پایان و آغاز

وقتی آخرین دم دیگر بازدم نشد ،

قلبش از تپش افتاد ؛

ریسمان روح را از تن وا کردند.

روح مبهوت و خیره مانده بر پیکر بی جان ، راهی آسمان شد.

هاج و واج مانده بود که سرش به طاق ابر چسبید !

چه بلوایی بود درون ابر ... !

چه غوغایی بود دمی مانده به تولد باران ...... !!!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه رنجبر (21/9/1396),مجتبی صمدیار (23/9/1396),آرمیتا مولوی (25/9/1396),مجتبی صمدیار (11/12/1396),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 آذر 1396 - 15:39

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
سوژه ی خوبی بود ولی به پردازش نیاز داره
موفق باشید


@آرمیتا مولوی توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در یکشنبه 26 آذر 1396 - 17:40

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سلام ، سپاس از لطف و توجه تان .@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.