگر عشق را در وجودم پروراند و مرا در عالم خیالات فرو برد، عالمی که در آن دختری با حرف عاشق یک پسر شده بود و من نیز از تعاریفی که فرهاد از مسعود در خانه برای خانواده گفته بود من را عاشقش کرده بود که با دیدن مسعود از آن شب به بعد بر شدت این عشق افزوده شده بود و مامانم (سیمین خانم) نیز از آن شب به بعد نیز متوجه این جریان شده بود اما طوری رفتار می¬کرد که چیزی نمی داند.
زمانه هرچه به جلو حرکت می¬کرد ارتباط فرهاد با مسعود قوی تر می¬شد و سخت گیری های پدر مسعود (آقا بهزاد) از ارتباط پسرش با خانواده ی ما بیشتر می¬شد اما ارتباط مسعود با خانواده ما به خصوص با من طوری شده بود که گاهی من احساس می کردم لنگه¬ی گم شده ام را تازه پیدا کرده ام.
این سوال در خانه ما توسط فرهاد و من(فرشته) از پدر و مادرمان پرسیده می¬شد که در گذشته چه اتفاقی افتاده که پدر مسعود دوست ندارد پسرش با خانواده ما ارتباط برقرار کند¬ که یک شب بابا (آقا ناصر) این جوری توضیح داد: دوستی من و بهزاد مثل فرهاد و مسعود بود، هم کلاس و همسایه که به قول معروف با هم بزرگ شده بودیم و سر یک سفره بزرگ شده بودیم هر وقت برای هر کدام از خانواده هایمان مشکل پیش می آمد انگار برای خانواده ی خودمان اتفاق افتاده است و با جون دل کمک حال هم می دادیم وبه خاطر من و بهزاد ارتباط خانواده یمان هم صمیمی تر شده بود هر دو درسمان خوب بود و مورد توجه معلمانمان هم قرار می گرفتیم وبه طوری که نام هر دویمان زبان زد عام وخاص بود هر چه زمانه به جلو می رفت وابستگی مان هم بیشتر می شد.
یک روز که برای امتحان پایانی با بهزاد به حوزه ی امتحانی می رفتیم دختر دکتر شاهرخ که پزشک بهداری بود و گاهی وقت ها به خانه مان می¬آمد را دیدم که دخترش را برای امتحان به حوزه آورده بود دختر بسیار خوشگلی داشت به طوری که دل من را با خودش برد و در یک لحظه عاشقش شدم.
بعد از امتحان جریان را به بهزاد گفتم که من امروز دختر پزشک را دیدم عاشقش شدم؛ بهزاد اول فکر می کرد که شوخی می کنم بعد دید که من واقعأ عاشقش شدم شروع کرد به قصه گفتن که تو کجا و خانواده دکتر کجا و به من گفت یک وقت خر نشی بری به پدر و مادرت بگویی که مسخره ات می کنند.
حرف های که بهزاد به من می گفت اصلأ تو گوشم فرو نمی¬رفت و به همین خاطر یک روز دنبال یکی از خواستگارهای دختر آقای دکتر که مردی بسیار ثروت مند بود رفتم تا اینکه او با ماشینش درخرابه های شهرسر در آورد، برایم جالب شده بود که او برای چه باید به این محل بیاید. ترس وجودم را فرا گرفته بود و طی کردن مسیر طولانی با دوچرخه پدرم برایم خیلی سخت بود و تصمیم گرفتم که یک روز با بهزاد به این جا بیایم تا بهتر بتوانم ته وتو ماجرا را در بیاورم.
من هر چه تلاش کردم زود به خانه بروم نشد و دیر رفتن من به خانه باعث شد بعد ازسوال پرس های پدرم خدا بیامرز کربلایی یوسف و کتک خوردن و بیرون کردن من از خانه شب را مجبور شوم برای خواب به خانه ی میرزا علی اکبر پدر بهزاد بروم.
در خانه ی آنها هم مثل خانه خودمان دائم از دیر آمدنم به خانه سوال می کردن و من که می ترسیدم جریان را بگوییم هیچ چیز نمی گفتم و حتی نمی خواستم جریان را به بهزاد بگویم از ترس اینکه نکند به پدر ومادرش بگوید و آنها نیز به خانواده ام جریان را شرح دهند.پس مادر خدابیامرزش مروارید تشک من را در اتاقک رو به روی بالکن که هوای سرد از همه جایش داخل می¬آمد انداخت و به بهزاد گفت تو هم کنارش بخواب من برایتان آتش روشن می کنم تا احساس سرما نکنید.
شب که همه خواب رفتن و بهزاد نیزکه در عالم خواب بود رابیدارکردم و جریان را بعد از قول گرفتن که باید فردا همراه من جایی بیایی گفتم و بهزاد با همان حس خواب آلودگی که داشت گفت بخواب باشه بگذار بخوابم من شب تا صبح خوابم نمی ببرد و خیلی دوست داشتم که ببینم آن مرد چکارمی کند. صبح را با صدای خروس خانه میرزا بیدارشدم و با خوردن تخم مرغ آب پز از خانه میرزا به همراه بهزاد خارج شدیم.
