« کش روی پول»

نام داستان:
«کش روی پول»
.....................................
همین چند روز پیش ،به خیابان همتی رفتم تا با آقای پورداوود صاحب سوپر مارکت شاندیز تسویه حساب کنم . شاندیز نزدیک ترین سوپری در همسایگی ما بود و بچه ها بی حساب و کتاب از او خرید می کردند و او هم فقط در دفتر مخصوصی یاد داشت می کرد . به قول خودش به من اعتماد صد در صد داشت سرش شلوغ بودو فرصت سر خاراندن نداشت قرارمان به سرشب افتاد . سعی کردم سر قرارم توی سوپری باشم از پیاده رو که رد می شدم بساط دستفروشی روی سنگفرش پیاده رو پهن بود و با لحن التماس آمیزی داد می زد :
سنگ پا، لیف و کیسه حمام، دمپایی بچه گانه ،رنده و انبر و سه پایه، زیرپوش و روسری به قیمت سال قبل لیوان نشکن یکی بخر دوتا ببر...!
«آقای پور داوود»سرگرم چیدمان بود از او بابت دیر کرد در پرداخت بدهی معذرت خواهی کردم گفتم :من به شما قول دادم که اول هرماه بعد از دریافت حقوق ماهانه با شما تسویه حساب کنم این طور نیست؟
-الان که بیش از دو ماه می گذ رد.
-من یاد داشت کرده ام چهل و پنج روزبیشتر نگذشته .
با پوزخند گفت :نگران نباشید من از دیر کرد ها ضرر نمی کنم .
از نظر من کل بدهی بایک حساب سرانگشتی چهارده میلیون وچهار صد و پنجاه و شش هزار ریال بودکه یاد داشت کردم وروی میزش گذاشتم و گفتم:البته چون اکثر اوقات شخصا از شما خرید نمی کنم در مورد قیمت چند قلم از چیز هایی که بچه ها خریده اند شک دارم که باید ما به التفاوت آن ها از این مبلغ کسر و یا بالعکس به آن اضافه گردد.
"آقای پور داوود" گوشش به صحبت های من نبود ومرتبا دفتر یاد داشتش را ورق می زد وبا ماشین حسابش ور می رفت و زیر لب ارقامی را زمزمه می کرد.
در لابلای زمزمه هایش که از پایین و بالا شدن دلار گلایه می کرد گفت:اجناس این سوپری اکثرا قبل از تحریم ها خریداری شده و من به همان قیمت قبلی برای جنابعالی محاسبه کرده ام . به ولله اگرالان به قیمت فعلی حساب نکنم یا خودم بخواهم همین اجناس را که به شما فروخته ام دوباره خریداری کنم کلی زیان می کنم البته اگر فقط انبارشان می کردم به قیمت امروز حداقل چند برابر سود می بردم لذا مجبورم بدهی شما را مطابق با روز حساب کنم.
صحبت هایش را جدی نگرفتم و فکر کردم جهت اطلاع از وضعیت بازار و خرابی قیمت ها و تورم بیش از حد چانه اش گرم شده است و می خواهد منتی بار من کند.یاد داشت هایش را نشانم داد و گفت:ترا خدا خوب نگاه کن!
یک شیشه مربا قبل از تحریم ،درروز شنبه چهل و پنج هزار ریال ،یکشنبه چهل و هفت هزار ریال ،پنج شنبه همان هفته چهل و نه هزار ریال ،اما فروش برای جنابعالی همان چهل و پنج هزار ریال روز شنبه منظور شده است.
همین جنس بعد از تحریم ها ،با افزایشی سی در صدی شصت و چهار هزار ریال خریداری شده که مابه التفاوت آن نوزده هزار ریال است که به بدهی شما افزوده می شود.
یک قوطی پنیر سفید ایران قبل از تحریم ،پنجاه هزار ریال و در آخرین روز هفته اول بعد از تحریم شصت و پنج هزار ریال قیمت خورده که با این افزایش سی درصدی پانزده هزار ریال بابت هر قوطی به بدهی شما اضافه می گرددوبعد همینطور ادامه داد:
کنسرو ماهی بعد از تحریم،با افزایش ... درصدی ... و ...!رب گوجه بعد از تحریم،با افزایش...درصدی و...
وقتی متوجه شدم که واقعا تصمیم دارد حساب و کتاب گذشته را مطابق با امروز اعمال کند از فرط ناراحتی چانه ام به لرزه افتاد و سرفه های عصبی من شروع شد.
شاگرد سوپری که برایم آب آورد آقای پور داوود دفتر یاد داشتش را بست وبا لحن نسبتا ملایمی گفت:
به همان امامی که هفته گذشته پابوسش رفتم و یک لحظه نفس کشیدن کنار پنجره فولادش را با همه دنیا عوض نمی کنم آنچه شرع و عرف اجازه می دهد همان کار رامی کنم یعنی همان افزایش سی درصد ی را که از سه روز پس از تحریم اتفاق افتاده برای شما در نظر می گیرم نه یک ریال کمتر و نه یک ریال بیشتر از جمعه ها و روز های تعطیل هم که تا امروز جمعا نه روز می شود ودر جریان قیمت ها نبوده ام صرف نظر می کنم.
البته برخی از اجناس قیمت تصاعدی داشته اند که تا پنجاه درصد هم افزایش قیمت داشته ایم .مثل تخم مرغ که به همان قیمت خرید دانه ای شش هزار ریال برای شما حساب کرده ام اما مطابق با قیمت امروز نه هزار ریال بابت هر دانه به حسابتان منظور می شود. دفتر یاد داشتش را دوباره باز کرد :آهان نهصد منهای ششصد ضربدر هشتاد و پنج عددتخم مرغ که می شود دومیلیون و پانصد هزار ریال باید به بدهی شما بابت افزایش قیمت تخم مرغ اضافه شود درسته؟!
