مزد

..... بعد از تحمل چندین روز تاریکی، بالاخره سرش را از خاک بیرون آورد .

گرما را پشت خود احساس کرد، صورتش را بالا گرفت

تمام وجودش غرق نورخورشید شد.

روزها گذشت ، بزرگ و بزرگتر شد.هر روز بیشتر قد می کشید

ولی فقط ، پایش درخاک زنجیر شده بود !

و تنها غصه اش این بود که چرا باد ، ابر ، آب ، پرندگان

برای رفتن آزادند ؟ حتی این سنگها که با بارانی شسته

می شوند و در سرازیری تپه بدور خود می غلتند ، زنجیر شده

خاک نیستند ! و اوست که در بند این زمین است !

گیاه کوچک دیوانه وار با رقصی از سر جنون، سرش را

بدست باد می سپرد .

تا روزی که به بار نشست و گل داد. گل قاصدک !

قاصدک ها بر دوش باد نشستند و برای اولین بار زمین را زیر

پاهایشان احساس کردند .

صبرشان تلخ بود ولی مزد صبرشان شیرین !

*************
پ ن : سقف خانه ای صبر مان چقدر بلند است ؟

...... صبر کن تا خواب تو تعبیر شود ، بعد برو !


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

داوود فرخ زاديان ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (12/1/1397),داوود فرخ زاديان (14/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (15/1/1397),مجتبی صمدیار (16/1/1397),مجتبی صمدیار (19/1/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 فروردين 1397 - 13:24

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
تبریک عید
نگاه متفاوتی بود و زیبا.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در پنجشنبه 16 فروردين 1397 - 13:28

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با سلام و سپاس وآرزوی سالی سرشار از موفقیت برای شما.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.