بهزاد که متوجه حرف های من نشده بود به من گفت چرت پرت ها¬ی که دیشب می گفتی چی بود من متوجه نشدم؛ من جریان را از سیر تا پیاز برای بهزاد گفتم و قرارشد بعد از اتمام امتحانات دنبال کار را بگیریم ومن هم قبول کردم.
بالاخره روز پایانی را با دیدن دختر آقا شاهرخ به اتمام رساندیم و به بهزاد گفتم که عصر بعداز اینکه هوا خنک شد بیا با دوچرخه بابای من یا الاغ مشت رمضان را قرض می گیریم و به آن خرابه می رویم که ببینیم چه کار می کنند وقتی رفتم خونه کسی نبود و بدون کسی بفهمد دوچرخه را برداشتم و با بهزاد به آن خرابه رفتیم که بلای جانمان شد.
بعد از مدت طولانی رکاب زدن به آنجا رسیدیم بهزاد که ترسیده بود و به من می¬گفت بیا برگردیم، ول کن یک وقت مشکلی برایمان پیش نیاید و ای کاش به پدرت گفته بودی را در گوشم می گفت و من که عاشق بودم و حواسم به این حرفف¬ها نبود به بهزاد امید می دادم که نترس تا من را داری غم نخور.
همین جور که با دوچرخه در خرابه جلو می رفتیم یک دفعه صدای باز شدن دربی¬ آمد، این دفعه من هم ترسیده بودم و به بهزاد گفتم راست می¬گویی ترس¬داره بیا فرار کنیم؛ انگارترس بر عشقم قلبه کرده، جونمان مهمتره بهزاد هم که از خداش بود قبول کرد.
در حالی که من از ترس برای فرار رکاب می زدم زنجیر دوچرخه هم پاره شد و باعث شد، دوچرخه به دست فرار کنیم این فرار خیلی دوام نیاورد چرا که افراد آن مرد (خواستگار) از عمد راه ورود به داخل خرابه باز و موقع بازگشت بسته بودند تا ما را گیر بیاندازند، یکی از آنها وقتی من و بهزاد را دید جلو آمد و با مشت تو دهانمان زد که روی زمین افتادیم و دوچرخه¬ی پدرم کربلایی یوسف را که از جانش عزیز تربود را برداشت و پرت کرد پشت دیواری که صدای سگ از داخلش می آمد.
من و بهزاد را بعد ازبستن دست و دهانمان در اتاقی بردند و شروع کردن به کتک زدن مان به حدی که وقتی به هوش آمدیم کنار سگ ها بیرون از خرابه افتاده بودیم بهزاد که حالش بسیار بدتر از من بود روی شونه هایم کشاندم و سعی کردم تا می توانم از خرابه ها فاصله بگیرم، ترس از افراد آن مرد پولدار فکر رفتن گرفتن دوچرخه پدرم را از سرم بیرون کرده بود بعد از راه رفتن طولانی دیگر طاقتی نداشتم که بهزاد را بر روی شانه هایم حمل کنم.
بهزاد از شدت درد بی هوش شده بود و این من را نگران کرده بوده و من در حالی که گریه می کردم او را بعد از استراحت کوتاهی روی شانه هایم انداختم و خودم را به هر طریقی بود آبادی رساندم وقتی سر در ورودی شهر رسیدم همه از جریان گم¬شدن من و بهزاد خبر داشتن¬که غضنفر با اسبش آمد و به بهداری برد آن روز دکترشاهرخ هم در بهداری نبود و انگار دکترجدیدی به شهر؛ جای دکتر شاهرخ آمده بود.
اما من از ترس، عشق دختر دکتر را فراموش کرده بودم هنوز پدر ومادرها¬یمان نیامده بودند و به گفته آقا رجب که خبر پیدا شدن¬مان رابعد از حضور در بهداری به گوش شان¬رسانده بود در مسیر آمدن به بهداری بودند. من مانده بودم فرار کنم یا بمانم تحت درمان قرار بگیرم، چرا که می دانستم اگرپدرم من را با این قیافه ببیند حتمأ با دست خودش خفه¬خواهد کرد سعی کردم خودم را بخواب بزنم که شاید ببیند من خواب رفتم کاری به کارم نداشته باشد، اما صدایش که با ورود به بهداری که اسمم را صدا می زد خبر از این را می داد که قرار است کم کمش یک دست کتک بخورم اما حقیقت یک چیز دیگر بود وقتی پدرم من را دید همان جور که گریه می کرد من را در آغوشش گرفت و مادرم نیز بعد از سیلی زدن به گوشم من را در آغوشش گرفت.
