«بیماری خود اشتغالی »

بیماری«خود اشتغالی»
.ظهر تابستان است،گرمای هوا توی شهر ایستاده . «آقا اسماعیل تابان» درانتظار مسافراز شدت گرما به داخل ماشینش پناه برده؛ اگر لنگ روی فرمان را بردارد دستش تاول میزند. به سقف و در های ماشین هم نمی توان دست زد.لنگ خیسی دور تا دور کله آقای «تابان » پیچیده شده؛عرق همراه با قطرات آب از شقیقه هایش پایین می ریزد ، از شدت گر مای شیشه ها تا آن جا که امکان دارد خم شده و خودش را توی فرمان فرو برده.بعضی از رانند ه ها که در نوبت مسافر کشی توی ماشین هایشان تپیده اند .شرم از عابرین را کنار گذاشته . بدون زیرپوش ولخت هستند.و دقیقه به دقیقه آب می نوشند. عابرین شتابان به این طرف و آن طرف می‌روند ،خبری از مسافر نیست. آ قای تابان از هشت صبح که از خانه بیرون زده تا الان بیش تر ازیک کورس مسافر جابجا نکرده ،لوله اگزوزماشین آقای راننده کنده شده و هر چند دقیقه ای که توی صف جابجا می شود قار قارش بلند می شود.از دوسال پیش که این ماشین پراید دست چندم را خریده هنوزصدای تق تق موتورش را برطرف نکرده ،انگار که خود ماشین هم،از دست راننده اش کلافه شده وسر سام گرفته ،آخه ماشینی که مجبور باشد شبانه روز بدود و مسافر کشی کند.حال و روزش بهتر از همین نمی شود.رفته رفته از ازدحام مردم در خیابان ها کاسته می شود.ماشین جلویی مسافرش تکمیل شده ،حرکت می کند.ماشین پشت سری با صدایی خشدار و بلند:
« اسی »زود باش برو جلو! «اسی» زود باش !...
«اسی» فورا از ماشینش پایین می پرد لنگ خیس را از روی فرمان ماشین بر می دارد .وتوی قاب در می اندازد و دوقدم که ماشین را هل می دهد می پرد داخل ماشین و ترمز دستی را محکم می کشد. ظاهرا حالا نوبت به «اسی»رسیده ،
آقا و خانمی از راه می رسند . درعقب باز است ؛ شتابزده خود را به داخل ماشین می اندازند.
«اسی» ،با لهجه بم خاصی که دارد:
«دونفر !... فقط دونفر!.. نبود!...»
پنج دقیقه نگذشته ؛ صدای آقا و خانم مسافر بلند می شود:
«زود باش!... آقا زود باش!... مگه نمی بینی از گر ما کلافه شدیم!...»
«اسی »:
«دربستی بریم؟..»
آقا و خانم مسافر توی لاک خودشان فرو می روند،«اسی» دو دستش را بلند گو می کند:
«دونفر !... فقط دونفر!.. نبود!...»
بیست دقیقه بعد دوتا جوان شتابزده از راه می رسند.هنوز داخل ماشین نشده «اسی »استارت می زند.اسی که حرکت می کند. سعی دارد قیافه راننده پر سرعت وشتابزده ای را به خود بگیرد.لنگ را از روی فرمان کنار می اندازد ؛ دستانش را توی فرمان می اندازد. و سرعت می گیرد. هنوز ماشین صد متر نپیموده است كه صدای خانم بلند می شود :
ـ آقا کولرت را روشن کن!..؟

یکی از مسافر ها با عصبانیت می‌گوید:
ـ گر ما زده شدیم !.. آقا با سر عت برو!...
راننده به حرف ها اهمیتی نمی دهد .چون از درستی کولر ماشین خبری نیست.
پدال گاز را تا ته می فشارد.از شیشه ها باد داغ به صورت مسافرین می خورد.
آقایی که جلو نشسته پیوسته از گرما سر جایش تکان تکان می خورد و با خشم خاصی به صورت راننده خیره شده؛به عقبی ها نگاه استفهام آمیزی می اندازد و انتظارش این است که بیشتر غرغر کنند.
یکی از جوان ها با لحن منصفانه ای می گوید.
ـ بدجنسی نکنید؛ گرمای هوا که تقصیر آقای راننده نیست؛ رو به آقای راننده می کند: مثل اینكه قرار گذاشته‌اند با تو دعوا كنند وگرنه توی این گرما حال و روز توهم از ما بدتر است؟
«اسی» برمی‌گردد، به مسافر نگاه می‌كند و لبش را حركت می‌دهد… گویا می‌خواهد سخنی بگوید اما فقط كلمات نامفهوم و گرفته‌ای از گلویش خارج می‌شود.
