واريته زمستاني


-عبدالله دير نياي بيرون ، ساعت يك و نيم در خونه تونم ها !

اين جمله رو گفتم و با سرعت به سمت خونه دوييدم ، هوا خيلي سرد بود و دونه هاي برف چرخ زنون پايين ميومدن و عجله داشتن زمين رو همرنگ خودشون كنن .

روز اول ديماه بود ، اول زمستون .

عجله داشتم زودتر برم خونه نهار بخورم و برم دنبال عبدالله ، عبدالله همكلاسي من بود از اول دبستان تا الان كه اول راهنمايي بوديم با هم همكلاس بوديم و خيلي هم رفيق ، كلا بچه خيلي مهربون و پايه اي بود . پدرعبدالله رفتگر محل بود و حدود پنجاه سال داشت و هروزصبح ساعت ٨ با چرخ رفتگريش ميومد در خونه ها زباله ها رو جمع مي كرد و مي برد سر كوچه مي ريخت تو كمپرسي شهرداري . معمولا كارش تا ظهر طول مي كشيد . وقتي كارش تموم ميشد چرخ رفتگريش مياورد در خونه با شيلنگ آبي بهش مي گرفت ، با زنجير به تير برق جلو خونه شون قفلش مي كرد .

مدتي بود منو عبدالله طرفدار پرو پا قرص چرخ دستي باباي عبدالله شده بوديم . عبدالله چرخ دستي رو با زحمت از باباش مي گرفت . هيچ وقت بهم نگفت با چه زبوني باباشو راضي مي كرد ، چون اونجوري كه باباي عبدالله گاري رو ميشست و قفل زنجير مي كرد معلوم بود به اين راحتي ازش دل نمي كنه . به محض اينكه زنجير چرخ دستي رو باز مي كرديم ورقه هاي حلبي رو كه باباي عبدالله با ورقه هاي بشكه درست كرده بود و براي حمل زباله دور چرخ دستي مي ذاشت از دورش بر مي داشتيم و تكيه مي داديم به ديوار تا شب كه برگشتيم دوباره بزاريمشون سر جاشون كه صبح باباي عبدالله به كارش برسه .

حالا چرخ دستي آماده حمل بيست ليتريهاي نفتي بود كه زناي محل از نفت فروشي سر كوچه مي خريدن و زورشون نمي رسيد با دست ببرن خونه !

اينجا بود كه عبدالله و من پيدامون مي شد و در ازاي پن زار واسه هر بيست ليتري نفتاشونو مي برديم تا دم در خونشون . امروزم از اون روزاي سردي بود كه خوب مي شد پيت نفت جابجا كرد . جلوي نفت فروشي خيلي شلوغ بود .

طبق معمول صداي جيغ و اعتراض زنهاي محل كه سر نوبت دعوا مي كردن با صداي آقا اسكندر نفت فروش كه مرتب مي گفت : پيت بعدي ، قاطي مي شد .

زود چرخ دستي رو گذاشتيم كنار تانكر نفت .

- سلام آقا اسكندر !

شهناز خانوم سلام . پيتها رو بزارم رو چرخ ؟!

- سلام رضا . آره زحمتشو بكش پسرم.

شهناز خانوم از خانوماي با كلاس محل بود . تنها خونواده اي بودن كه تو محل براي بچشون جشن تولد مي گرفتن و سالي يه بار ما مي تونستيم يه دل سير كيك و چلوكباب و كانادا بخوريم هر چند عنايت بچه ش آخر لوس بود ولي ارزششو داشت واسه خوراكيهاي جشن دو سه ساعت تحملش كنيم .

شيش تا پيت بيست ليتري رو زديم تو چرخ دستي و با سرعت حركت كرديم ، داد زدم :

- شهناز خانوم ، ما جلو جلو ميريم پيتا رو ميزاريم دم خونه تون و بعدا حساب مي كنيم .

