کابوس

همچون قطره آبی در وسط دریا دستم از ساحل کوتاه است به زور روی دوش موج غول پیکر می نشینم تا به سمت ساحل بروم هر چه تقلا میکنم باز پس و پیش می شوم به قعر دریا میروم تاریکی مطلق نفسم بند می آید سرم گیج میرود نگاه میکنم وسط گرداب در حال چرخیدنم ؛ روی آب می آیم وای از ساحل دور شده ام . نفس زنان از خواب بیدار می شوم ، خدایا چقدر شبیه روزگارم در این ناکجاآباد است .... !!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (22/6/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.