انقراض دایناسورها 3

حدود سي سال از اون زمان ميگذره .
از پدر بزرگ جز مشتي پوست و استخون چیزي به جا نمونده بود كه اونم دو سال پیش به آغوش سرد گوری یخ زده در كوهپایه مملو از برف كه روزگاری یونجه زار بر گرفته از دستان قوي و پینه بستش بر دامنه اش بوسه میزد سپرديم . وقتي تنش رو به آغوش گرفتم تا داخل خاكي بذارم که همیشه بهش میباليد از سبك وزنيش تعجب كردم .
اين همون بدنيه كه سايه ستبر سينه هاش حايلي بود بين منو آفتاب داغ تابستون صحرا ؟ كه الان پهنای سینه بزحمت بيشتر از يك وجب بود و نگاه قدرشناسشو كه روزهاي آخر كار زبونشم ميكرد چون ديگه حرفم نمیتونست بزنه به ياد ميآوردم كه چطور موقعي كه كولش ميكردم و تو ماشين و بيمارستان جابجاش ميكردم به چشام زل میزد و در حين قدرشناسي ازم خداحافظي ميكرد.
يك ماه و اندي بعد پاهایی که موقع حرکت لرزش زمينو زيرشون حس ميكردم ديگه حتي نميتونستن تن لرزون پیرزني رو تحمل كنن كه تاب فراغ همسر رو نياورد و ترجيح داد تن نحيفش سرماي سخت كوهپایهْ یخ زده رو تاب بياره بلكه در كنار همسر آرامش ابدي و گرمای از دست رفته با اون بودن رو دوباره پیدا كنه .
هنوز انعكاس طنين كلنگی که گور پدر بزرگ رو کنده بود درچین و چروک دامنه كوه مملو از برف طنين داشت كه مشغول كندن گور مادر بزرگ بوديم .
وعجبا فاصله زماني مرگ مادرم با مادر بزرگ تنها یک هفته بود.
تو اون شلوغي ياد يه كتاب از دافنه دوموريه نويسنده انگلیسی مورد علاقه ام افتادم به اسم زنجير عشق و اينكه زنجير عشق اين خانواده حتي موقع مرگ هم پاره نمیشه .
زمان به سرعت ميگذره وهر روز شتاب بيشتري ميگیره . همه دارن ميرن , پدر و مادر بزرگ پدري هم رفتن . دايي هم رفت , عمو هم رفت . يواش يواش من دارم ميشم بزرگ طايفه اينو از موهاي سفيد شقيقه, و تماسهايي كه فاميل موقع مشكل باهام ميگیرن میشه فهمید.
و حتي پدر هم سعي ميكنه خودشو كنار بكشه . هر وقت به موهاي سفيدش كه روزبرز سفيديش بيشتر ميشه دلم يهو خالي ميشه . كي بايد اين دستا اونو بذار تو مآمن ابدي .
تبديل شدن به ستون يه خانواده براي مني كه هنوز تو عوالم بچگیش محبت از دست رفته رو مزه مزه ميكنه و حتي ايكاريم بازي ميكنه كه بعضي ها مسخره خطابش كنن و اين سئوال كه پس تکیه گاه ملموس من کیه منو به وحشت میندازه .
اينكه بايد هميشه جلوي خانواده نشون بدي به همه چی مسلطي و تو بدترين شرايط هم حفظ روحيه كني تا اونام روحيشون حفظ شه منو به وحشت ميندازه .
اينكه بايد هميشه سينه ات آماده هر سر درد مند و اشك آلودي باشه اما خودت فقط سرتو تو بالش فرو كني تا كسي صداي هق هقتو نشنوه و اشكاتو نبينه منو به وحشت ميندازه .
اينكه سينه ام نميتونه چتری باشه واسه نوه ام توآفتاب سوزان و پاهام موقع حرکت زمینی رو نمیلرزونه منو به ترس وا ميداره و اينكه نسل داييناسورها منقرض ميشه و حتي من نميتونم عكسي از اونا باشم رنجيست گران.
شايد روزي منهم در كنار دايناسورها آرام بگیرم و پس از هزاران سال كه كوه يخي توسط نسلهاي آينده شكافته شه و استخوانهاي منهم در كنار آنها بعنوان بقاياي دايناسور ها شناخته شه.
يا حق.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

فاطمه گودرزی ,پریناز.ک ,شايسته دولتخواه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه گودرزی (3/8/1396),فاطمه سادات حيدري (4/8/1396),شايسته دولتخواه (13/8/1396),رضا میرزایی (17/8/1396),

نقطه نظرات

نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 آبان 1396 - 21:54

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام
@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.