البته کاری به این موضوع هم ندارم که به خاطراینکه به شما برنج اعلای دمسیاه ودرجه یک بفروشم چندین بارمتوالی هم به انباری رفته ام و بر گشته ام لذا از بنزین مصرفی و استهلاک ماشین هم صرف نظر می کنم.خدا را هزار مرتبه شکر همه اجناس این سوپر مارکت تاریخ به روز است و تا ریخ گذشته ها همه را بیرون می ریزم وبرای اینکه ضرری عایدما و مشتری نشود قیمت اجناس دور ریخته را روی بقیه سر شکن می کنم .
سرفه های عصبی من تمام شدنی نبود وتوی بد مخمصه ای گیر افتاده بودم می خواستم چند تا لیچا ر درست و حسابی بارش کنم دهانم خشک شده بود وآب دهانم را نمی توانستم پایین ببرم
- وبعد خانم شما در روز دوازدهم اسفندماه مبلغ پانصد هزار تومان پول دستی از من گرفت که تا این تاریخ که بیستم فروردین ماه است سی و هشت روز می گذرد اگر با سود بانکی بیست و چهار درصد حساب کنیم که همان بهره معمولی بانک ها است یک میلیون و دویست هزارریال به مبلغ اصلی اضافه می شود.
ضمنا نزدیک سال نو ازتاریخی که سفارش شیرینی داده اید تا تاریخ خریدتان هیجده روز فاصله افتاده که قیمت هر جعبه شیرینی خانگی در این فاصله ده درصد افزایش قیمت داشته و مطابق با تاریخ امروز به قیمت خریدتان بیسست درصددیگر هم افزوده می شود. اما چون به همه حساب ها باید مطابق روز رسیدگی کنیم این کارها زمان بر است وجمع نهایی را به فرصت مناسبتری می گذارم البته تا آنروز مطابق با همانساعت حساب می کنم.
بغض گلویم را گرفته بود وچهره عرق کرده ام رقت آور به نظر می رسید.با این شندر غاز حقوق معلمی و نداشتن هیچگونه نقدینگی با وجودیکه تاب و توان ماندن و حساب و کتاب مرابحه ای کردن را نداشتم .نجوا کنان گفتم: اولاپول دستی مبلغ سیصد هزار تومان بوده نه پانصد هزار تومان ثانیا من شخصااز شما گرفته ام نه خانم بنده بعد از آن هم لطف کنید و به دنبال فرصت مناسب هم نباشید!
-دیدی چه طورشد؟من اصلا آن پول دستی را که به شما داده ام از قلم انداخته ام پس سیصد تومان به پانصد تومان قبلی که خانم شما از من گرفته اضافه می کنم می شود پول دستی هشتصد هزار تومان .
جا خوردم درحالیکه سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن توی سوپری و نفس عمیق کشیدن .
-به جان شما که از برادرم برایم عزیز تر هستید به زیارت حجی که چندین سفررفته ام درجاهای دیگر از این هم بیشتر سود می گیرند .خیلی جاها که من سراغ دارم سی وسه درصد هم قانع نیستند.خیلی جاها هم اصلا یک ریال نسیه نمی دهند لابد میدانی که مالیاتی را که دولت از ما بابت ارزش افزوده کم می کندمن به حساب شما نیاوردم اما خیلی از این هایپر مارکت های عمده فروش ما لیات پرداختیشان را به قیمت اجناسی که به ما می فروشند اضافه می کنند ازهمه خنده دارتر راست یا دروغش را نمی دانم گناهش به گردن آن هایی که این خبر ها را پخش می کنند.شنیدم برخی از مغازه ها مثل سوپری روبرویی ما کرایه مغازه را هم روی قیمت اجناسش سرشکن می کند خدایا پناه می برم به تو از دست این آدم های حرام خوارجانماز آبکش !
از اینکه چنین کلاهی به سرم رفته بودو مفتکی پولم به غارت می رفت تنها کاری که می توانستم بکنم تسلیم شدن و پرداختن بدهی ها بر اساس محاسبات این برادر عزیز بود.پیش خودم فکر کردم آیا ممکن است توی این دنیا بدبخت تر از من هم وجود داشته باشد؟ خودم را لعنت کردم که چرا نمی توانستم صدایم را بلند کنم ؟ چرا نمی توانستم اعتراض کنم ؟کل حقوق ماهانه ام را باید می پرداختم با قی مانده را هم التماس کردم تا در دفتر مخصوصش یاد داشت کند.
از سوپری که بیرون آمدم جمعیت به طرف پیاده رو می دوید مامورین شهرداری بساط دست فروشی و دست فروش را که به قیمت سال قبل می فروخت با خود می بردند. مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی که راحت می شود مردم را چاپید باقی مانده بدهیم را در ماه بعد با چند درصد سود مطابق روز از من خواهد گرفت؟ کش روی پول دستم بود ولخ لخ کنان به خانه می رفتم .
محمد علی وکیلی
15/3/1398


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

سارا یاسمینی ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید محمد علی وکیلی شهربابکی (20/3/1398),ساراولی (21/3/1398),بهمن نوروززاده (22/3/1398),فرزانه رضانیا (25/3/1398),محمدرضا زیرک (26/3/1398),سیدحسین قائمی (27/3/1398),بهروزعامری (13/4/1398),بهروزعامری (25/4/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 تير 1398 - 19:18

نمایش مشخصات بهروزعامری

درودها عزیز

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.