پرواز



آخرین نگاهم را به مهران دوختم، از پشت شیشه برایم دست تکان داد. از دور برایش بوسه ای فرستادم‌. جانم را، راهی جایی می کردیم که از هرجای دنیا با صفاتر و زیبا تر بود. برادر عزیزم، از صاحب خانه خواستم خودش مراقبش باشد. صبح که رفته بودیم تا با خانم جان خداحافظی کند، آقاجان هم با اینکه زمین گیر و روی تخت بود، بیدار شد و به بدرقه اش آمد‌. با دستان و صدایی لرزان گفت:
- مسجد النبی به یاد من نماز بخون پسرم‌.
چه بغض بدی هنگام اعلام پروازش در گلویم چنگ زد. داخل ماشین تا خانه هر دعایی که بلد بودم بدرقه ی راهش کردم‌.
شب قبل از هیجان تا صبح نخوابیده بودم، اولین مرتبه بود که اینقدر از ما دور می شد. برای من که به شدت وابسته اش بودم، بسیار سخت بود. مامان رفته بود، برای آش پشت پای مهران سبزی بگیرد. چشمانم تازه گرم خواب شده بودند، تلفن زنگ خورد.
تعجب صدای محمد ‌را حس کردم.
- یعنی چی خاله؟ چی میگی؟ ما اومدیم که حالش خوب.....
آنقدر خسته بودم که دیگر ادامه ی حرف هایش را نشنیدم و به عالم بی خبری فرو رفتم‌.
نمی دانم چه قدر گذشته بود که محمد را بالای سرم احساس کردم. ملحفه را از روی سرم کنار کشید. حس خوبی از این رفتارش نداشتم، بی حوصله گفتم:
- جان مهرانه دیشب یک ساعتم چشم رو هم نذاشتم، غروبم که باید بر......
با شنیدن صدای لرزانش در جایم نشستم و حرف در دهانم ماسید.
با دیدن چشمان نمدار و سیبک گلویش که بالا پایین می شد، سریع نشستم.
آب دهانم را قورت دادم، با صدایی که به زور از گلویم خارج می شد گفتم:
- تو چرا این شکلی شدی؟ کی پشت خط بود؟ مهران خوبه؟
محمد دوازده ساله آنقدری مرد شده بود که بغضش را فرو خورد، با صدایی که گویا از چاه عمیقی در می آمد لب زد.
- خاله بود، میگه آقا جون صبح حالش بد شده. بردنش بیمارستان، اونجا نتونستن کاری کنن. تموم ک......
بهت زده ایستادم، از رفتارم جا خورد و حرفش نیمه ماند.
زمزمه کردم:
- نه امکان نداره، چند ساعت پیش حالش خوب بود. خودش اومد از مهران خداحافظی کرد.
چشمانم لحظه به لحظه پُرتر می شد، نفهمیدم چه زمانی لباس پوشیدم و پاهایم مرا به بیرون هدایت کردند. به خودم که آمدم پشت در خانه ی باصفای آقا جانم بودیم. محمد با دستان لرزان زنگ را فشار داد، در راه مدام دعا می کردم همه چیز دروغ باشد، دوباره آقاجان با آن لهجه و صدای خسته اش به ما خوش آمد بگوید. راهرو را گذراندیم خاله زهرا در چهارچوب ایستاده بود، چشمان لرزان و سرخش دلم را زیر و رو کرد. با دستان لرزان مرا در آغوش گرفت، هق هقش حال خرابم را بدتر کرد و حرفش، سیلی وحشتناکی بود که به صورتم خورد.
- دیدی بدبخت شدیم، یتیم شدیم مهرانه. وای بابام!
از خودم جدایش کردم، نفهمیدم چه زمانی سیل اشک بر چشمانم هجوم آوردند.
- یعنی چی خاله؟ چند ساعت پیش حالش خوب بود. اومد خداحافظی کرد.
همزمان با اتمام جمله ام، در باز شد و خاله سحر و دایی رضا وارد شدند. هیچکس حرفی نمی زد. گویا همه از شنیدن حقیقت واهمه داشتند. صدای زنگ در سکوت را شکست.
مادرم شوکه وارد شد، همانجا جلوی در زانوهایش خم شد و نشست. محمد زیر بغلش را گرفت و کمکش کرد روی مبل بنشیند. بعد هم نوبت شهربانو خاله ی بزرگم بود. با آمدنش بغض خفه ی جمع شکست. آنقدر جو سنگین بود که گویا در و دیوار هم گریه می کردند. در باور نمی گنجید به همین راحتی آقاجانم پر کشیده باشد. مادر جانم که فقط گریه می کرد و هیچگونه آرام نمی گرفت. وقتی همه کمی آرام گرفتیم خاله سحر شروع به تعریف کرد:
- صبح که بیدار شدیم، لباساشو عوض کردم. گفتم «بابا دعا کن» گفت « یا ابوالفضل منو ببر این دختر من نفس بکشه.» گفتم « بابا می خوام ببرمت حموم، شب بریم جشن، دعا کن خدا بهت سلامتی بده.»