مسافر می‌پرسد:
ـ چه گفتی؟
راننده تبسم می‌كند، آب دهان را فرو می‌برد، سینه‌اش را صاف می‌كند و با صدای گرفته‌ای می‌گوید:
ـ آقایون!.. هیچ می دونستید که با یک راننده سر و کار ندارید،با یک دکترکامپیوتر همسفرید!...
ـ هوم… کدام شاخه ؟ نرم افزار یا سخت افزار؟
آقای تابان تمام قسمت بالای پیكرش را به جانب مسافر برمی‌‌گرداند و جواب می‌دهد:
ـ سخت افزار!...سخت افزار!...
از بیرون صدایی همراه با بوق ممتد بلند می‌شود:
-احمق بی شعور! سرت را برگردان؟ پیرسگ! مگر می‌خواهی آدم بکشی؟ چشمت را باز كن!
خانم مسافر می‌گوید:
ـ تندتر برو! تندتر! اگر اینطور آهسته بروی تا فردا هم به سر کارمان نخواهیم رسید.
«اسی»دوباره سرش را به عقب بر می گر داند:
هیچ می دونستید همه دنیا را گشتم کار پیدا نکردم!..آخه توی این مملکت باید!....
باز هم چند بار به مسافرهای عقبی نگاه می‌كند اما مسافرها ظاهراً حوصله شنیدن حرف‌های او را ندارد.در صورت هیچ مسافری هم تغییر خاص و تعجب آمیزی نمی بیند. سرش را بر می گرداند. باز هم ادامه می دهد:
«شرکتمون هم که ور شکسته شد!....»

سکوت خاصی توی ماشین حاکم است. انگار هیچکس گوشش بدهکار این حر ف ها نیست. چند دقیقه بعد آقایی که جلو نشسته با لحنی تند و صدایی لرزان درحالی که سعی داشت لرزش دست هایش را کنترل کند؛ گفت:
-آقای دکتر!منم مثل شما بیماری خود اشتغالی گرفتم!..دکترای میکروب شناسی دارم ؛ این در و اون در زدم ؛کار پیدا نشد؛با دیپلمم شدم آبدارچی اداره!... بعد ولش کردم ...لوازم بهداشتی زدم ورشکست شدم..کتاب فروشی زدم سهمیه کتاب درسی ندادند... سم فروشی زدم ؛مافیایی شد... پلاستیک فروشی زدم ؛ارزش افزوده اومد.در مناقصه ها شرکت کردم ،قبلا گاو بندی شده بود.باغ میوه اجاره کردم ؛ازخارج میوه وارد کردند.روی زمین اجاره ای گوجه کاشتم ؛خرجش به دخلش نیر زید... دست فروشی زدم با ضرب و شتم به همش ریختند.حالا هم تو کارجابه جا یی ام.
«اسی»پدال گاز را می فشارد ؛ به ایستگاه آخرکه می‌رسند، مسافرها پیاده می‌شوند.
«اسی»دوباره درصف نوبت می رود باز بی‌حركت داخل ماشین می نشیند .
انگار که گرمای هوا امروز قصد رفتن از شهر را ندارد! ... یكی دو ساعت بدین منوال می‌گذرد.
ناگاه صدایی ازدور می شنود:
آقا دربستی !..
آقا و خانمی با پسر بچشون درحالی كه خانم با باد بزن خودش را باد می زند وشیشه آب معدنی هم دست پسر بچه است.و به یکدیگر لغز می خوانند. به ماشین نزدیك می‌شوند.
آقا با کلمات جویده جویده:
ـ آقای راننده! خیابان هفده شهریور… سه نفری پانزده تومن…

«اسی »:ای بابا این که خیلی كمتر از كرایه معمولی است… اما امروز حال چانه زدن را ندارد. اصلاً دیگر پانزده تو مان و بیست تومان برای او فرقی ندارد، همین‌قدر كافی است مسافری بیابد…
هر سه با هم سوار می‌شوند.آقا جلو می نشیند خانم و پسرش عقب ، بر سر خرید های بی جای امروز خانم بحث دارند .. پس از مدتی اوقات تلخی، و ملامت كردن و نیش و کنایه زدن آقا و خانم به یكدیگر، بالاخره ماشین حرکت می کند.
ـ ببخشید داداش! ما خیلی شتاب داریم ! با ید زود برسیم ترمینال جنوب !...
«اسی »با خونسردی می‌گوید:
ـ هی… اگر ترافیک بذاره؟…
ـ خوب، خدا را شکر کنید وسیله گیرتون اومده! وگرنه این ساعت توی این گرما می موندید؟
« حالا در هر صورت گازش را بگیرید.!....»