من تا به عمرم این قدر مورد محبت خانواده¬ام قرار نگرفته بودم وبه قول بزگترها با خودم یکی دودوتا تا چهار تا می کردم و میخندیدم که پدر بهزاد آمد و جبران همه چیز را کرد چنان من راکتک زد که حتی پدرم و حتی دکترهم حریفش نمی شدند و رهایش گذاشته بودن تا من را بزند وقتی کتک زدنش تمام شد با چشمان گریانش گفت: کجا رفته بودید که این جوری به سرتون آوردن من که ترسی نداشتم از گفتن ماجرا جریان را برایش گفتم وقتی پدرم فهمید دیگر دوچرخه اش را ندارد از جایش برخواست و جبران کتک نزدنش را کرد. وقتی من کتک خوردنم تمام شد و نوبت مادرمن و بهزاد بود که بیایند نصیحتم کنند، در حینی که قربون صدقه من می رفتند بهزاد کم کم داشت به هوش وچشم هایش را باز می¬کرد که همه را شاد و خوشحال کرد از آن اتفاق به بعد ارتباط من با بهزاد رنگ و بوی اولیه خودش را ازدست داد و با اعتیاد من به طور کامل از بین رفت.
گفتن خاطرات تلخ¬ آقا بهزاد برای توسط آقا ناصر برای خانواده¬اش خنده دار بود و بعد اندکی¬ تفکر کردن متوجه اشتباه کار پدرشان شدند.
روزهای پاییزی این سال هم می خواست لباس زمستانی تنش کند و مردم در پی تدارک آش شب اسفند بودن، آشی که بعنوان یک رسم ماندگار در خانواده وجود داشت و اکثر مردم شهرمان این شب را با درست کردن آش در داخل خانه¬هایشان گرامی می داشتند و آن شب وقتی بابا خاطرات تلخش با پدر مسعود بیان کرد فرهاد نارحت شد اما مادرم به فرهاد گفت نگران نباش من یک پیشنهاد دارم.
یکشنبه هفته آینده شب اسفند است چه خوب هست خانواده آقا مسعود برای خوردن آَش دعوت کنیم تا به قول معروف اتفاقات گذشته را با آشتی مجدد خانواده ها¬یمان کم رنگ کنیم،بعد از اینکه مدتی بحث که زشت است آنها را برای آش دعوت کنیم همه قبول دار شدن تا یک شب بیاد مادنی را برای خودشان رقم بزنند.
هر روز که به این روز نزدیک می شد من بیشتر احساساتی می¬شدم تا اینکه¬روز جمعه رسید و پدرم؛ فرهاد را صبح زود برای رفتن به باغ داخل روستا بیدار کرد تا برای آش، چعندر و سبزی و نیز هیزم بیاورند بالاخره وقت زیادی از نهار خوردنمان نگذشته بود که پدر با فرهاد آمدن و هزیم ها دسته بندی شده را به پشت خانه که مخصوص درست کردن غذا و آش روی آتش بود بردند.
صبح روز یکشنبه مادرم آدرس خانه پدری مسعود را از فرهاد گرفت و با پدرم با ماشین به خانه آقا بهزاد رفتند وقتی رسیده بودن به درب خانه¬شان؛ آقا بهزاد برای رسیدگی به کارهای مدرسه زودتر ازخانه بیرون رفته بود اما ثریا خانم بعد ازتعارف به داخل خانه شان دعوت کرده بود، مادرم وقتی قضیه دعوتی را به ثریا خانم گفته بود بعد ازخوشحال شدن پذیرفته بود که شب با آقا بهزاد و مسعود به خانه ما بیایند از آنجایی که ثریا خانم در خانواده آقا بهزاد حرف اول وآخر را می¬زد از حضورشان در جمع خانوادگی¬مان مطمئن بودیم.
زنگ آخرکلاس به صدا درآمد من از تمام بچه های مدرسه بیشتر درتلاش برای رفتن به خانه داشتم با نزدیک شدن من به خانه بوی دود آشی فضای محله را گرفته بود بیشتر به مشامم می¬خورد به طوری که هر انسان عاشق را در خاطرات خوش معشوقش فرو می برد وقتی به خانه رسیدم پدر کارش که بنّایی بود را تعطیل کرده بود و به خانه آمده بود تا به مامان در درست کردن آَش کمک دهد.
هوای روز آخر پائیز نیز ابری و گاهی با بارش باران همراه بود و آش¬مان نیز کم کم به حد آماده شدن نزدیک می شد که مامان واسه خوش مزه شدن¬اش آلود و زردآلو خشک شده به داخل دیگ ریخت تا خوب جابیافتد ومنتظر نشستیم تا خانواده آقای مسعود به خانه ی ما بیاید نگاه همه ساعت بود وشب نصف عمرش را طی کرده بود اما من به ستاره های داخل حوض آب نگاه می کردم.
پدرم از اینکه چرا دیر کرده¬اند نگران و به فرهاد گفت: به دوستت مسعود زنگ بزن و دلیل ¬نیامدنشان را بپرس هرچه فرهاد به خانه آقا بهزاد تماس می¬گرفت¬کسی جواب نمی¬داد تا اینکه پدرش آقا بهزاد گوشی را برداشت و گفتت دیگر خانه¬ی ما زنگ نزنید. پدرم از این اتفاق بسیار ناراحت شد ودر حالی که چشمانش گریان بود لباس هایش پوشید و ازخانه بیرون رفت آن شب برای پدرم شب بسیار غم انگیزی بود من و مسعود نیز از این اتفاق نارحت و هرکدام به اتاقی رفتیم و درب را بستیم تا اینگونه در پشت درب دور از چشم مادر با خدای خودمان ماجرا راحل کنیم.
