روزمرگی

بر بالای یکی از قطورترین و بلند ترین شاخه های درختی تناور لانه داشت. مدتهای مدیدی بود که مانند پرندگان دیگر روی این درخت بلند لانه کرده بود و روزگار می گذرانید. فصل ها از پی هم می آمدند و سالها سپری می شدند .
دیگر آن چشم انداز و ارتفاع برایش جذاب نبود؛ خودش نمی خواست،اما روزگار کم کم دل مردگی را به او تحمیل می کرد. تا روزی که طوفانی سخت وزیدن گرفت . پرنده خود را سبک کرد و در لانه اش رها شد؛ لانه سقوط کرد ولی در بین راه روی شاخه ی نازکتر آرام گرفت. گرچه ازچشم انداز دیگر خبری نبود، وبا نسیمی تکان می خورد ولی با تمام این اوصاف پرنده خوشحال تر بنظرمی رسید ، چون از آن دل زدگی که فقط مردمک چشم او قادر به دیدنش بود ، رهایی یافته بود. ...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مهشید سلیمی نبی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید ایمان برقعی (31/6/1397),مجتبی صمدیار (31/6/1397),مینا رسولی (2/7/1397),مهشید سلیمی نبی (4/7/1397),فرزانه بارانی (4/7/1397),مجتبی صمدیار (5/7/1397),مبینا صادقی (7/7/1397),داوود فرخ زاديان (8/7/1397),

نقطه نظرات

نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 مهر 1397 - 05:09

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی عالی عالی بود


@مهشید سلیمی نبی توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در پنجشنبه 5 مهر 1397 - 10:48

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سلام و ممنونم از لطف شما . همیشه سلامت و شاد باشید .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.