آخرین پرواز

رعد خشمگین بالای سرش ایستاده بود و مرتب نهیب میزد. ابر بیچاره چهره اش از شدت بغض سیاه شده بود و دلش می خواست زودتر فرزندانش را به سوی زمین روانه سازد ، ولی قطرات آب دست های مادر را رها نمی کردند." چون سقوط همیشه و برای همه ترسناک بوده و هست."
اشک در چشم های ابر و قطره کوچک جمع شده بود. لحظه ای نعره های رعد قطع نمی شد، انگار جایش را تنگ کرده بودند!!
ابر گفت: مادرجان وقتی دستت را رها کردم؛ روی زمین یا درآغوش خاک جای خواهی گرفت ، یا بر روی برگ درختان ، یا داخل رود و دریا و یا ..... . دلبندم هر جا که بروی ، سفیر زندگی و خوشحالی خواهی بود و این دوری را از یاد خواهی بُرد. مگر اینکه به داخل مرداب سقوط کنی ! فرزندم اگر سرنوشت تو را به سوی مرداب بُرد ، حداقل بر روی تنها گل گرفتار درمرداب بنشین تا برای لحظاتی هم که شده چهره ای او را زیباتر سازی. قطره کوچک هنوز دراندیشه گفته های مادر بود ، که بوی تعفن مرداب را احساس کرد ! چشمهایش را بست و خود را بر روی گلبرگ غبار گرفته نیلوفر مرداب رها ساخت!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (20/11/1397),نگین پارسا (15/1/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.