شاگرد اول

بسیارآرام،ساکت والبته شاگرد ممتاز کلاس بود.
فقط رفتارهای این بچه برای خانم معلم معمایی شده بود،
خصوصا کیف بزرگتراز خودش را،که لحظه ای ازخود دور نمی کرد!
گوشه ی پیاده رو پسربچه ای کنارترازوی وزن کشی اش ، به سرعت مشغول نوشتن مشق هایش بود .
عقربه ترازو تکانی خورد، پسرک نگاهی انداخت؛ سرش را بالا گرفت و
گفت: خانم 61 .... دهانش نیمه باز ماند !!
اشک از گوشه ی چشم خانم معلم سرازیر شد ، بغض راه
گلویش را بست... و نگاهی که به کیفی آشنا خیره مانده بود!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (8/9/1396),محمد روشنیان (11/9/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/9/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.