آقا دوباره می‌گوید:
ـ سرم از دست خانمم می ترکد ؛پول نداشته هی می خواهد خرید کند.!...
خانم عصبانی می‌شود:
ـ نمی‌فهمم چرا دروغ می‌گویی. مثل سگ دروغ می‌گوید.
ـ اگر دروغ بگویم خدا مرگم بدهد…

ـ راست گفتن تو هم مثل راست گفتن مامان جونت هست .شما مردها به جای این حرف ها بگردید یک شغل درست حسابی پیدا کنید!...
«اسی»آهی سرد می کشد وتوی آینه ماشین نگاه می کند و می‌گوید:
ـ ای بابا ! خانم تو هم صدات از جای گرمی بیرون می یاد.شغل درست و حسابی کجا بوده!...من را که می بینی با ااین شغل مسخره و ماشین قرازه از بدبختی و بی شغلی به این روز گار سیاه افتادم؛
سپس، آب دهان را فرو می‌برد، سینه‌اش را صاف می‌كند و با صدای گرفته‌ای می‌گوید:
اصلا هیچ می دونستید که با یک راننده سر و کار ندارید،با یک دکترکامپیوتر همسفرید!...
خانم اهمیتی نمی دهد. با صدای گرفته ای می گوید:
-آقا ! ممکن است تندتر بروید !؟ این حرف ها دیگه کهنه شده؟ شما مردها عرضه کار ندارید.!...
«اسی »به لغز خواندن خانم ها عادت داشت. پشت سر خود غرغرهای خانم را به شوهرش می‌شنود، پسر بچه از خستگی به خواب رفته ؛ به خانم و آقا نگاه می‌كند. و كم‌كم حس رازو دل کردن برایش دست می دهد..اما خانم ریز به ریز به غرغر هایش ادامه می‌دهد.
«اسی» دو باره به پشت سر نگاه می کند. و همین كه سكوت كوتاهی پیش می‌آید زیر لب می‌گوید:
ـ خانم هیچ می دونستید همه دنیا را گشتم کار پیدا نکردم!..آخه توی این مملکت باید!....

خانم آه می‌كشد و پس از سرفه‌ای لبش را پاك می‌كند و جواب می‌دهد:
ـ همه ما همین وضعیت را داریم… اشاره به شوهرش می کند و می گوید:
همین آقا که می بینی فوق لیسانس صنایع داره اما شش ساله که دنبال کاره... پسر بچه که بیدار شده با صدای بغض گر فته ای:
- مامان چه موقع می رسیم؟
- آقا ببخشید اینقدر آهسته می‌روید كه انگار آدم پیاده می‌رود.
- خانم حرف‌های من را باد هوا حساب می‌كنی؟
- من شرکت زدم ورشکست شدم!..
- من ...!
- آقا ببخشید یک کم تند تر!...
- سکوتی سرد در ماشین حاکم می شود:
- ده دقیقه بعد.«اسی» دوباره سر را برمی‌گرداند تا حكایت كند كه چطور به این بد بختی گر فتار شده ... اما آقا نفس راحتی می‌كشد و خبر می‌دهد كه شكر خدا بالاخره به مقصد رسیدند.
«اسی» مبلغ پانزده هزار تو مان را از آن ها می گیرد چند دقیقه ای در ترمینال معطل می ماند. توی خودش فرو می رود.بیماری خود اشتغالی رنجش می دهد.
دردی كه از این همه شغل عوض کردن و در بدری گریبانش را گرفته روی سینه اش سنگینی می کند. حالاخستگی و گر مازدگی هم اضافه شده؛با حسرت به جمعیتی كه در پیاده‌روهای خیابان ازدحام می‌كنند می‌نگرد.
راستی همه این آدم هایی كه این طرف و آن طرف می‌روند.همه بیمارند آن هم بیماری خود اشتغالی !...گمان نکنم یک نفر مثل من توی این ها پیدا بشه!.. حتی یك تن هم پیدا نمی‌شود ؟
- آه!... چه شب هایی که خواب راحت را بر خودم حرام کردم ... هی درس هی درس هی درس خواندم . یعنی نا جوانمردی و نخبه کشی تا این حد!؟..به کار گری توی شر کت ها راضی شدم !.. بازم پارتی نداشتم ؛ آبدارچی هم ...این ماشین هم اگر مواظبش نباشم یکسال تا دو سال دیگه بیشتر مهمون من نیست.!..
