« غیرمترقبه»


از نادره اتفاقاتی که می توانست از هر ده میلیون نفر برای یک نفر بیفتد؛ این بود که چند چیز غیر قابل پیش بینی و باور نکردنی نا خوشایند؛ همه با هم و یکدفعه و در یک زمان باهم رخ دهد.
آن روزهم که این اتفاق افتاد ؛ از کو تاهترین روز های سال بود. یعنی هنوز قرار بود شب که شد ؛با عمه ها و خا له ها و بقیه اقربا ؛ دور همی شب یلدا داشته باشیم ؛ که:
حوالی ساعت ده صبح آن روزهمزمان با باز شدن درب خانه چهار نفر مامور آب و برق وگازوتلفن ، یکباره باهم ریختند توی خانه ؛
که مامور آب که آب خانه را قطع کرد ؛ مادرم جیغ عجیبی سرداد! وپدرم هم مثل شمعی که وا می رود یواش یواش خم شدو بر زمین افتاد!... آن چه به خوبی در خاطرم مانده این که :
زمانی که پدرم چشم ها یش را باز کرد؛ در بیمارستان بودیم؛ تلویزیون اخبار مربوط به زلزله را گزارش می کرد. زیر نویس شبکه خبر نوشت : « زلزله 2/5 ریشتری ساعت دوازده و ده دقیقه امروزکرمان خوشبختانه تلفاتی در پی نداشت ؛ خبر های واصله حاکی از آن است که فقط یک نفر به هنگام فراراز پله های ساختمان دچار سانحه شد ه. که به بیمارستان منتقل گر دید و تاکنون از وضعیت جسمانی این مصدوم خبری در دست نیست.».
مجری شبکه خبر، گزارشی ازچگونگی رعایت اصول ایمنی را پخش میکرد:
گوینده با لحن محترمانه ای ازمردم می خواست که به شایعات توجه نداشته باشند. ! و بدانند که این زلزله ها واقعی است؛مردم باید زلزله را جدی بگیرند و توجه داشته باشند که مسیئله «هارپ !...و مارپی !» در کار نیست.
مجری محترم هشدار می داد که: در هنگام زلزله سعی کنید خونسردی خودرا حفظ نمایید ؛ وی همچنین افزود که بد ترین کار ها در این چنین مواقعی فرار از حادثه است .وبهترین و فوری ترین کار در چنین مواقعی این است که : دست هایتان را روی سر و گر دن بگذارید . جا های امن خانه را قبلا شناسایی کرده و یا در چار چوب های در و یا گو شه های خانه و یا زیر میز ها و صندلی ها و راه پله ها پناه بگیرید. اگر در طبقات بالا هستید . در هر کجا که هستید آن جا را.مطلقا ترک نکنید.از نشستن و خوابیدن زیر پنجره های شیشه دار به شدت پر هیز کنید. و...
تنها کسی که در بیمارستان مرتبا جویای احوال بابا بود؛ فقط صاحب خانه ما بود؛که مرد بسیار نجیبی بودو مرتبا احوال با با رامی پرسید ؛لحن دلسوزانه صاحبخانه در ذهن من و پدر و مادرم ؛ کرایه های عقب افتاده را تداعی می کرد؛که به علت پرداخت نشدن حقوق چند ماهه بازنشستگی پدرم بود. با زنگ های مکرر ی که می زد و حتی حاضر به اهدای خون در صورت نیاز می شد؛.این ذهنیت پر رنگ تر می شد.
خبرمصدوم شدن جعفر آقا که از طریق رسانه ها پخش شد ؛و به گوش همه اقوام و خویشان رسید .دل نگرانی ایجاد کرد؛ و همه را به هراس و وحشت انداخته بود.این شد که یکی یکی به بیمارستان سر زدند وبا هراس و ترسی که خودشان هم از زلزله ظهر آن روز پیدا کر ده بو دند ؛ بی خبر از آن چه که برای ما اتفاق افتاده از مصدوم حادثه زلزله عیادت می کر دند :
- ربابه خانم زن اقا مصطفی که پیر ترین عمه ما حساب می شد. و بعد از مرگ شوهرش علیل و افتاده شده بود؛ و همیشه آرزو داشت که من و خواهرم مهری ،در همان زمان دانشجویی خوشبخت و عاقبت به خیر شویم! و به خانه بخت برویم ؛ در حالیکه اشک هایش را با گوشه چادرش، پاک می کرد با صدای لر زانی گفت: وای ننو...جعفر آقا عمرش به دنیا بوده و گرنه این زلزله ای که من دیدم؛ تمو م خونه یکباره مثل گواره میو مد و می رفت!... هی میو مد وهی می رفت! ...با دل رحمی خاصی ، دستش را گذاشت روی پیشانی بابا : با صدای لر زانش گفت : ننوکجای سرت خورده ؟!
