آغوش تو

باری دیگر در این سن و سال عروسک های کودکیم را دور خود جمع کرده ام تا انکه تو را میان انها بیابم ، اما نه خبری از تو هست و نه این عروسک ها مانند ان زمان ها جوانند .
بزرگترین عروسک را میان عروسک هایم انتخاب میکنم ، ان را در اغوش میکشم تا شاید ، تا شاید گرمای اغوش تو را باری دیگر حس کنم اما افسوس که این عروسک نه جان دارد و نه گرمای وجود تو را .
ان شب ، اخرین شب را میگویم ؛ اخرین شبی که به خوابم امدی و من برای اخرین بار در رویایم تو را در اغوش گرفتم . انقدر اغوش تو خوب و لذت بخش بود که گویی در واقعیت تو را در اغوش کشیده ام ؛ خیلی سعی کردم اما افسوس هر ملیون باری که خوابیدم تا شاید ادامه ان رویا را ببینم هیچ نبود و همه پوچ بودند .
خوب به یاد دارم تا قبل از انکه رویای تو را ببینم با خدایم عهد بسته بودم تا موقعی که من وارد خواب های تو نشده ام به تو اجازه ورود به رویاهایم را ندهد ، ولی باز تو باشتابی باور نکردنی و بدون اجازه وارد رویاهایم شدی و افکار اسوده مرا بر هم ریختی .
هیچ نمیدانم چرا من در این سن 16 سالگی در دوره نوجوانی ام افکاری چون پیرزنی که خیلی بی رحمانه در اتاق های سرد خانه سالمندان زندانی شده است را دارم .
من به خود قول داده ام به دور از خواب هایم تورا که از نزدیک دیدم چنان در اغوش بگیرمت که تمام لباس هایم بوی تو را بگیرد ؛ من از خدا می خواهم توی بیداری هایم ببینمت یک روز ، این را هم یگویم که به جرات میتوانم فریاد بزنم من تنها کسی هستم که وقتی به نفسم قولی میدهم به هیچ وجه بد قولی نمیکنم لااقلا تا الان اینگونه بوده است اما ، اما تو با کارهایت با فرارهایت از دست من عاشق ؛ من را به بی مسِئولیت ترین و بد قول ترین ادم جهان تبدیل کردی .
نمیدانم شاید حکمتی در این عاشقیست که بی انکه مرا بشناسی و حتــــــی مرا ببینی همچون اذرخشی از پیش من میروی و من همچون مرغ سرگردان به دنبال تو به اینجا و انجا میروم .
خدایا جز تو که کسی را ندارم که دردودلی کنم ، خدایا میدانی که عاشق شده ام عاشق فردی که مانند خورشید ، درخشان و همچون ماه ، زیباست .
میدانی که عاشق چشمانش شده ام که وقتی چشم هایم را به ان میدوزم پلک زدن را فراموش میکنم و حتی اگر از اسمان جای باران سنگ ببارد متوجه نمشوم و این سوزش چشمانم است که من را از ان عکس های بیجانش دور میکند ؛ میدانم که خوب میدانی هیچ صدایی به زیبایی صدای او نیست ، صدای دلنشینش که گویی مانند امپول های ارامبخش است و وقتی کلمه عاشقتم را به گوش هایم تزریق میکند قلبم چنان ارامگیرد که انگار دیگر نمیکوبد و باز هم این صدای تیک تاک ساعت است که در ان سکوت مرگبار من را از افکارم بیرون می کشد .
عاشقم اول عاشق تو خدایا که مانندی نداری دوم عاشق پدر و مادرم که هیچ برایم کم نزاشته اند و امان از عشق اخر که هوش از سر من برده ، خواب را از چشمانم خریده است و قلبم را تا به همیشه برای خود ربوده است .
دوستت دارم اهای اخری اغوش تو چیز دیگریست.





لطفا نظرتون رو راجب متنم بدین و ایراداتم رو بهم گوشزد کنید ممنون .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

محدثه یعقوبی , ツفریماه آرام فر ツ ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (10/6/1396), ツفریماه آرام فر ツ (11/6/1396),کوثر علیزاده (12/6/1396),محمد علی ناصرالملکی (12/6/1396),هستی مهربان (12/6/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (14/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),محدثه یعقوبی (18/8/1396),

نقطه نظرات

نام: ツفریماه آرام فر ツ کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 13:45

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ لااااااایک♡♡♡


نام: ツفریماه آرام فر ツ کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 13:57

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ یه چیزایی هست که هرجوری فکر میکنی اسمش عشق و علاقه و دوست داشتن نیست، مثل اینکه وسط جمعیت هیچ صدایی نمیشنوی و به یه نفر فکر میکنی اسمش جنونه...
:( خب راستش خیلی خوب داستانت من از داستان و نوشته های ادبی چیزی سر در نمیاارم..ولی داستانت خیلی خوب بود ی جوراایی انگار من بوودم..یه آدم عاشق شکسته دهه هشتادی دیوونه...خخخ...عالی بود دمت گرم


@ ツفریماه آرام فر ツ توسط محدثه یعقوبی Members  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 16:07

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی واقعا ممنون با نظر خوبت خوشحالم کردی
بیشتر خوشحال شدم که راحت تونستی با داستان ارطبات برقرار کنی :)


@ ツفریماه آرام فر ツ توسط محدثه یعقوبی Members  ارسال در شنبه 11 شهريور 1396 - 16:08

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی ارتباط خخخخ


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 11:44

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام زیبا بود.موفق و با نشاط باشی.:) :x :* @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 15:05

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
عالی ، با احساس و روان
چندتا غلط نوشتاری داره ،
موفق باشید و شاد@};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 شهريور 1396 - 10:51

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود
اثر خوبي بود. نكاتي بذهنم مياد كه:
1- اول اينكه در ارسال آثارتون عجله نكنيد مثلا حداقل يك يك هفته بعد از تكميل اثرتون، براي بازبيني آن بگذاريد.
2- بعضي كلمات غلط املايي دارن مثل : "مليون. و..."
3-علائم نگارشي خوب كار رفتن اما به فاصله قبل و بعدش شون هم توجه كنيد مثلا نبايد قبل و بعد از دويرگول فاصله باشه فقط بعدش.
3- اينكه درست داستان از ديد اول شخص توام با افكار او هست اما اين نبايد باعث بشه كه ما رو از حركت در سير داستان بازدارد بلكه در همين سير و حركت گفتن افكار هم عالي است اما بايد مراقب افراط و تفريط باشيم. اگه زياد فرق بشيم خواننده خسته ميشه و داستان تبديل به شعر ميشه و اگر هم نگيم دوباره خواننده خسته ميشه و اثر تبديل به مقاله ميشه.
موفق باشيد


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 11:43

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام خوشحال میشم به داستان های من هم نظر دهید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.