علاقه مندی به هنر

علاقه مندی به هنر: به نام خدا
قسمت سوم:
از آن روز که باغچه ی خواهرم را خراب کرده بودم؛
عشق به بافت جاجیم رفته رفته برای من شده بود یک آرزو؛ یک هدف ؛برای خودم داستان سرایی میکردم .
یک روزاین هنر رامیبافم و به بچه ها هم یاد خواهم داد؛به همه نشان میدهمکه بچه ها هم میتوانند جاجیم ببافند.

از یک طرف آرزوی بافت از یک طرف ناامید بودم انگیزه ای نداشتم برای همین بی تاب شده بودم و نق نقو.
یک روز مادرم موهایم را شانه زدو یک سنجاق سر که اون زمان سوسکه بهش میگفتن زد به سرم و دستم را گرفت و رفتیم پیش زن عمویم که داشت جاجیم می بافت.
بعد از سلام و اهوال پرسی. مادرم گفت: می توانی به دخترم جاجیم بافتن یاد بدی زن عموم گفت: چرا که نه و بلند شدگفت: بشین؛ ببینم چه میکنی .از شادی دیگرهیچ صدایی را نمی شنیدم؛در عالم زیبایی وارد شده بودم حس قشنگی مرا
به عمق رویاهایم برده بود.
نشستم و خواستم ببافم که دیدم دستم به قلیچ نمی رسد؛ تلاش زیادی کردم ولی قلیچ بزرگ بودو در دستان من جا نمی شد.
نکشیدکه دنیایم در اون عالم رویایی بهم خورد؛نا امیدبلند شدم و گریه کنان از اونجا دور شدم....
ادامه دارد



فاطمه گودرزی







شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه گودرزی (29/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (30/2/1397),مختار محمدیان (31/2/1397),مختار محمدیان (3/3/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 17:31

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها بر شما
@};- @};-


نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 15:08

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی درود ممنونم@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.