خلاء موقت

هنوز برف مي باريد .
جمعيت تو هم وول ميزدند و گريه ميكردند .
گوركنها بسختي مشغول بودند و دو قبري كه مي كندند كم كم شكل مي گرفتند .
دستم تو دست بابا بود . اين پا اون پا كردم :
- ولشون كن بابا بريم، منتظرمون هستند !
بابام صورتشو به طرفم چرخوند . بعد از مدتها لبخند رو تو صورتش ديدم .
- بريم پسرم . از اينجا به بعدش با تو !
تابستون گذشته مامان رو كه مثه هميشه نهار درست كرده بود ببره واسه بابا، ماشين تو خيابون ميزنه جابجا تموم ميكنه , يعني ضربه ماشين پرتش ميكنه و سرش مي خوره به جدول و تموم .
تو حياط خونه دمر رو موزاييكها دراز كشيده بودم و تو دنياي كودكيم منو خانواده خيالي اوگي با ماشين پلاستيكي كه با دست عقب جلو مي بردم به مسافرت رفته بوديم كه دو تا دست قوي از پشت بغلم كرد و به سينه صاحبش فشار داد .
برگشتم، بابام بود ، گريه مي كرد ، همسايه ها هم بودن ، همه گريه مي كردن !!!
چشمام دنبال مامان مي گشت . ترسيده بودم . خدايا ، مامان كجاس ؟!
اما ديگه هيچوقت مامانو نديدم . بعد اون تنها چيزي كه حس با اون بودنو بهم مي داد چادر نمازش بود .
هميشه چادر نمازشو رو بوته گل محمدي كنار حياط مي نداخت . شايد ميخواست موقع نماز وقتي با خداي خودش حرف ميزنه بوي خوش بده .
و من هميشه موقع نماز پشتش مي خوابيدم و اضافه چادر نمازشو رو خودم مي كشيدم و از بوي چادر لذت مي بردم .
بعضي روزا با مامان ميرفتيم امامزاده عبدالله .
يه قبر تو يه اتاق ساده ، با يه محفظه نرده اي .
ماماناي كوچه همه چادر مشكي سرشون مي كردن و ميومدن دور قبر ميشستن ، گريه مي كردن و يه چيزايي زير لب مي گفتن .
منم از درخت توت كنار امامزاده بالا ميرفتم و شروع مي كردم خوردن . انقدر سرم گرم ميشد كه زمان رو از دست مي دادم تا اينكه غريزم مي گفت ديره .
با ترس و عجله ميومدم پايينو و مي دوييدم تو امامزاده . مي ترسيدم كه مامان رفته باشه . با وحشت از پشت چادرِ مامانا حركت مي كردم ، وقتي بوي گل محمدي ميومد آروم مي شدم و از پشت صاحب چادرو بغل مي كردم .
مامان بر مي گشت و ميشد همين آرامش رو تو چشاي اونم ديد .
بعد مردن مامان و در نبودش ، گل محمدي و بوي چادرش منو ميبرد تو دنياي امن بچگي.
وقتي مامان مرد ، شبا بابامو ميديدم كه تو تاريكي حياط ميشست و پشت سر هم سيگار مي كشيد . بعضي وقتها صداي خفيف گريشو مي شنيدم . نميدونم من بيشتر دلتنگ مامان بودم يا بابام !
بابا از وقتي مامان مرده بود صورتش سياه تر شده بود . شايدم مال ريشش بود كه ديگه بزور ماهي يه بار ماشين مي كرد .
اما ، اما مال اون نبود چون هر روز ريش بيشتري سفيد مي شد ولي صورت بابا تيره تر .
صبحا وقتي صورتمو ميشستم و با حوله پاك مي كردم ، تو آينه رو نگاه مي كردم ، صورت من فرقي نكرده بود . خيلي از خودم خجالت مي كشيدم كه مثه بابا عذاب نمي كشم . سعي مي كردم خودمو دلداري بدم ،
بچه ! تو تازه شيش سالته . خوب ريش نداري كه سفيدش كني ! تو هم كه بزرگ شدي ريشات سفيد ميشه از غصه مامان .
يهو تو دلم خالي مي شد . شرمندگيِ بيشتري ميومد سراغم .
- اگه تا اون موقع اِنقد غصه مامانو نخوري كه ريشت سفيد شه چي ؟
حتما تا اون موقع بابا كل مو و ريشش سفيد شده ! اون موقع چي !
- تازه گيريم الان ريش نداري ، پوستت چرا مثه پوست بابا تيره نشده ؟
يهو يادم ميومد من هنوز تو دنياي بچه گيم روزي چن بار مامانو مي بينم . هر روز صب مثه هميشه كه كف اتاق يا حياط دراز مي كشم از اُگي و خونواده ش مي خوام يه خورده جمع تر بشينن چون مامانم هم با ما مياد مسافرت . اُگي مثل هميشه مهربون و آقاس . سريع زن و بچه اش و جمع ميكنه عقب ماشين حتي خودشم مثه قبل جلو نميشينه كنار راننده كه من باشم ، با احترام مامانو مي شونه كنار من .