عجله داشتيم زود برگرديم تا پيت نفت بيشتري جابجا كنيم و پول بيشتري گيرمون بياد. هوا تاريك شده بود آخرين پيتها رو گذاشتيم دم خونه رقيه خانوم كه فاصله زيادي تا نفت فروشي محل داشت سرماي هوا خيلي زياد شده بود برف هم زمين رو كاملا سفيد كرده بود . رقيه خانوم سه تا يه تومني گذاشت كف دستم . دستم از سرما بي حس شده بود . بزور جمعش كردم و سكه ها رو گذاشتم تو جيب شلوارم كه بيشترش نفتي شده بود .

اون روز كار بد نبود ، جيبم پر پول خرد شده بود . عبدالله كه صورتش از سرما قرمز شده بود و آب دماغشو با آستينش پاك كرد و گفت : چقدر شده ؟

- نميدونم بايد بشمورم ، دستم بي حسه ، بريم يه جا دستمونو گرم كنيم تا بتونم درشون بيارم .

عبدالله اين پا اون پا كرد .

- رضا ، ميشه فك كنيم امروز رو كار نكرديم . عجله داشتم زود برگرديم .

با تعجب نگاش كردم . - منظورت چيه ؟!

خيلي اروم و باشرم گفت : راستش من وقت نشد ناهار بخورم. ميشه بريم ..... ميشه بريم چلوكبابي سر كوچمون ، چلوكباب كوبيده بخوريم ، من از عيد كه اتوبوس رفتيم سبزوار و تو راه چلوكباب خورديم ديگه نخوردم ، تازه همونجا هم گرم مي شيم!

به طرفش برگشتم ، نگاشو دزديد .

مي دونستم راست ميگه و حتي مطمئن بودم با توجه به وضع ماليشون تو يه هفته گذشته گوشت هم نخورده ! راستيتش خود منم از جشن تولد عنايت تقريبا شيش ماه پيش بود چلوكباب نخورده بودم . بد جوري وسوسه شدم . خودمم حسابي گشنم بود .

- ولي بو نفت ميديم . بريم اول خونه لباسامونو عوض كنيم ، بعد بريم .

عبدالله كه حسابي ذوق زده شده بود گفت : نه بابا بريم خونه ديگه نمي ذارن بيايم بيرون ، تازه شم از ميكانيكاي محل كه لباسامون بيشتر بو نميده . هر روز ظهر ميرن اونجا با شاگرداشون كوبيده مي خورن . صد دفعه زده به سرم ترك تحصيل كنم برم شاگردشون شم هر روز كوبيده بخورم . خنديدم و گفتم ، ديوونه ، زود باش بريم .

تو مسير فكر مي كردم ، يه روز عقب افتاديم .

بهار كه بياد و هوا دوباره گرم شه فوتبال محله ها شروع ميشد و ما هنوز پول لازم براي خريد توپ ، لباس و كتوني رو جمع نكرده بوديم . تابستون گذشته تو بازيها خيلي عذاب كشيديم . بيشتر پا برهنه بازي مي كرديم. اون موقعها بزرگتر ها دم عيد كه ميشد فقط كفش مي خريدن . چون كفش رو ميشد همه جا پا كرد اما كتوني نه .

حيدر بچه محلمون كه با كفش عيدش بازي كرده بود حسابي از باباش كتك خورده بود . وقتي جاي كمربندا رو روي بدنش نشون ميداد قسم خورد ديگه فوتبال بازي نكنه . خيلي بهم بر خورده بود . بعنوان كاپيتان تيم محلمون بايد كاري مي كردم . رو كردم به حيدر

- پسر تو نابغه فوتبالي ، مگه ميشه ديگه بازي نكني . قول ميدم خيلي زود هممون واسه بازي كتوني داشته باشيم . اصلا كتوني كه سهله ، لباس يه دست ، ساق ، حتي توپ قانوني چل تيكه هم واسه تيم مي گيريم . هيجان زده شده بودم و صدام خط افتاده بود . بچه ها هاج و واج نگاه مي كردن .

حيدر گفت : پولش از كجا .

عبدالله گفت : جورش مي كنيم و به من نگاه كرد .