مادرم که می خواست هم مر دم داری کند و هم آبرو داری ؛ که هیچ کس از ته و توی قضیه خبر دار نشود و همه این حادثه را بیندازند گردن زلزله، پتو را روی پای بابا کشیده بود و با حالت زاری که به خودش گر فته بود سر گذاشت توی گوش عمه وگفت : عمه جان پا ها ش آسیب دیده ؛ دو باره صداش را بلند تر کرد و گفت :عمه جان پا هاش آسیب دیده !...
پیرزن که دلسوز طایفه بود و در ضمن کنجکاویش هم گل کرده بود؛ دو سه باری سعی داشت ،پتو را کنار بزند که مادرم با صدای التماس آمیزی گفت: عمه جان فقط برایش دعا کنید !. فقط دعا کنید...!
دایی حبیب که تازه از راه رسیده بود.و معلوم بود که بد جوری بهش خبر داده بودند.وقتی چشمش به بابا افتاد . چسبید به من وداد زد خدایا شکرت!... خدایا شکرت!... که نمرده . وگرنه چه خاکی می باس تو سرمون بریزیم !...
بعدش هم بغضش ترکید و گفت: کیان جان مهری کجاست ...؟ مادرم تاج خانم که نمی تونست جلو گر یه هاش را بگیره با صدای بغض کرده ای گفت:حبیب آقا خدا رحمش فقط به بچه هام اومد و بس.راستش هنوز مهری خبر نداره !آخه ترسیدم به درسش لطمه بخوره بچم تو غریبیه بهش زنگ نزدم !...
آخه! جعفر آقا هم خیلی باکی نداره که من به بچه ام زنگ بزنم ! فقط ای چهار تا مامور را که با هم دیده یکهوی حالش بد شده ! و بعد هم که با 115آوردیمش بیمارستان و سرم وصل کردیم حالا هم دوباره برگشته به حالت اول و...
جعفر آقا سریع متوجه اشتباه تاج خانم شد و تا حبیب آقا آمد بپرسد کدام چهار تا مامور؟!...جعفر آقا
داد زد .امان از این زلزله چه زلزله ای بود ...!حبیب آقا خدا نصیب هیچ کافر نامسلمونی نکنه !...حبیب آقا از هرکی که «هارپ» نبوده مال ما که من مطمئن هستم که زلزله نبود و «هارپ »بوده اون هم چه هارپی!..
تاج خانم دو باره از زبونش در رفت : پدر سگا چهار تایی با هم اومدند توی خونه ؛جعفرآقا سرفه محکمی کرد و پرید تو حرف تاج خانم !...حبیب آقا از ما موقع زلزله فقط آب قطع شد!...
حبیب آقا گفت :ما فقط تکون تکون خوردیم ؛ نه آبی قطع شد و نه برق و نه چیز دیگه؛ تاج خانم که حرصش در آمده بود گفت : ای آقا ای جعفر آقا یادش نیست؛از ما آب قطع شد ؛برق قطع شد؛ گاز و تلفن .... اون هم کاش یکی یکی قطع شده بود .همه اش باهم!....
پاسی از شب گذشته بود.دوستان و آشنایان جمعشان جمع بود ؛هندوانه و انار وآجیل و شیرینی و...هم به نوبت می رسید و انگار که قرار شب یلدا در بیمارستان و به دور تخت جعفر اقا گذاشته می شد.که به ناگاه صدای ضجه وگریه ممتدی در لابی بیمارستان پیچید!.. .
همه ساکت شدند و نگاه بی صبرانه و تعجب بر انگیزشان به در اطاق دوخته شد.مهری با فریاد با با... بابا...پرید داخل اطاق ... بغض مهری ترکید:کاش... اوهوم !..اوهوم...کاش ..اهوم... اهوم !... زیر نویس نخوانده بودم !.. کاش....
مهری که با عجله پتو را از روی بابا کنارکشید. ربابه خانم زن اقا مصطفی که پیر ترین عمه ما حساب می شد. با تعجب گفت:تاج خانم چرا دروغ می گی پاهاش که صدمه ندیده ... دایی حبیب با بی صبری گفت:عزیز دلم این همون هارپ هست که خودش میگه... هارپ!...
14/10/96 علی وکیلی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سانازرضایی (14/10/1396),مهشید سلیمی نبی (14/10/1396),زهرابادره (آنا) (15/10/1396),لیلا حسن زاده (23/10/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.