انقراض دایناسورها 2

سلامي دوباره ,
يكي از كارهايي كه پدر بزرگم خیلی باهاش حال میکرد اين بود كه دم غروبا وقتي كار يونجه زار تموم ميشد با بقيه روستاييها ميشستن پای چشمه کاغذ و چوب سیگار و توتونو در ميآ وردن, سیگراشونو میپیچیدن و با فندكاي بنزينيشون سيگارارو میچاقیدن .
بعد تعدادي از اوناهم كه معمولا مثه من نوه هاشون از تهران يا شهراي نزديك تر واسه تعطيلات تابستوني اومده بودن شير ميكردن, مينداختنمون بهم .
هه هه . درست مثه گلادياتورا ميافتاديم جون هم با هم كشتي مي گرفتیم .
معمولانم ما برنده گود بوديم چون جثه مون نسبت به سنمون درشت تر بود معمولا فاتح ميدون بودم . اما خوب زخمو زيلم ميشدم .
بعد دو سه تا كشتي كه از نا ميافتادم , پدر بزرگم منو میبرد 40-50 متر اونورتر لب جوبي كه آىب زلال چشمه ازش رد ميشد مينشوند و دستمالشو خيس ميكردو با وسواس توأم با عشق سر و صورتمو تميز ميكرد . اگر زخمي, چیزيم رو آرنج يا زانوم بود با آب ميشست و با دستمال پاک ميكرد بعد منو ميبوسيد و از لبه برگشته کلاه سبز رنگش که نشونه سید بودنش بود و معمولا مادرم براش ميبافت مارو به ضيافت سقزاش دعوت ميكرد .
هميشه زير لبه كلاهش يه مقدار سقز صحرايي داشت كه به احدي نمي داد و چون خاطر من واسش خيلي عزيز بود تنها كسي بودم كه به كلاه ايشون دسترسي داشتم .
بعد بلند ميشد . قد بلندي داشت و بدني ورزيده .
- رضا ميدوني چرا دوست دارم كشتي بگیری ؟ چرا دوست دارم بزني و بخوري , زخماتو كه تميز ميكنم انگارچشم خودم زخمي شده اما بلند شو وايسا پسر . اونجا رو نگاه كن .
امتداد انگشت اشاره شو نگاه ميكردم . درياي سبز نه آبي كه رقص امواج اون زيباترين رقص زندگی رو تداعي ميكرد و در انتها اين موج سبز(يونجه زار) به دامنه كوههاي بلند و استواري بوسه ميزد كه خورشيد را براي استراحت شبانه در آغوش ميگرفتن .
- ميبيني پسر , اين سرزمين توه . سرزميني كه نه در حمله اسكندر , نه تاراج أعراب و نه وحشي گریهای مغولها هرگز سر تعظيم فرود نياورد و پدران تو حسرت يه وجب از خاك اينجارو بدل اونا گذاشتن .
پسرم , وقتي زمين بخوري و دوباره پاشی , وقتي زخمي بشيو خم به ابرو نياري , و وقتي ترست ازمواجه شدن با هر كسي بريزه تو هم ميتوني راه مارو ادامه بدي و همچنان این خاک رو باکره از هر تجاوزي حفظ كني و تو هم به بچه هات بگی اینجا فخر منه . اينجا كردستانه ......
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

پریناز.ک ,فاطمه گودرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا میرزایی (2/8/1396),تینا قدسی (2/8/1396),فاطمه گودرزی (3/8/1396),حسین شعیبی (14/8/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.