شب اسفند ما را خاطرات گذشته از بین برد و از طرفی دیگر اعتیاد پدر(آقا ناصر) این شک و تردید را ایجاد می کرد که آقا بهزاد مثل سایر بستگان به خاطر اعتیاد بابا (آقا ناصر ) به خانه ما نیایند؛ این بود که هیچ کس یادش به هیچ چیز نبود و دیگ آش هم مثل اهالی این خانه داشت واسه خودش غل می خرد من که از خستگی خواب رفته بودم بعد از اینکه بیدارشدگفتم بروم پیش مامان و فرهاد تا ببینم آنها چه کار می¬کنند اما هیچ کسی داخل اتاق نبود واقعأ ترس وجودم را فرا گرفته بود که نکند اتفاقی بدی افتاده باشد سریع چادر مشکی که مامان به کمد آویزان کرده بود را سرم کردم و به کوچه دنبال خانواده¬ام رفتم.
در مسیری که می¬دویدم خاطرات اخیر را در ذهنم مرور و دائم افسوس و اشک می¬ریختم که¬ چرا باید خانواده¬ام مورد تحقیر دیگران بگیرند، کوچه های تو در توی محله را با زمین خوردن های مداوم در حین دویدن طی کردم تا اینکه به مسیری که به امامزده ختم می¬شد رسیدم¬. چراغ های سبز گلدسته¬های¬ امامزاده هوای دلم را تغییر و حس امید و آرامش را درمن ایجاد کرد؛ به خودم گفتم¬ شاید به آنجا رفتند تا با توسل به خدا مشکلات را حل را کنند با دمپای لنگه به لنگی که از روی عجله پا کرده بودم ودست و صورتی که در طی دویدن در مسیر زخمی شده بود؛ دو دل بودم که به امامزاده بروم یا به خانه برگردم که یادم به حرف خدابیامرز مامان بزرگم که چند وقت پیش به رحمت خدا رفته بود افتادم که باید گاهی وقت ها به حرف دلت گوش دهی و آن وقت که دلم حوس امامزاده را کرده بود به صدایش گوش دادم.
در زمانی که من به سمت امام زاده حرکت میکردم خیابان شلوغ بود و از این بابت ترسی نداشتم چند دقیقه ای قدم زدم تا رسیدم به امامزاده وقتی رسیدم خیلی شلوغ بود به خصوص سمتی که منتهی می شد به قبرستان از دور صدای فرهاد که فریاد می¬زد تو صف بیاستید، می¬آمد که ¬با¬ شنیدن فرهاد ¬آروم¬تر شدم با چشمان گریان و خودم را به جمعیت رساندم وقتی رسیدم دیگ آش داخل خانه را آنجا دیدم بابا و مامان درحال ظرف کردن آن به مردمی بودند که برای عبادت به امامزاده رفته بودند من نیز جلو رفتم با بوسه ای که بر سر پدرو مادرم زدم به کمکشان پرداختم و شب به یاد ماندنی با قرائت فاتحه برای مادر بزرگ و زیارت امامزاده سپری شد.
پدر که از آن شب به بعد تصمیم گرفت اعتیادش را ترک کند به همراه مامان به مرکز ترک اعتیاد رفتند و تا تحت درمان سالم شود قبل از رفتن پدر؛ شبی¬ بعد از خوردن شام از گذشته¬ پدریمان که چه قدر عظت و اعتبار داشتند تعریف کرد که به دست خودشان همه چیز را به سمت نیستی و نابودی تغییر دادند و از من و فرهاد خواست با تلاش جبران گذشته را بکنیم پس فرهاد به بابا قول داد که پزشک شود و من که دوسال کوچکتر از او بودم همین قول را به پدرم دادم.
وضع اقتصادی خانواده ی ما خیلی خوب نبود که با رفتن پدر وخیم تر هم شده بود که باعث شده بود فرهاد بعد از مدرسه بر سر کار محمد آقا نجار که یکی از دوستان قدیمی پدر بود برود تا به این طریق هزینه و خرجی روزانه مان را درآورد اکثر اوقات محمدآقا مقدار پول بیشتری برای هزینه دست مزد به فرهاد می داد تا بتواند با خیال آسوده تری درغیاب پدرمان زندگی کنیم¬ به هر طریقی که بود دوره تلخ درمان پدر تمام شد و پدر موفق شد اعتیادش را ترک کند و دوباره اعتبار تازه ای در محله کسب کند.
