اولین روز

دبیر ادبیات وارد کلاس سوم راهنمایی شد بعد از معرفی خودش از بچه ها خواست تا خودشان را معرفی و شغل پدرشان را نیز بگویند. یکی یکی برخاستند وهرکس چیزی گفت ؛ کاسب ، کارمند ، مهندس ، کارگر ، فرهنگی و ... تا نوبت به او رسید .

خود را معرفی کرد و گفت : " خیاط " . آموزگار به شوخی گفت : پس خیاط کت و شلوار عیدمان را پیدا کردیم . در میان خنده ی دانش آموزان ، لبخند کم رنگی بر لبان پسرک نقش بست ! و جمله ای که در میان تارهای صوتی حنجره اش یخ زد و هرگز بیرون نیامد .

ولی روی کاغذ زیر دستش نوشت : " مادرم ، پدرمان است ! "
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

سارا یاسمینی ,م.ماندگار ,داوود فرخ زاديان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (25/8/1396),سارا یاسمینی (25/8/1396),م.ماندگار (25/8/1396),شايسته دولتخواه (26/8/1396),مهشید سلیمی نبی (27/8/1396),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (28/8/1396),داوود فرخ زاديان (29/8/1396),مجتبی صمدیار (30/8/1396),

نقطه نظرات

نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 آبان 1396 - 00:25

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه با سلام
کوتاه نوشته ای بسیار غنی خواندم موفق باشید.


@شايسته دولتخواه توسط مجتبی صمدیار Members  ارسال در دوشنبه 29 آبان 1396 - 14:30

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با سلام
سپاس از لطف و نگاه مثبت تان . همیشه سلامت و شاد باشید .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.