ولی جمعیت بی‌آنكه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی كند در حركت است .خیلی دوست دارد یکی همدرد خودش پیدا کند.بغضش نمی گذارد از کنار جمعیت بی اعتنا رد شود.دنبال بها نه جویی است و مصمم است بایکی سر صحبت باز کند.پیاده می شود .با سرعت می رود داخل جمعیت ،چشمش اما از ماشینش بر داشته نمی شود. هنوز چند قدم نرفته که پارکبان صدایش می زند. آقا چرا اینجا ایستاده‌ای؟ برو جلوتر!
« اسی » بر میگردد .چشم آقا! چشم !پارک بان با نهیب :آقا زود باش ! زود باش!..
- «اسی» با عصبانیت ...باشه دیگه.. این چه طرز حرف زدنه!...دهنت را ببند.!..
- پارکبان باتندی:همین که گفتم ! تا دوقیقه دیگر ... وگرنه جرثقیل آ ماده است.
- انگار نو برش را آورده ... تو اصلا کی هستی که با من این طوری بر خورد می کنی ؟!...
- آقا من هرکی باشم .. فرمانم باید اجرا بشه ...
- «اسی» یقه پارکبان را دو دستی می چسبد .
- در حالیکه دندان قرچه می رود...تو اصلا می دونی با کی طرفی؟ ..اول طرفت را بشناس بعد فر مان بده...با خشم هر چه تمامتر فریاد می زند...من یک دکتر کامپیوترم!...من از نخبگان این مملکتم... حالا شدم خود گردان !پارکبان را به عقب هل می دهد.و می پرد توی ماشین...پارکبان که از زمین بلند می شود .او در حال حرکت است... فریاد می زند...
- ای لامذهب! ای بی شعور ! منم فوق حقوق جزا هستم ....صدایش درگوش «اسی »و توی جمعیت می پیچد:منم فوق حقوق جزاهستم ...شبیه صدایی که درکوه می پیچد.جمعیت اطراف همه سر بر می گر دانند.حالا شدم خود گردان...!
اسی دیگر مراجعه به مردم و گفت‌وگوی با آنها را سودمند نمی‌داند
ـ باید به خانه رفت و از دست این ماشین خلاص شد. ماشین هم مثل اینکه از او خسته تر است؛ به قصد خانه به راه می‌افتد، پاسی از شب که می گذرد. «اسی» كنارخانمش نشسته و دختر کوچولویش را که زیر پتو کنار مامانش به خواب رفته می بوسد. ناز می کند.« همسرش آنا »در کنار دخترش نازنین دست از شام کشیده ؛ به انتظار نشسته است. «اسی »به خانمش می‌نگرد و افسوس می‌خورد كه چرا نمی تواند هر شب زودتراز این به خانه بیاید.
«آنا»، برمی‌خیزد، خواب‌آلوده و کسل!.. سینی چای را به طرف «اسی» دراز می‌كند. عزیزم چای تازه دم ..!
ـ خوب… عزیزم به سلامتی تو ! به سلامتی خودم ، یک دکتر کامپیوتر ! یک خود گردان!... یک خود اشتغال !...خانمش همیشه از این گونه حرف زدن شوهرش چندشش می گیرد.!پتو را روی سر می‌كشد و دوباره می‌خوابد. «اسی» آهی می‌كشد و پشت گوشش را می‌خاراند.
چقدر دلش می خواهد با خانمش حرف بزند. اكنون درست مدت هاست که دق کرده و هنوز راجع به درد هایش با كسی سخن نگفته است. بایستی عقده دلش را بگشاید... دوباره برای خانمش حكایت کند كه چه خون دل هایی از کودکی خورده ! چه بیدار خوابی هایی به خاطر درس خواندن هایش کشیده! چه آرزو هایی مرحوم مادرش داشته ! تا لحظه مردن چه قدر دوست داشته پسرش دکتر بشود!؛ بایستی بگوید:چطوری اورااز کارش اخراج کردند و نگذاشتند استاد دانشگاه بشه! چه طوری شرکت خصوصی زد چه طوری ورشکست شد.! چقدر سرافکندگی کشید تا برای نامزدش کفش و انگشتر بخره! مگر آنچه باید بگوید كم است! کیست که برایش آه بكشد، تأسف بخورد، زاری و شیون كند. جز« آنا» که با او در این دردها شریک است !ای کاش بیدارش کنم و همه چیز را برایش از نو حكایت کنم و …
23/9/96 علی وکیلی- کرمان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (25/9/1396),کوثر علیزاده (25/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (27/9/1396),زهرابادره (آنا) (1/10/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 دي 1396 - 13:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
داستان تلخ و واقعیتی از جامعه کنونی ماست که با مهارت به قلم کشیده اید
بسیار عالی بود و لذت بردم
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.