یک خاطره ی تلخ از کودکی

در یک روز پاییز که هوا بسیار سرد بود؛ همه ی خانواده جمع بودیم پای کرسی و مادرم در حال غذا درست کردن و پدرم قرار بود برای ما کتابی که قول داده بود بخواندکه درخانه صدا داد مادرم جواب داد کیه کیه صدای مردی آمد که با پدرم کار داشت پدرم گفتم برمیگردم برایتان کتاب میخوانم و رفت ؛ چند ساعتی طول کشید پس از چند ساعت پدرم اومد و به مادرم گفت اون اتاق کوچیکه را خالی کن تا پسر همسایه با همسرش چند ماهی زندگی کنندتا ببینیم خدا وندچی میخواد مادرم همون شب اتاق را خالی کردو روز بد پسرهمسایه به همراه همسرش آمدن یک دختر زیبا بدونه نقس بی نظیر چند ماهی هرروز این فرشته را میدیدم و از خوش رو بودنش لذت میبردم او بسیار زیبا مهربان بود و عاشقانه همسرش را دوست میداشت با شوق زیاد برای همسرش غذا می پخت ما در یک ایوان زندگی میکردیم این شادی زیاد دوام نداشت چند ماهی گذشت مادرم گفت همسایه ها گفتن بزرگتر های روستا دعوت شدن تا برای آشتی دادن پسر همسایه یک شب بیاین خانه ی ما چند روزی گذشت یک عصر زن همسایه آمد وگفت امشب میایم برای آشتی کردن ساعت ۸ شب بود که در را زدن مادرم در را باز کرد همسایه رفته بود چند تا بزرگتر محله را آورده بود که با پسر و عروسش آشتی کنند آمدن خانه ی ما با پدرم صحبت کردن پدرم گفت :باید پسرت و همسرش راضی باشند.و به من گفتن برم دنبال پروهمسرش رفتم و گفتم سلام کردم با همه ی بچگیم میدانستم پایان خوشی این دو نفر از را رسیده گفتم مهمان داریم بابام گفت شما هم بیاید دور هم باشیم ولی از نگرانیه من کمی دلواپس شدن اما چون پدرم خواسته بود به احترام پدرم آمدن ولی هرگز فراموش نمیکنم چه حالی داشتن پدرم کمی صبر کرد از پسر و عروس همسایه سوال کردآیا شما راضی هستی برگردی به خانه ی پدرت پسر همسایه سری تکان داد گفت :والا چی بگم
عروس هم جونش به جونش همسرش بسته بود؛ حرفی برای گفتن نداشت.
پدر پسر قول داد که پسرش جدا از خانواده اش زندگی کند.گفت یک واحد جداگانه بهشون میدم تا راحت زندگی کنند. پدرم که باورش نشده بودگفت:
شما پیش این بزرگان فامیل قول بدید که دیگر اجازه ندید دخنر شما در زندگی این دو جوان دخالت کند قول دادن هم خودش هم همسرش دامادشم بود گفت: نه من اجازه نمیدم این چه حرفیه و با زبان خوش روز بد پسر و عروسش را برد. ای کاش پدرم اجازه نمیداد طولی نکشیدکه چند بار دیدم اون دختر بیچاره با چشمان خیس از رودخانه کوزه در دست آب میبرد.
یک روز بهاری سروصدا بلند شد و همه ی مردم روستا جمع شده بودن یکی می گفت وای همین حالا رودخانه بود لباس می شست دیگری می گفت شوهرش یک ساعت نیست برگشته پدر دختر داد میزد کمک کنید چند جوان رفتند در یک گلیم دختر را گذاشتن و از خانه بیرون آوردن صدای فریاد زنان روستا درکومی پیچیدترسناک بود اون زمان روستای ما خیلی کم ماشین میومد دو تا از جوانان روستا رفتن که ماشین بیارن ولی مردم ده صبر نکردن و دختر را بردن تا نیمه ی راه که رسیدن دختر جان باخت اما پدر دختر نمیتوانست قبول کند راه را ادامه دادن ماشین رسیددختر را بردن پزشک قانونی و و پلیس اومدهمسر دختر دستگیر کردهمسر دختر یک کلام حرف نزد وقتی دختر رو آوردن هیچ جای بدن دختر سالم نبود ولی علت مرگ را هیچ وقت نگفتن چند سالی همسرش زندان بود و آزادشدو هرگز به روستا بر نگشت.

سال ها میگذرد هرگز دختری به زیباای اون دختر ندیدم.

گلگز


یعد از اون هیچ دختر ی به زیبایی اون دختر ندیدم
اویک دختر بی نظیر بود
او یک سنوبر بود
او یک دختر تکرار نشدنی بود






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,فاطمه گودرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه گودرزی (21/9/1396),فاطمه رنجبر (21/9/1396),فاطمه گودرزی (21/9/1396),زهرابادره (آنا) (24/9/1396),مهشید سلیمی نبی (27/9/1396),

نقطه نظرات

نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 آذر 1396 - 14:34

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر درود
نمی شود اسم داستان روش گذاشت بیشتر به خاطره گویی شباهت داشت!
مانا باشید@};-


@فاطمه رنجبر توسط فاطمه گودرزی Members  ارسال در سه شنبه 21 آذر 1396 - 21:41

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی سلام ممنون از نظر شما همون خاطره هست عزیز

اسم : خاطره ی تلخ از کودکی


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 آذر 1396 - 13:24

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام خانم گودرزی عزیز
داستان را خواندم از متنی قوی برخوردار بود ، کشش لازم را داشت ،علائم نوشتاری نداشت . اگر کمی بیشتر کار می کردید داستان قابل قبول تر میشد
منتطر داستان های بعدی شما هستم
برای تان موفقیت آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط فاطمه گودرزی Members  ارسال در چهار شنبه 13 دي 1396 - 21:58

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی سلام استاد بزرگوار ممنونم از لطف شما

چشم سعی میکنم @};- @};- @};- @};- :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.