به بچه هایتان یاد بدهید دنبال مردم راه نیفتند

چندوقتي است حس مي‌كنم وقتي دارم از سوپرماركت دو تا كوچه بالاتر بر‌مي‌گردم به آپارتمان خودمان، كسي دنبالم مي‌كند. تا حالا نشده سرم را برگردانم تا ببينم كسي پشت سرم هست يا نه. حتي تا حالا هيچ صدايي هم از او نشنيده‌ام. اما مطمئنم كسي پشت سرم مي‌آيد. وقت‌هايي كه بايد عجله كنم و بدوم چون پنج دقيقه به شروع سريال مورد علاقه‌ام مانده‌است، او هم مي‌دود. و وقت‌هايي كه آهسته راه مي‌روم تا كمي بيشتر بوي غذاي همسايه‌ها را احساس كنم، او هم آرام راه مي‌آيد.
مسير سوپرماركت تا آپارتمانمان را دوست دارم. چون تا حالا راه را گم نكرده‌ام؛ هرچند همه‌ي ساختمان‌هاي آن اطراف شبيه به همند. آخر من توي اين‌جور چيزها افتضاحم. ساده‌ترين آدرس‌ها را هم فراموش مي‌كنم. آن‌قدر افتضاحم كه با اين‌كه سوپرمارکت فقط دو تا كوچه از آپارتمانمان بالاتر است، هر دفعه می‌خواهم از آن‌جا برگردم خانه، پشت سر يك نفر راه مي‌افتم تا وسط راه گم نشوم. او را نمي‌شناسم. حتي تا حالا صورتش را هم نديده‌ام و صدايش را هم نشنيده‌ام. او مثل يك سايه است. در تاريكي، فقط يك سايه‌ي محو از فیگور بدنش مي‌بينم. فقط همين. اما هرشب همان ساعتي كه من از سوپرماركت بر‌مي‌گردم، او هم بر‌مي‌گردد. حتي وقت‌هايي كه ديرم شده و عجله دارم چون پنج دقيقه به شروع سريال مورد علاقه‌ام مانده، او هم مي‌دود. و وقت‌هايي كه آهسته راه مي‌روم چون استشمام بوي غذاي همسايه ارزش چند دقيقه دير كردن را دارد، او هم آرام قدم مي‌زند.
سوپرماركت بزرگ و شلوغ است. شلوغي را دوست دارم. اما نه از آن شلوغي‌هايي كه توي خانه‌ي ماست. نه مثل وقت‌هايي كه پدر و مادرم شروع مي‌كنند به بحث كردن سر اجاره‌ي عقب افتاده و آخرش مثل هميشه مي‌رسند به اين‌كه پدرم به عنوان نان آور خانه زيادي بي‌مسئوليت است و مادرم در تربيت من ضعف زيادي از خود نشان داده. سوپرماركت پر از آدم‌هاي مختلف است. براي همين است كه دوستش دارم. از او براي اين‌كه من هرشب دنبال من راه مي‌افتد بدم نمي‌آيد. حتي كمي هم از دستش دلخور نيستم؛ با اين‌كه دنبال ديگران كردن كار خوبي نيست. هرچند خود من هم براي اين‌كه مسيرم را گم نكنم، همیشه يك نفر را دنبال مي‌كنم. يك نفر كه نمي‌شناسمش و برايم فقط يك سايه است. نه چهره‌اش را مي‌بينم، نه صدايش را مي‌شنوم. تنها چيزي كه در تاريكي شب از او مي‌بينم، سايه‌اي گنگ است. دنبالش مي‌روم چون در مسيريابي افتضاحم. ساده ترين آدرس‌ها را هم فراموش مي‌كنم. به هر حال تقصير مادرم است. او در تربيت كردن من خيلي كوتاهي كرده. شايد مادر او هم خوب تربيتش نكرده. براي همين هم هست كه دنبالم مي‌كند.
اگر من روزي مادر شوم، كاري مي‌كنم بچه‌ام اينقدر در مسيريابي مشكل نداشته باشد. اين را هم بهش ياد مي‌دهم كه دنبال ديگران راه نيفتد. اگر مادرم اين‌ها را به من ياد داده بود من هم بچه‌‌ي خوبي مي‌شدم و خودم به تنهايي و بدون دنبال کردن او از سوپرماركت بر‌مي‌گشتم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

هستی مهربان ,همایون طراح ,


این داستان را خواندند (اعضا)

صدف رسولی (20/6/1396),بهناز باران خواه (20/6/1396),همایون طراح (20/6/1396),کوثر علیزاده (20/6/1396),الف . محمدی (20/6/1396),مهشید سلیمی نبی (20/6/1396),نیما موذن (21/6/1396),هستی مهربان (22/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (24/6/1396),مهشید سلیمی نبی (26/6/1396),

نقطه نظرات

نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 12:29

نمایش مشخصات همایون طراح دومین داستانی ست که از شما می خوانم. داستان اولتان را بسیار دوست داشتم و این هم خوب بود! فکر می کنم استعداد خوبی برای نوشتن دارید و قلمتان بسیار جای پیشرفت دارد. پیشرفت از این جهت که بروید دنبال سوژه های خاص و ناب و انها را به شکل درستی به تصویر بکشید.

موفق باشید و سبز


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 شهريور 1396 - 09:22

نمایش مشخصات هستی مهربان جالب بود....



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.