«پانصد تومان آبرو!»

کاملا مشخص بود دمپایی های تا به تایش که دو برابر سایز پاهایش بود مثل شلوار و بلوزی که به تن داشت عاریه ای است.
چهار سال بیشتر نداشت؛ با موهای فر و پوست سبزه و لهجه ی شیرینش بسیار محبوب کاسبین محل بود.
همیشه تا دیر وقت حوالی همان چهار راه پرسه می زد و چراغ قرمز و شیشه های پایین ماشین ها برای او معنای امید بودند.هیچ وقت از دست کاسبان محل پولی نمی گرفت و چشمانی که تکرار نمی شدند برایش قابل تحمل تر بود.
هوای گرم مرداد ماه آبادان روز و شب نمی شناخت، برای همین حتی در اوج شب هم عرق از سر و رویش می ریخت.
خسته و هن هن زنان وارد پیتزافروشی شد
_ سلام علی ساعت چند شد؟!
_ خسته نباشی کوثر خانوم هنوز یه ساعت مونده تا بشه دو.
_ تشنمه یه آب معدنی کوچیک بده.
_ حامد یه آب کوچیک تگری از یخچال بیار واسه کوثر خانوم خوشکلمون.
همانطور که آب را از دست حامد می گرفت با دست دیگرش از توی جیب مشتی پول چروکیده را خارج کرد و یک پانصد تومانی سالمش را انتخاب کرد و به سمت علی گرفت.
_ کوثر جون بس کن این کارت رو! من از تو واسه آب پول نمی خوام.
از تکرار این صحنه ها و این دیالوگ ها خسته شده بود. می خواست تغییری در دنیای تکراریش ببیند. یک خلال دندان از روی پیشخوان برداشت، پول را روی پیشخوان گذاشت و گفت:
_ پول خلال دندونه واسه آب فرضش نکن.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

صدف رسولی (15/6/1396),همایون طراح (15/6/1396),حمزه بنی سعید (15/6/1396),کوثر علیزاده (16/6/1396), زینب ارونی (18/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (21/6/1396),رها تمیمی (21/6/1396),نیما موذن (21/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.