«با قر بزن به برق» قسمت 2


به این ترتیب نام اجباری « زلفعلی »روی او گذاشته شده بود.چون بهتر از آن توی ذهن کد خدای ده پیدا نمی شد. معلمی به تیپش نمی خورد ؛ وقتی هم که معلم ده شد همه تعجب کردند که چه کسی این شغل را برایش پیدا کرده ؛مدیرها و معاون ها یکی پس از دیگری می آ مدند و می رفتند.ولی او همچنان معلم مدرسه راهنمایی رازی بود.به طوری که بالا خره آدم معتقد می شد که اصلا برای همین مدرسه به دنیا آمده ؛با وجودیکه لباسش تمیز بود اما کم کم داشت از رنگ و رو می افتاد. هر وقت که می دیدیش همان لباس را به تن داشت.معلمین مدرسه چندان محلی بهش نمی گذاشتند. حتی سرایدارمدرسه هم سلام و علیک سردی با او داشت.هنگام ورودش به دفتر مدرسه کسی از جایش بلند نمی شد.مدیر مدرسه و دفتر دارها هم با او سرد و پر توفع بر خورد می کر دند.هنگام رفتن کلاس معلمین کو چکترین لفظی که حاکی از تعارف باشد از قبیل :« خواهش می کنم،اول شما بفر مایید.و یا شما از ما مسن تر هستید،خواهش می کنم بفر مایید جلو!»یا چیز دیگری از همین گونه جملات که از جمله گفتار های دل نشین محسوب می شود، اظهار نمی کر دند.
کم کم این حر کات برایش عادی شده بود.و توقعی از کسی نداشت که رفتاری مو دبانه با او داشته باشد.او به این رفتار ها اهمیت نمی داد؛همکاران جوانش با آزار دادن اومزاح می کردندو با تمام ظرافتی که یک معلم ممکن است داشته باشد.سعی می کر دند حال و ذوق کنند.در حضورش قصه هایی را به هم می بافتند که راجع به اسم هایش بود.معلم ادبیات با لحنی ادیبانه می گفت : دیشب هرچه در فرهنگ لغات گشتم اسامی زلفعلی ؛ چراغعلی ، و... را پیدا نکردم ؛معلم زمین شناسی ابتدا خلاصه ای از دوران ها ی زمین شناسی شرح میداد و سپس با لحنی جدی میگفت :اتفاقا این اسم مربوط به دوره کربنیفر می شه!
معلم زیست با لحنی استدلالی میگفت :چراغعلی ، و سبز علی ،و ...،از حلقه های مفقو ده داروین هستند.بقیه می زدند زیر خنده !
.زلفعلی هم کلمه ای جواب نمی داد.و در برابر تمام این شو خی ها خونسرد می ماند.و حتی این حرکات به هیچ وجه در کار معلمی اش وقفه ای پیش نمی آورد.و در عقایدش جدی بود.فقط گاهی که کار مسخرگی به جا های نازکی می کشید.مثلا خرده کاغذ روی سرش می ریختند. وتوی کلاس بچه ها به سر آقا معلم اشاره می کردند آقا ! کاغذ... آقا ! کاغذ... سرشان را می کردند زیر میز و «کر »می گرفتند :«شکر بار خره خر نمی فهمه !»
به همکارانش می گفت :« چرا اذیت می کنید.!» و در این سخن و طرز تلفظ آن چیز تاثر انگیز ی بود که حس ترحم را بیدار می کرد...
اما این گونه کلام ها و حرکات مثل صاعقه در آقای مدیر وهمکاران دفتری اش تاثیر می کرد. آقای مدیر از این که دست انداختن او برایشان نو عی تفریح همیشگی می شد.سخت ناراحت بود.و از آن پس همه چیز برایش صورت دیگری به خود می گرفت.صورتی که با سابق بسیار توفیر داشت .و نیروی محرکی اورا از این گونه رفتار ها و معلمینی که حرکاتشان آن چنان که باید و شاید شایسته نیست؛ دور می داشت.و از این که با دیدن درندگی ها و خشونت های سرشت بشر که در زیر ظاهری دنیادار و لطیف پنهان است.و حتی معلمین را که همه شرافتمند و بز رگوارشان می دانند.از آن بر خوردارند؛ بر خود می لرزید.مشکل می شد معلمی را پیدا کرد که چون جناب زلفعلی به آن اندازه به کارش دلبستگی داشته باشد.او نه تنها در کارش کوشا بود بلکه علاقه وافر داشت.و در کار معلمی اش دنیایی می دید.ورای دنیای دیگران ؛ آن را متنو ع و دلپذیر می دانست.بسیاری از شب ها تا دیر هنگام مشغول مطالعه بود.هنگام مطالعه چهره اش می شکفت و از خود بی خود می شد.می خندید ، چشمک می زد ؛لبانش را به هم می فشرد.بارها به او پیشنهاد کارهای بهتری از قبیل معاونت ویا... دادند.اما او به علت این که از مطالعه دور می شد ؛نپذیرفت.تاسف از این بود که حاصل این مطالعات در روند کار معلمی اش تاثیر نداشت. وچیزی به روش و کار معلمی اش نمی افزود.اغلب درس هایی به او تحمیل می شد که معلمین دیگر زیر بارش نمی رفتند.ویا در تدریس آن موفق نبو دند.مثل درس زبان انگلیسی !..و زبان عربی !..گرچه در این درس ها تبحر لازم را هم نداشت.اما ناچارا درس را به وی تحمیل می کر دند.هرچه به اداره و مدیر و معاون مدرسه جهت نا کارامد بودن خودش در این درس ها مراجعه می کرد به علت نبود معلم تخصصی فایده ای نداشت.هیچ معلمی هم زیر بار تدریس زبان های بیگانه نمی رفت.بچه ها هم با زبان های بیگانه لج افتاده بودند......
3/10/96 علی وکیلی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

داوود فرخ زاديان (5/10/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (7/10/1396),مجتبی صمدیار (8/10/1396),زهرابادره (آنا) (15/10/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.