تو راه خرج بنزين ، رستوران و هتل همه اش بعهده اُگيه و من خجالت زده اين همه جوونمردي ، مرتب بهش قول ميدم بزرگ كه شدم و رفتم سركار جبران ميكنم .
هر روز تو خيالم با مامانو خانواده اُگي يه شهر ميريم. يه روز من مقصد و انتخاب مي كنم يه روز اُگي .
و من مامانو ميبرم جاهايي كه نرفته بود . يادمه هميشه قبل از مردنش تابستونا وقتي همسايه ها بارو بنديلشونو رو باربند ژيان و پيكان استيشن ميبستن و ميرفتن مسافرت با چه حسرتي نگاهشون مي كرد .
وچقدر مشتاق سفر مي شد وقتي كه عذرا خانوم و طلعت همسايه هاي چپ و راستمون از خاطرات سفر مشهد و كنار درياشون براش مي گفتن .
اما ما نه ماشين داشتيم ، نه پولشو .
الان شكر خدا تو دنياي بچگيم هم ماشينش هست هم اُگي عزيز كه يه بند دستش تو جيبش و جوونمردونه خرج ميكنه ، انقدي كه مي ترسم بزرگ هم شدم و دست به جيب ، نتونم جبران كنم .
مامان عاشق مشهد بود . هميشه آخر نمازاش مي شنيدم كه دعا ميكرد : يا ضامن آهو ، طلب كن بيام مشهد پابوست .
حالا ميريم مشهد. ميگم اُگي يه گوسفند از طرف مامان نذر امام رضا كنه و بزنه تو حساب من كه بزرگ شدم باهاش حساب كنم . اُگي دو تا مي گيره يكي هم از طرف خونواده خودش نذر آقا مي كنه .
دو روز بعد قراره بريم شمال و مامان دريا رو ببينه .
زودتر بايد بريم چون هوا سرد شده .
مامان ميگه ، عيب نداره گُلم . منكه از اون تيپ خانوما نيستم برم تو آب . زمستونم شمال قشنگي خودشو داره .،
اما سرد شده بود . دلم از سرما درد گرفته بود .
با صداي بابا از دنياي بچگي بيرون اومدم .غروب شده بود .اوايل زمستون بود و هوا زود تاريك ميشد .
- بابا ، كف اتاق نخواب سرده ، دل درد ميگيري .
چقدر صداش غم داره . يا امام رضا ، بابا روخوشحال كني
يه گوسفند ديگه نذرت مي كنم .
ريشش از هميشه سفيد تر بود . خيلي غصه ام بيشتر شد . شرمنده تر شدم وقتي فكر كردم بابا دنياي بچه گي نداره و نميتونه مثه من هر روز مامانو ببينه .
دوييدم طرفش، بغلم كرد و سرم رو بوسيد .
رو پالتوش دونه هاي برف نشسته بود . بوي سرما ، رطوبت برف و سيگاري كه مرتب مي كشيد با هم قاطي شده بود . پرسيدم ،
- برف مياد بابا ؟
پالتوشو در اورد و با شال برفا رو از رو سرش تكوند و بعد هر دو رو آويزون كرد به چوب لباسي آهني كنج اتاق .
آره بابا ، اونم چه برف سنگيني ! فك كنم فردا هيچ كس از خونه ش نتونه بره بيرون !
رفت سمت چراغ كه دستاشو گرم كنه .
- اه ، اينكه خاموشه ! اي بابا ، نفتش تموم شده . فيتيله شم كه سوخته ! به عذرا خانوم سپرده بودم دم ظهر بياد يه سر بزنه يه خرده نفت بريزه تو اين چراغ .
خيلي از خودم خجالت كشيدم فك كنم صورتمم سرخ شد .
- راستش من بايد حواسم می بود . اصلا نفهميدم كي خاموش شد .
دستي به موهام كشيد و با مهربوني نگاهم كرد و خيلي آروم گفت ،
- اينا كار تو نيست پسر ، كار دنياييه كه خيلي نامرد شده .
چراغ والور رو كشيد طرف خودش ، با فتيله پاك كن فتيله رو پاك كرد ، چوب كبريت رو از تو قوطي كبريت در اورد و كشيد ، نشد ، رطوبت كبريت رو نمدار كرده بود . چوب كبريت دوم چراغ والور رو روشن كرد . كاسه روهي رو گذاشت رو چراغ و يه قاشق روغن ريخت توش ، از تو مشمايي كه آورده بود چهار تا تخم مرغ در اورد و شكست تو كاسه .
چن دييقه بعد مشغول خوردن نيمرويي شديم كه بوش تموم اتاق رو پر كرده بود .
بعد شام بلند شدم برفو ببينم . از تو شيشه عرق كرده در چوبي اتاقمون كه با كف دست پاك كرده بودم بيرون رو نگاه كردم ، همه جا سفيد بود .
انقدر دونه هاي برف زياد بود كه حتي اسمون رو هم نمي شد ديد .