بچه ها سري تكون دادن و دونه دونه دست دادن و رفتن . من موندمو و عبدالله . عبدالله سرش پايين بود و دستاش تو جيبش ، با نوك كفشش داشت رو زمين خاكي خط مي كشيد. يهو سرشو بالا گرفت و گفت : از كجا ؟!

گفتم : خدا بزرگه .

از اونجا بود كه بستني فروشي تو كوچه ها تو تابستون و پيت نفت جا بجا كردن زمستونمون شروع شد .

براي يه تيم پنج نفره طبق حسابمون شيشصد و پنجاه تومن مي خواستيم تا كتوني ، لباس و توپ قانوني چل تيكه بخريم . تا الان حدود چهار صد تومنش جور شده بود ، باقيشم تا اخر زمستون با جابجا كردن پيت نفت جور مي شد .

رسيده بوديم دم چلوكبابي . چرخ دستي باباي عبدالله رو گذاشتيم رو جوب طوري كه هر دو تا چرخش يه طرف جوب قرار گرفت . ليست غذاها با قيمتشونو پشت شيشه زده بودن . كوبيده با نوشابه ، نه تومن . خرده ها رو مشت كردم از جيبم در اوردم ، شمرديم شد نوزده تومن و پن زار با عجله رفتيم تو . پشت اولين ميز پشت پنجره نشستيم . شيشه ها از تو عرق كرده بودن .

عبدالله با دست شيشه جلو صورتش رو پاك كرد .

گارسون اومد طرفمون . گفتم :

- سلام . دو تا كوبيده با دو تا كانادا بي زحمت .

- هيجده تومن ميشه ، پولشم اول مي گيريم .

شنيده بودم بچه ها ميان كوبيده مي خورن و در ميرن . بيخود نبود اول پول ميخواستن . مشت پولا رو ريختم رو ميز و پونزه زارش رو ور داشتم . گارسون بقيه سكه ها رو شمردو رفت و با نون و پياز برگشت و گفت : غذا پن دييقه ديگه حاضر ميشه .

گفتم باشه : دست شما درد نكنه .

عبدالله يه تيكه پياز گذاشت لاي نون و برد طرف دهنش .

- پسر خودتو سير نكن بذار كوبيده بيشتر بهت بچسبه .

دستامو گذاشته بودم زير رونم كه گرم شن . چلوكبابي اونجورام كه بايد گرم نبود شايد چون ما تنها مشترياش بوديمو نمي خواست زياد نفت مصرف كنه . گارسون از آشپزخونه با دو تا بشقاب اومد سمتمون . بشقابا رو گذاشت رو ميز .

بخار برنج تو بشقاب با بوي كباب كوبيده روش قاطي شده بود و هر گرسنه اي رو ديوونه مي كرد . كره گوشه بشقاب هم با گرماي برنج يواش يواش داشت آب مي شد . با عجله چنگال رو ور داشتم مشغول ماليدن كره رو برنج شدم .

عبدالله هم همينطور كه داشت سماق رو برنجش مي پاشيد گفت : خدايي پيت نفت جابجا كردن از شاگرد ميكانيكي بهتره . ارباب و نوكر خودتي ! چلوكبابي هم كه مي خوري بي منته . هر دو مون زديم زير خنده !

گارسون هم دوباره از راه رسيد با دوتا كانادا دراي و دراشونو باز كرد " لوپ ، لوپ " تشتكا رو گذاشت جيبشو رفت . هيچوقت نفهميدم چرا تشتكا رو مي ذارن جيبشون .

كره رو كاملا رو برنج ماليدم و با قاشق برنجو زيرو رو كردم قاشقمو پر كردم و بردم طرف دهنم اما دستم تو راه خشك شد . دو جفت چشم از پشت شيشه ، اونجايي كه عبدالله با دست پاك كرده بود زل زده بودن بهمون . دستمو با قاشق آوردم پايين و گذاشتم تو بشقاب . عبدالله هنوز داشت كره رو رو برنجش مي چرخوند . نيشش تا دم گوشش باز بود. داشت با چلوكبابش عشق بازي مي كرد .

- عبدالله .... سرشو بلند كرد ! هنوز نيشش باز بود .