روز به روز به اعتبار پدر افزوده¬تر می شد و با کمک ¬یکی ¬از دوستان ¬در دوره¬مدرسه ¬که مهندس¬ساختمان بود شرکت یار راتأسیس کردن مهندس یزدانی ¬که ¬به ¬خاطر اعتیاد ¬پدر ¬از ناصر دوست¬دوران¬مدرسه¬اش¬ فاصله¬گرفته¬بود باشنیدن بهبودی¬پدر دوباره¬روابطش¬ را با پدر ازسرگرفته¬بود و به ¬هرطریقی¬تلاش¬می¬کردکم¬کاستی¬گذشته¬اش¬را فراموش¬ و جبران¬کند که پیشنهاد این شرکت¬یار رابه -دوستش¬آقاناصر داده بود تا به قول معروف هم برای خودش کاری کرده باشد و هم ناصر به نون و آبی برساند.
وضع خانوادگی¬مان ¬از¬لحاظ¬اقتصادی¬خیلی¬خوب شده بود با اینکه پولدار شده بودیم اما خانه¬ی مان را تغییر ندادیم و تنها به تعمیر¬خانه ¬¬اکتفا کنیم و دیدمردم نیز نسبت¬ به¬ پدر تغییر کرده بود.
هر چه¬ در مسیر زمان به¬ جلوتر می¬رفتیم ¬به کنکور نزدیک تر می¬شدیم، فرهاد و مسعود با اینکه ¬دوست صمیمی بودنداما رقابت کنکور آنها را از هم جدا کرده بود. بلاخره بعد ازتلاش¬ چند ماهه¬ رقابت¬ سرسخت ¬¬¬تمام شد و رابطه ¬مسعودبافرهاد دوباره از سر گرفته شد، روز و شب ها می گذشت و فرهاد مثل همه¬ی کنکوری¬های اخبار رادنبال می¬کرد تا متوجه زمان اعلام نتایجش شود.
میوه درخت زردآلورسیده بود ودل من بد جوری هوس این¬میوه¬راکرده¬بود.فرهاد که بعد ازکنکورش بیکارشده بود و حوصله¬اش داخل خانه سر می¬رفت گاهی شرکت پیش پدر و گاهی به پیش آقا رسول نجار می¬رفت تا یادش به سختی های گذشته بیافتد و قدر این روزهای را بداند و دوباره تلاش کند. آن روز هم پیش آقا محمد¬نجار رفته بود و بعد ازتماس گرفتم و ازاو خواستم بیاید برویم باغ که چند کیلومتری ازشهر فاصله تا میوه بخوریم.
پس قرار شد ماشین وانت که مخصوص به صحرا رفتن بود را از پدر بگیرد و بیاید دنبال من تا به روستا برویم، آفتاب تابستان پشت تکه ابری پنهان شده بود و با نسیم ملایمی که می¬وزید احساس شادابی¬ به¬ من¬ دست ¬می¬داد من زنبیل را ازاتاق اشپزخانه برداشتم و رفتم روی حیات زیر داربست انگور نشستم تا فرهاد بیایدصدای (سیمین )مامان از داخل خونه همسایه کناری(اشرف) می آمد که¬بعلت¬بیماری¬عمل کرده بود و مادر خانه شان¬ می¬رفت تا به بهانه¬ی احوال¬پرسی¬، اگرکاری¬دارد ¬برایش ¬انجام¬دهد؛ ¬چراکه -اشرف¬ خانواده¬اش در دوران کودکی در سانحه تصادف ازدست داده بود¬ و در مرکز کودکان بی سرپرست بزرگ شده بود.
پس من هم رفتم به مامان خبر دادم که با فرهاد به باغ میروم تا از نبودم آگاه شود. فرهاد بعد از چند دقیقه با صدای بوق بوقی که داخل کوچه راه انداختنه بود آمد و به باغ رفتیم ¬وقتی¬رسیدیم¬ باد¬میوه¬ها راروی¬ زمین¬ ریخته¬بود من سریع ¬از داخل ¬ماشین ¬ظرف¬ و زنیبل ¬رابرداشتم ¬وشروع¬کردم ¬به¬پر¬کردن¬شان ¬ازمیوه ¬و آن جایی¬که ¬مامان¬گفته¬بود¬ میوه¬ برای¬ سایر همسایه¬ بیاورید فرهاد را بالای ¬درخت زرد آلو ¬فرستادم¬ وخودم هم به سمت درخت¬توتی¬رفتم¬که¬میوه¬هایش¬تمام¬شده¬بود ¬و باگشتن¬ به¬ دور درخت¬ می¬شد به¬قول-قدیمی¬ها ¬دهانی شیرین کرد.
فرهاد بعد از پر کردن ظرف ها از درخت زردآلو پایین و منتظر بود تا من خوردنم تمام شود و به همین خاطر دائم غر می¬زد می¬گفت زود باش شب میشه می خواهیم برویم خونه جاده شلوغ است، و من که دوست داشتم از میوه درخت توت بیشتر بخورم یک نگاهی به ظرف میوه چیده شده فرهاد کردم و گفتم: این ¬که ¬خیلی ¬کم است ¬چرا¬ خسیس ¬بازی ¬درمی¬آوری ¬¬مامان ¬گفته ¬زیاد بچنید¬ تا مقداری به¬ همسایه¬ها و نیز مقداری هم درست کردن لواشک، همین که من اسم لواشک را بردم فرهاد سریع ظرف های پر از زردآلو را داخل ماشین برد و بعد از خالی کردن ظرف و زنبیل دوباره بر بالای درخت زردآلو رفت.