براش صبحونه آماده کردم. سینی رو گذاشتم جلوش و خودمون مشغول شدیم. یه لحظه چشمم تو آینه بهش افتاد. دیدم دست و پا میزنه. فکر کردم دوباره لقمه تو گلوش گیر کرده. زدم پشتش، بغلش کردم شکمش رو فشار دادم. اما نفسش بالا نمیومد. سریع با رضا رسوندیمش بیمارستان که نفس آخرش رو همونجا کشید.‌‌
با هق هق تمام این ها را تعریف می کرد.
حس می کردم قلبم در حال کنده شدن بود، ساعات گذشتند و همینطور مهمان ها می آمدند و می رفتند. من و دخترخاله هایم مشغول پذیرایی شدیم. اشک و آه تنها صدایی بود که از سکوت مرگبار خانه بلند می شد. فقط خدا می دانست چه آشوبی در دلم به پا بود، تمام خانه بوی غم می داد. شب شاید دو ساعت هم نخوابیدم، صبح که بیدار شدیم، دوباره تازیانه ی حقیقت بود که بر صورتمان زده می شد. صدای قرآن خانه را برداشته بود. وقتی جسم بی جان آقاجان عزیزم را برای آخرین بار به خانه اش آوردند، محشر کبرایی شد. ضجه می زدم به سر و‌ صورت خود می کوبیدم. به قدری حالم بد بود که هیچ چیز آرامم نمی کرد. لحظه ی آخر مادرجان از حال رفت و به زور آب قند کمی حالش جا آمد.
هنگام خروج صاحب خانه، گوسفندی را برایش قربانی کردیم. حسین پسرخاله ام پابرهنه دنبال جنازه می دوید، همه جیغ می کشیدیم. لحظات طولانی و غم باری بود. آن روز بود که فهمیدم مرگ فقط برای همسایه نیست.
از کوچه خیابان ها که می گذشتیم همه جا بوی اسپند و‌گل می آمد، سر هر کوچه شیرینی و شربت پخش می کردند. روی لب های تمام مردم شهر لبخند نقاشی شده بود. همه جا زیبا شده بود. اما آنقدر ناراحت بودم، دوست داشتم تمام شهر سیاهپوش باشد. چرا که پدربزرگم خیلی برایم عزیز بود.
وقتی به قبرستان رسیدیم جنازه اش را غسل و کفن کرده بودند. به سمت قطعه و خانه ی ابدی اش راه افتادیم.
- لا اله الا الله بلند بگو. لا اله الا الله.
می گفتم و‌ می نالیدم. صدای شیون و گریه بود که تمام گوشم را پر کرده بود. حس کردم حتی در قبرستان هم رنگ غم کمتر است.
مراسم تدفین زودتر از آنچه فکر می کردیم پایان یافت. مانند راه رفتن و عجله ای که همیشه در رفتارش بود. در راه بازگشت صدای بوق ماشین عروس باعث شد پوف کلافه ای بکشم، در دل گفتم:«خوش به حالشون چه دل خوشی دارن.» جلوتر که رفتیم، ازدحام جمعیت طوری بود که باعث شد، کامل بایستیم، شیشه ماشین را پایین دادم، نوای مولودی خوانی به گوش می رسید‌.
«ای گل نرگس بیا، ای گل نرگس
یابن الزهرا، مهدی مولا، مهدی مولا»
تازه متوجه خیابان های آذین بسته و طاق نصرت هایی که پر از گل های زیبا بودند، شدم. تازه یادم آمد، آن روز نیمه ی شعبان است. تمام شهر یکپارچه شاد بودند. شادی به دل های مردم سنجاق شده بود. فهمیدم که خاله شهربانو کیک جشن هر ساله ی تولد آقا را خیرات کرده. تکاپوی شیرینی بین آدم ها بود‌. مدام می خندیدند و به یکدیگر مهربانی می کردند‌.
رسم دنیا همین بود، رفتن و آمدن. مرگ و تولد. اما بغض بود که مدام در راه نفس هایم رفت و ‌آمد داشت. سعی می کردم بخندم، اما طعمش گَس بود.
آقاجانم در بهترین روز در خانه اش جای گرفت، خودش مانند تمام شهر خوشحال، اما تمام نفس های ما بوی گریه می داد.
چقدر زیبا و دوست داشتنی رفت.
دو‌ هفته ای که مهران مکه بود، نگذاشتیم متوجه شود چه اتفاقی افتاده است. در هر بار تماس سراغش را می گرفت، اما به نحوی موضوع را تغییر جهت می دادیم. روز بازگشتش هم پر از هیجان و دلهره بود، خنده ی مصنوعی را به صورت هایمان کوک کردیم، تا متوجه چیزی نشود.
تا شب که مهمان ها می رفتند و می آمدند، چیزی نفهمید. اما دلش بیقرار بود وقتی به خانه ی پدربزرگم رفت، ناباور به حرف های خاله سحر گوش سپرد، دقیقاً همزمان با بلند شدن پرواز مهران آقاجان هم پر کشیده بود.

«شادی و غم، مرگ و تولد، اشک و لبخند کنار هم معنا می گیرند.
چه خوب است در صحنه ی زندگی، نقشمان را به نحو احسنت اجرا کنیم حتی با بال شکسته.»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (20/6/1396),مهشید سلیمی نبی (20/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (21/6/1396),الف . محمدی (22/6/1396),کوثر علیزاده (25/6/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (26/6/1396),رها تمیمی (26/6/1396),الهام احمدى (29/6/1396),پیام رنجبران(اکنون) (30/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.