- ها ؟!!!...

- اونجا رو ببين .

سرشو بسمتي كه نشونش دادم چرخوند . سرعت دستش كه كره رو با چنگال رو برنج مي گردوند كمتر و كمتر شد تا وايساد . سرمو پايين اوردم و به كبابها خيره شدم . گفتم :

- ميشناسمشون . تو همين خيابون واكس ميزنن . عبدالله بزور خنديد . خنده اي تلخ .

- از صورتشون ميشه فهميد .

سرمو بالا گرفتم و بصورتش نگاه كردم عبدالله بهم زل زد و با التماس گفت :

- نه . تو رو خدا نه . حداقل يكيشو به اونا بديم و يكيشو خودمون بخوريم .

- منكه ديگه از گلوم پايين نميره . حداقل ما يه عنايت داريم اينجا نخوريم ، جشن تولد اون ميخوريم اما اينا شايد تو عمرشون چلوكباب نخورده باشن . عبدالله زهر خندي زد و گفت :

- بي انصاف ، من سه ساله با عنايت قهرم . خودتم ميدوني جشن تولدش نميام . اي بابا ما اگه شانس داشتيم ارثيه بابامون اين نمي شد . با دستش چهار چرخه باباشو نشون داد و صندليش كشيد عقب بلند شد و رفت بسمت در. لبخندي زدم و نفس راحتي كشيدم .

خدايي عبدالله رو دست نداشت .

وقتي اومد تو دو تا بچه هشت نه ساله پشت سرش بودند كه با ترس و ترديد قدم ور ميداشتن و دور و ورشونو نگاه مي كردن .

- بياين بچه ها . بشنيد اينا رو براي شما آماده كرده بوديم. بچه ها با ترس نشستن .

- پس خودتون چي ؟ منم بلند شدم و گفتم : ما خورديم ، داشتيم زياده روي مي كرديم .

خوب شد اومدين وگرنه از زياد خوردن دل درد مي گرفتيم . بچه ها كه راحت شده بودن برق شادي تو چشاشون درخشيد و مشغول خوردن شدن .

همون برقي كه يه ربع پيش تو چشاي عبدالله بود .

بسمت در حركت كرديم . گارسون با محبت دستي رو شونه من گذاشت و در رو باز كرد .

- داداش شرمنده كاره اي نيستم اينجا . لبخندي بهش زدم و اومديم بيرون ، سرما دوباره رفت زير پوستم . از بيرون بچه ها رو مي ديديم كه با چه هولي داشتند چلوكباب مي خوردن .چهار چرخه باباي عبدالله رو ور داشتيم حركت كرديم .

شلغم فروش محل چن قدم پايين تر داشت براي يه مشتري با چاقو شلغم خورد مي كرد . بخار شلغم از ديگ رو چرخ بالا ميرفت . همينطور كه چرخ دستي باباي عبدالله رو هول ميداديم به عبدالله گفتم : ميگن شلغم براي سرما خوردگي خيلي خوبه . خدا خواهي بود چلوكباب رو نخوريم كه بيايم بيرون يه چيز سالم بخوريم ، تو اين نفت جابجا كردنا سرما نخوريم . عبدالله خنديد

- آره بابامم هميشه ميگه كه گوشت عامل نقرسه و نميخره بخوريم . راستي هنوز پول داريم ؟ رسيده بوديم بغل چرخ شلغم فروشي .

- آقا پونزه زار شلغم بده !!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه رنجبر (21/9/1396),زهرابادره (آنا) (24/9/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 آذر 1396 - 13:45

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای میرزایی عزیز
داستان عبرت آموزی خوندم ،بسیار عالی بود و مرا به زمان های قبل از انقلاب برد
اون زمان هم فقر بود اما مردم همدیگر را درک می کردند .
سپاس از این داستان زیبا و تلخ
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط رضا میرزایی Members  ارسال در شنبه 25 آذر 1396 - 11:56

سلام و سپاس بانو

لطف دارید، تشکر می کنم بابت وقتی که گذاشتید
پایدار باشید و سرفراز



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.