آن روز ازجوی آب داخل باغ¬مان آب عبور می¬کرد با دیدن این آب یاد دوران کودکی¬¬ام افتادم و شروع به آب بازی کردم که یک دفعه صدای درد وناله ی فرهاد را شنیدم با تمام وجود به سمت درخت زردآلویی که فرهاد بالای آن رفته بود رفتم.
وقتی دیدم فرهاد از بالای درخت پایین افتاده و ماری بزرگی که دور پای فرهاد حلقه زده بود با اینکه ترسیده بودم تکه چوبی برداشتم و تا تا جایی که زور داشتم بر ماری که به پایش حلقه زده بود کوبیدم تا جانش را نجات دهم وقتی که ضربه زدم؛ مار پای فرهاد را رها کرد و روی زمین افتاد که با ضربه مجدد من هلاک شد و مرد فرهاد¬که از درد استخوان به خاطر افتادن از درخت و نیز نیش مار داد وفریاد می¬زد سریع بعد از بستن بالای جای نیش مار او ا روی شونه هام انداختم و داخل ماشین بردم.
تازه چند هفته از آموزش رانندگی من توسط فرهاد می گذشت با استرسی که در وجودم بود هر چه استارت می زدم روشن نمی-شد و فرهاد با اینکه درد داشت گفت: عجله نکن با آرامش کارت را انجام بده بالاخره با یاد خدا ماشین راروشن و فرهاد را به درمانگاه داخل روستا بردم تا زودتر به درمانش برسند وقتی رسیدم بعد از اینکه آمپول درمان حساسیت مار را زدن به خاطر درد اعضلات سریع او را به داخل شهر انتقال دادند. ¬من سوار آمبولانس شدم و به یکی از کارمندان درمانگاه که پدرم را می¬شناخت سویچ ماشین را به او دادم تا ماشین را به درب خانه¬مان بیاورد.
داخل آمبولانس فرهاد با اینکه از درد داشت ناله می¬زد باز دست از غر زدنش بر نداشته بود و می¬گفت همه¬ش تو¬مقصری که این جوری شده.در مسیر رفتن به بیمارستان به گوشی بابا زنگ زدم و جریان را به او گفتم و ازش خواستم به بیمارستانی که قرار است فرهاد را ببرند بیاید.
اذان مغرب و عشاء را بلندگوی های ماشین آمبولانس گفت که رسیدیم به بیمارستان، سریع دکتر معالج امد و فرهاد رامعاینه کرد و دستور داد که سریع لوازم گچ را فراهم کنید تا از ناحیه مچ پا که آسیب دیده گچ بگیرند بعد از دردسر های که برای جا انداختن پایش داشتیم اما هنوز بابا و مامان نیامده بودن و هر چه تماس می گرفتم گوشی¬شان را جواب نمی دادن، دکترگفت برای آقا پسر تشکیل پرونده دهید به قسمت صندوق¬بروید تا پرونده را تکمیل کنند.
تلویزیون خبر مربوط به اسامی برتر پذیرفته شده کنکور را نشان میدادکه در بین اسامی عکس فرهاد را که از فاصله خیلی دور مشخص بود به خاطر لکه ای در اثر شستن عکس فرهاد که داخل لباس هایش بوده و مادر یادش رفته بود آن را بردارد و تا مدتی فرهاد با مامان کلکل می¬کرد عکسم را شستی من قبول نمیشم که پدر دائم خاطرات پهلوان را تعریف می کرد که خدا کنه درس خون باشی و عکس هیچ کار نمیکنه را دیدم از همان جا دویدم به سوی فرهاد که مژده بده که تو جزء پذیرفته شدگان معرفی شدی الان اخبار عکس و اسمت را نشان داد فرهاد که تا چند دقیقه پیش از درد ناله می¬¬کرد از خوشحالی با پای لنگ لنگان به سمت تلویزیون رفت تا خودش شاهد نتیجه خودش باشد که درب برقی قسمت اورژانس کنار رفت و بابا و مامان و چند تا از همسایه ها با گل و شیرینی به سمت فرهاد آمدن و بابا و مامان با اینکه چشمانشان از اشک شوق خیس بود و لبخند می¬زدن فرهاد را در آغوش گرفتند و می¬گفتند ما را سربلند کردی اما یادشان به پای فرهاد نبود و او خودش نیز درد پایش را فراموش کرده بود و گفت تا خودم نبینم باور نمیکنم با پای گچیش در سالن بیمارستان تلویزیون نگاه می¬کرد که زیرنویس اسمش را دید چنان از خوشحالی خدا خدا می کرد که پزشکش که در جریان نبود ترسید و آمد گفت: مشکلی پیش آمده که این کار را می کنی وقتی فرهاد جریان را به دکتر گفت که در آینده همکارت می¬شوم دکتر هم به فرهاد تبریک گفت.