كف دستمو كه از پاك كردن شيشه سياه شده بود با شلوارم پاك كردم . از وقتي مامان نبود همه چي سياه شده بود .
بابا داشت باز شال و پالتوشو تنش مي كرد . ترس تنهايي دلمو گرفت . با ترس گفتم ،
كجا ميري بابا ؟
لبخند غمگيني زد
- هيچ جا بابا ، ميرم سقف اتاقو پارو كنم . برف خيلي سنگينه . اينو گفت و رفت بيرون .
يادمه پارسال زمستون هم همين جمله رو به مامان گفت .
به دونه هاي برف و سرمايي كه با باز شدن در هجوم اوردن تو اتاق دوازده متريمون نگاه كردم ، دونه هاي برف تو اتاق تبديل شدن به چند قطره آب .
مثه عمر مامان عمرشون كوتاه بود اما سرمايي كه اومده بود تو اتاق مثه سرماي مرگ مامان از بين نمي رفت .
صداي پارو كه خِرت خِرت مي كرد و گرومب گرومب افتادن برف تو حياط قطع شد، اين يعني بابا كارش تموم شده بود . پتو سربازي رو از كف اتاق ور داشتم و پيچيدم دور خودم . رفتم ته اتاق كنج ديوار نشستم. نمي خواستم وقتي بابا درو واز كرد دوباره اون سرماي لعنتي بره تو تنم .
بابا اومد تو و نگاه كرد ، هيچي نگفت و لباساشو اويزون كرد . رفت و پرده ي جلوي فرو رفتگي اتاق كه لحاف و دشك هارو اونجا ميذاشتيم كنار زد و مثل هر شب جا رو انداخت . آجر رو روي چراغ و كتري رو روي آجر گذاشت ، اومد منو بغل كرد و با همون پتو برد بغل خودش خوابوند.
چراغ اتاق رو خاموش كرد و دارز كشيد .
- نور شعله هاي چراغ والور روي سقف مي ريقصيد . بطرف پنجره چرخيدم ، برف سنگين تر از قبل مي باريد . نميدونم چند دقيقه گذشت كه بابا باز بلند شد و به ديوار تكيه داد و سيگاري روشن كرد و من پلكهام بسته شد ، خوابم برد .
درد شديدي توي سرم احساس كردم .
چشمام باز شد . همه جا برف بود . بابا سعي ميكرد خودشو بكشه رو من خون از سرش بيرون ميزد. يه تيكه بزرگ ديگه از سقف كنده شد و افتاد رو هر دومون . نعره بابا ، سنگيني برف و تيكه سقف، چراغي كه به پهلو افتاده بود و لحافي كه آتيش گرفته بود . بابا رو من افتاده بود ، بي حركت ! چشمم به آسمون افتاد . دونه هاي برف چرخ زنان رو پشت بابا و صورتم مي ريخت . دستم رو بطرف سرم بردم ، تكه اي له شده و دمي كه بازدم نداشت !!!!
احساس غرور مي كردم از اينكه بابام گفت از اينجا به بعدش با تو . هنوز جمعيت پشت سر گريه و ناله مي كردن و صداي عذرا خانوم از همه بلند تر بود .
از يه شيب پايين رفتيم . ماشين اُگي پايين منتظر بود . مامان كنار ماشين برامون دست تكون داد، خنديد وداد زد خوش اومديد .
اُگي چشمكي به من زد و با خونواده ش عقب نشستن . بابا مامان رو بغل كرد ، صورت بابا روشنِ روشن بود . ريشاش همه سياه .
به بابا گفتم : شما رانندگي كنيد . بابا نشست پشت فرمون ، من و مامان بغل دستش .
بابا كه ميخنديد ماشين رو گذاشته بود تو دنده .....
- خوب كجا بريم ؟
مامان گفت : پسرم قول داده بود ببرتم شمال . حالا كه تو هستي شمال و جنوبش فرقي نميكنه هر جا كه خدا باشه !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

سارا یاسمینی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (25/8/1396),شايسته دولتخواه (25/8/1396),ارمین (26/8/1396),داوود فرخ زاديان (1/9/1396),رضا میرزایی (2/9/1396),

نقطه نظرات

نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 آبان 1396 - 00:09

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام دوست بزرگوار
قصه ی تلخی بود واقعا...[-(


@شايسته دولتخواه توسط رضا میرزایی Members  ارسال در پنجشنبه 2 آذر 1396 - 09:08

سلامدوست ارجمند
سپاس از توجه و لطفتون
بنده عذر تقصیر دارم اگر نوشته های بنده گاهی باعث تکدر خاطر دوستان میشود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.