حماسه زن آقا 3


رسيده بودم پشت زن آقا ، ميدونستم حتي اگه منو حس هم كرده باشه ديگه وقتي براي دك كردنم نداره چون الان لات منطقه جلوش وايساده بود و ظرف چند ثانيه آينده ، آوازه يكيشون براي هميشه فروكش ميكنه .

زن اقا دستي رو كه افتابه رو گرفته بود پشت لنگ دري كه باز بود قايم كرده بود و دست ديگه ش رو هم حايل لنگه ديگه در اهني كرده بود و من ميتونستم از زير دستش احمد گاريچي رو با دو تا از نوچه هاش ببينم . صداي احمد آقا قطع شد چند لحظه اي به زن اقا خيره شد و با خنده گفت : زن آقا سلام ! هنوز نخوابيدي ؟ خوب باشه بيا يه قلوپ از اين بزن و تلو تلو خورون اومد سمت زن آقا . از صدا و راه رفتنش كاملا معلوم بود مستِ مسته ! از اون مستها كه تو فيلما ديده بودم .

چشمم به آفتابه تو دست زن اقا بود كه پشت لنگه در قايمش كرده بود افتاد. با خودم فكر مي كردم خوب شد مثه خودم چپ دسته و ميتونه آفتابه رو پشت در قايم كنه ! اگه راست دست بود افتابه الان از دست راستش كه حايل در بود اويزون بود .باز شدن كامل در و حركت سريع دستي كه آفتابه داشت و بيرون رفتن زن آقا رشته تفكرم رو درباره منافع دست چپ بودن در اون لحظه پاره كرد .

در كاملا باز شده بود و ديدم كه آفتابه مسي مثل صاعقه كه به درختي بخوره به سر احمد گاريچي مادر مرده خورد و درست مثل درختي كه قطع بشه بدنش كنده شد و رو زمين افتاد. سرعت عمل مادر بزرگ بحدي بود كه دو تا نوچه احمد گاريچي براي چند لحظه بهت زده بدون هيچ عملي فقط به لش اوستاشون نگاه مي كردن كه افتاده بود و خون بسرعت پيرهن سفيدش رو قرمز مي كرد .

من هم بدون اينكه خودم بفهمم بيرون در بودم و مثل نوچه هاي احمد گاريچي هاج و واج داشتم نگاه مي كردم ، بسمت زن آقا برگشتم . خونسرد وايساده بود و ميشد از چشماش لذت كاري رو كه انجام داده بود ديد اما من ترسيده بودم كه الان اگه احمد گاريچي بلند شه چه اتفاقي ميوفته !

نوچه ها تازه خودشون رو پيدا كرده بودن و شروع كردن به توپ و تشر و آماده مي شدن براي حمله كردن به زن آقا اما در كمال ناباوري ديدم احمد گاريچي دستش رو گرفت به تنه درختي كه كنارش افتاده بود و بلند شد و با صدايي كه به سختي شنيده ميشد گفت : هيس ! خفه شيد بي پدر مادرا . بريم بريم . بعد تلو تلو خورون در حالي كه دستمال يزدي رو از جيبش رو سرش ميذاشت تا خون سرش بند بياد حركت كرد . اما اوستا ، اما اوستا .

نوچه ها داشتن نارضايتيشونو نشون ميدادن كه برق تيغه چاقو ضامن داره احمد گاريچي كه با دست آزادش از جيبش در اورد صداشونو بريد . ميگم بريم مادر ..... ها و هر سه دور شدن تا رفتن تو خونه احمد گاريچي .

صداي بابا بزرگ كه بيدار شده بود و اومده بود بيرون و مي گفت : ديوونه شديد ؟ اين بيرون چيكار ميكنيد آفتابه به دست ؟ نشون داد كه سرعت اتفاقات بحدي بود كه حتي اونم نفهميده بود زن آقا چه شاهكاري زده . زن آقا كه تازه از گارد دفاعيش بيرون اومده بود گفت : ميگن اگه نيت كني و شب با آفتابه مسي آب بريزي پاي درخت چنار حاجتت بر اورده ميشه ! عجب ناكس زبلي بود اين زن آقا . بعد نگاهي به من انداخت كه اگه نري تو افتابه بعدي تو سر تو ميخوره كه منم مثل گربه مرتضي علي موهام سيخ شده بود دويدم تو حياط و خزيدم زير لاحاف .

زن آقا خونسرد در رو بست و آفتابه مسي رو برد و گذاشت سرجاش و رفت كه بخوابه . خوابم نمي برد و هي اين پهلو اون پهلو مي كردم . بارها صحنه آفتابه اي كه تو سر احمد گاريچي خورد تو ذهنم مرور كردم و اينكه چطور ممكن بود لاتي مثل احمد گاريچي بدون گفتن حتي يك كلمه اونجوري افتان و خيزان دور بشه . احمدي كه مگسي رو كه روش ميشست رو با چاقو سفره مي كرد .

احمد تا يه ماه تو محل پيداش نشد . نوچه هاش شايعه كردن سر دعوا تو كافه رفته حبس اما منو زن آقا ميدونستيم كه يه جايي قايم شده تا سرش خوب شه و بتونه بدون پانسمان بياد بيرون .

از اون شب به بعد ديگه هيشكي صداي احمد گاريچي رو تو كوچه نشنيد. بازم تو محل و سركوچه با نوچه هاش ميشستن اما هيچوقت ديگه بعد عرق خوري حداقل تو محل نفس كش نطلبيد . دو سه ماهي از اون ماجرا گذشت .

يه روز ظهر كه كنارمادر بزرگ خوابيده بودم گفتم : زن آقا ! چرا احمد گاريچي بهت چيزي نگفت و فرار كرد . هر كي ديگه بود حتما با چاقو ميزدش . چرا ازت ترسيد ؟ مادر بزرگ لبخندي زد و گفت : از من نترسيد ، از آفتابه ترسيد . براي اون بي پدر مادر مرگ بهتر از اين بود كه بگن يه زن اونم با آفتابه زده احمد گاريچي رو ناكار كرده . حكما بعدا لقبش ميشد احمد آفتابه . اگه ميخواست تلافي كنه جار و جنجال ميشد و مردم ميومدن تو كوچه . براي همين صداش رو در نياورد و فرار كرد ! براي همين هم بود من آفتابه براي تربيتش انتخاب كردم . اما يه چيز ديگه . من نميدونم تو چه جوري اومدي اونجا وروجك . يادت باشه تا وقتي مردم جريان آفتابه رو نفهمن اون بي پدر مادر به فكر انتقام نميوفته . همين كه بفهمن اون موقع دوباره بايد باهاش سر شاخ شم پس هيچوقت اين راز رو به كسي نميگي . خوب !

منم اين راز رو تو دلم نگه داشتم تا الان كه براي شما ميگم . شما داستان منو خونديد اما قول بديد اين راز رو به كسي نگيد .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه رنجبر (17/9/1396),مهسا تنانی (17/9/1396),رضا میرزایی (18/9/1396),حلیمه رحیمی (18/9/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (19/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (20/9/1396),

نقطه نظرات

نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 آذر 1396 - 15:38

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام
داستان خوبی بود
نکته ای در این داستان بود آن زبانش است!
زبان محاوره و معیار در هم قاطی شد بود و داستان ضعیف می کرد.
موفق باشید


@فاطمه رنجبر توسط رضا میرزایی Members  ارسال در شنبه 18 آذر 1396 - 12:32

سلام
سپاس از حسن توجهتون
حتما سعی میکنم این نقیصه رو رفع کنم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.