شب هر کار پدرم کرد که¬ فرهاد¬را مرخصش کنند اما دکتر موافقت نکرد، داخل خانه آقای ناصر همه بودند از دوست همسایه احمد آقا بقال تا مروارید دختر همسایه نرگس خواهر مهشید؛ فرهاد با اینکه روی تخت بود به مسعود زنگ زد تا جویای نتیجه¬اش شود اما گوشیش را جواب نداد و خودش متوجه همه چیز شد که نتیجه خوبی نگرفته ¬که¬گوشی¬اش ¬راجواب ¬نمی¬دهد با بابا تماس گرفت و خواست برود درب خانه مسعود و جریان بیمارستان را بگویید میخواهم ببینمش و با او یک عالم حرف دارم. ¬بابا که فرهاد را خیلی دوست داشت به حرفش گوش داد با اینکه خاطرات چند سال گذشته اذیتش می کرد و به سمت خانه مسعود با¬ماشینش حرکت کرد در مسیری که می¬رفت مسعود را که بر سنگ جدول پارک نزدیک خانه شان نشسته بود دید ماشینش با فاصله پارک¬کرد و پیاده¬ و قدم زنان به سمت مسعود حرکت کرد وقتی مسعود اقا ناصر را دید به خاطر موفقعیت پسرش به آقا ناصر تبریک گفت اما مسعود حالش خوب نبود آقا ناصر مثل پسر خودش او را در آغوش گرفت گفت: مدیون تو هستم و نگران نباش و تو حتمأ موفق میشوی، یک بار دیگر تلاش کن دنیا به آخرنرسیده و با گفتن قانون بذر که اگر بذر گندن بکاری محال است جو یا ذرت در بیاید اگر بذر خوبی بکاری محال است بدی و سختی ببینی و با گفتن جملات الهام بخش از ائمه و پیامبر که ناامیدی یعنی برده شیطان شدن؛ دل مسعود را آرام کرد و گفت که فرهاد دیروز از درخت افتاده پایین و مار هم نیشش زده الان در بیمارستان هست و خیلی دوست داره باهات حرف بزند.
مسعود بعد از خرید گل برای عیادت دوستش با آقا ناصر بیمارستان رفت درحینی که با دوستش خاطرات خوش گذشته را تعریف می¬کرد آقای دکتر آمد و فرم ترخیص فرهاد را امضاء کرد و بعد از مرخص شدن فرهاد و رفتن به امامزاده و بعد از زیارت به همراه دوستش مسعود به ماشین بابا به خانه آمدند و از آن جایی که قبل از ورود فرهاد به خانه، گوسفند قربانی کرده بودیم مادرم گوشت قربانی برای خانواده آقا بهزاد رابه آقا مسعود داد
کنار گذاشته بود را به او داد که به خانه شان ببرد و از او خواست خانواده¬اش را برای مهمانی امشب دعوت کند بوی و عطر برنج محلی فضای محله را گرفته بود وقتی مسعود این خبر را از سمین خانم شنید سریع به خانه¬شان رفت تا جریات مهمانی به آنها بگوید که قبل از اینکه بگوید مادرش ثریا خانم قضیه تماس گرفتن مادر فرهاد را بیان کرد و گفت باید پدرت موافقت کند. مسعود که دلش بد جوری هوای خانه ای فرهاد را کرده بود سریع ماشین مادرش را سوار شد و به پیش پدرش رفت تا ازاو خواهش کند وگذشته را فراموش کند و امشب موافقت کند برای رفتن به خانه آقا ناصر.
اقا بهزاد از قبولی فرهاد خیلی خوشحال بود و خیلی دوست داشت در مراسم جشن این خانواده شرکت کند اما روی¬یش نمی¬شد و به مسعود گفت اصرار نکن من نمی یایم. مسعود وقتی دید که پدرش باید در آنجا خجالت بکشد بعد از خداحافظی از پدرش به خانه اقا ناصر رفت و از آقا ناصر خواست که به پیش پدرش برود تا آقا بهزاد هم در این جشن شرکت داشته باشد. اقا ناصر که خاطرات آن شب را نمی توانست فراموش کند اما با اصراری که مسعود و فرهاد کردند هردو به اداره کار اقا بهزاد رفتند. او داخل ماشین نشست و فرهاد و پدرش به پیش اقا بهزاد رفتند¬ مسعود داخل ماشین ثانیه شماری می کرد برای امدن پدرش و از پایین طبقه دوم اتاق پدرش را نگاه می¬کرد که دید یک دفعه چراغ دفتر خاموش شد که متوجه این شد که پدرش با اقا ناصر همراهی کرده و از این بابت خوشحال شد و سریع از ماشین پیاده شد و به استقبال پدرش که از پله ها پایین می آمده رفت. آقا بهزا وقتی پسرش را دید که اینگونه تلاش کرده تا مشکلات گذشته از بین برود بسیار خرسند شد و پسرش را در آغوش گرفت و از او خواست به خانه برودد و به مادرش بگوید تا برای امشب خودش را آماده کند.
شب بسیار ماندنی برای فرهاد بود و مسعود هم بسیار خوشحال از این بابت که موفق شده بود لنگه گمشده اش را پیدا کند آخر شب شده بود و خانوده اقا بهزاد تنها گروهی بودند که از خانه آقا ناصر خدا حافظی کردندورفتند.
بعد از مدت ها پدرت مسعود قضیه آن شب را این گونه برای من توضیح داد: که در مسیر برگشت به خانه مامانم ثریا خانم دائم ازمن دلیل توجه بیش از حد به تو را می¬پرسید که پدش آقا بهزاد،که مسعود را درک کرده بود و انگارخودش در جوانی همین حس را تجربه کرده بود و به ثریا خانم می گفت چکار بچه داری ولش کن. مسعود شب همه خوابیدن امامسعود خوابش نمی¬برد وقتی از داخل اتاق چراغ روشن پدرش را دید و با خودش گفت چه خوب هست جریان عاشق شدنش و علاقه ای که به فرشته پیدا کرده را به پدرش بگوید. وقتی وارد اتاق شد پدرش در حال نوشتن داستانی که نامش سرنوشت بود که مسعود با اجازه از پدرش روی صندلی تاب دار پدرش نشست و قبل از اینکه حرفی بزند پدرش مستقیم به مسعود گفت: واقعأ خوش سلیقه ای ، انشالله مبارکت باشه. خودم جریان را به مادرت می گویم و از او میخواهم در طی مراسمی برای خواستگاری باشد، نگران نباش خودم کمکت می کنم.
زمان طبق رسمش با سرعت می¬گذشت و فرشته را در جریان کنکور گذاشته بود که رقیبش؛ معشوقش بود که هر روز به بهانه¬ای به خانه¬شان می¬آمد؛ تا اینکه آقا بهزاد جریان را بعد از مدت ها به ثریا خانم گفت و با استقبال خانمش برعکس آنچه تصور می¬کرد روبه¬رو شد واز اینکه پسرش دختر مورد علاقه¬اش را پیدا کرده خوشحال بود.
با دردسرهایی که از گذشته تا به امروز سرروابط خانواده¬گی¬¬مان بود همه چیز دست به دست هم داد تا اینکه عید مبعث فرارسید و کوچه¬ی خانه ما تا درب منزلمان چراغانی شد و مراسم باشکوه عقد¬مان هم به اتمام رسید .
پدرت که از شب عقد به بعد روحیه و شادابی¬گذشته در که ازدست داده بود را کسب کرده بود با من در درس¬هایش جلو آمد تا اینکه کنکور را دادیم و آن وقت بود یاد فرهاد وخاطرات بعد کنکور فرهاد افتاده بودم و استرسراپای وجود¬مان را را گرفته بود تا همه چشم انتظاری¬ها با قبول شدن من و پدرت به اتمام رسید.
و خانواده¬هانیز مراسمی به عنوان جشن برای قبولی تدارک دیدند و آقا بهزاد که علاقه خاصی¬به موسیقی سنتی داشت استاد اکبررا برای این شب دعوت¬ کرد تا برای مهمانان ساز¬ونقاره بزند بعد از عقد من با پدرت، نوشتن کتاب پدر بزرگت هم تمام شده بود و بعد از یک نخسه از آن برای¬مان آورد که اسمش سرنوشت بود و همه چیز به خیر خوبی تمام شد.

در پایان داستان را تقدیم می¬کنم به کسانی که عاشقانه برای خانواده¬شان تلاش¬ می¬کند.

زمستان 95در پایان داستان را تقدیم می¬کنم به کسانی که عاشقانه برای خانواده¬شان تلاش¬ می¬کند.

زمستان 95

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 15 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (17/11/1396),م.فرياد (19/11/1396),اسحاق مسیح (21/11/1396),زهرا میرزایی (26/11/1396),حسین شعیبی (27/11/1396),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1396 - 12:14

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر مسلم و محسن یزدانی گرامی@};-
داستان جذابی بود که بنظر میومد بخشی از یه رمان باشه یا خلاصه ی یه رمان@};-
سادگی روایت رو دوست داشتم گرچه موضوع تکراری بود ولی با دقت و لذت تا آخرش خوندم و این نشون میداد که خوب نوشته بودید@};-
باغ آرزوهاتون پرمیوه@};- @};-


@م.فرياد توسط مسلم یزدانی Members  ارسال در دوشنبه 30 بهمن 1396 - 21:43

نمایش مشخصات مسلم یزدانی سلام. ممنون از اینکه با دقت خواندید
متن این زایده ذهن خودم بوده
و متاسفانه من هرگز رومانی نخوانده ام که از خلاصه اش استفاده کنمِ.
امیدورام بتونم در داستان های بعدی این نکات را رعایت کنم تا داستان مطلوب تری بنویسم????????????



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.