«باقر بزن به برق»1

«باقربزن به برق (1)»
معلم بود؛ همان شغلی که تمام اجتماع به جای این که چیزی به او بدهکار باشند .از او طلبکارند!تعویض روغنی می گه :اگر معلم من خوب بود؛ که من الان دکتر بودم! نانوایی می گه :حداقل مهندس بودم !آپاراتی می گه: داروساز بودم ! حسنی می گه: بیکار نبودم !اصغری می گه: معتاد نبودم! و... فلان دختر می گه: شوهر داشتم !شوفره می گه :خلبان بودم!قصاب می گه :دامپزشک بودم !و....
این معلم ما هم ؛ اتفاقااز اون معلم هایی است که چیز برجسته ای نداشت!قد متوسط ،موهای سر به هوامثل برس لباس که مرتب حنا می شد ند.هنوز از طاسی سر و سفیدی مو ها خبری نبود.رنگ و روی سبزه داشت.عینکی هم نبود.و خاک آلودگی کویری داشت.سرشناس نبود که بر سر زبان ها بیفتد.برعکس ادا و اصولی داشت که گاهی مورد تمسخر هم قرار می گرفت!
واغلب حرکات و کارهای خنده دارش نام اورا بر سر زبان ها انداخته بود!گزارشاتی را که مدیران مدارس به اداره می فرستادند. سر تا پا خنده دار بود!که پیش چشم روسا و معاونین اداره از شآن معلمی اش می کاست.
یک کوزه پر از آب، می چسباند پشت در کلاس؛ هر بچه ای که دیر به کلاس می رسید ؛ چون ترس و شتاب دیر آمدن داشت.در را به سرعت باز می کرد.
کوزه می افتاد و می شکست .خنده بازار راه می افتاد.آب کف کلاس را می گرفت. و بچه ها تا آخر ساعت حواسشان جمع درس نبود.زنگ تفریح هم پاره کوزه ها اسباب بازی بچه ها می شد.زنگ های آخر هم معلم می رفت توی چرت و خواب قیلوله می کرد !بچه ها هرچه پچ پچ می کر دند؛از خواب بیدار نمی شد !
نام خانوادگی خودش و فامیلش(چقلی)بود.البته واضح است که: این لغت از ریشه شکایت کردن و شاکی بودن می آید.اما کسی خبر ندارد که :در چه تاریخ و به چه شیوه و مناسبتی این نام خانوادگی ثبت شده است.یک روایت این است که: پدرش ، پدر بزرگش و خلاصه قبیله و اهالی ده ،اصولا اهل شکایت کردن بو دند.معروف است که :همیشه شکایت نامه ها نوشته وآماده بود و فقط منتظر عنوان ها می ماند.مثلا این دهستان دکتر ندارد؛ تلفن نداریم ؛آب لوله کشی نداریم؛ برق نداریم؛ درمانگاه نداریم؛ دندان پزشک نداریم ؛مدرسه هایش چند پایه اند ؛ بخاری و پنکه ندارند؛ مینی بوس ده قراضه و خراب است.و...
اسم کوچکش چراغعلی بود؛توی خانه بهش سبز علی می گفتند؛مردم ده اورا زلفعلی صدا می زدند؛شاید داشتن این همه اسم به نظرتون خیلی عجیب بیاید.ولی با کمال اطمینان می توان گفت که : کسی سعی نکرده است دستی دستی این همه اسم را به هم ببافند.مقتضیات به صورتی جور شده که یک نفر این همه اسم داشته باشد.ملاحظه می فر مایید که:زمان تولدش شب بوده؛ و نام پدر بزرگ مادریش هم چراغعلی بوده؛ به همین لحاظ مادر مرحو مش نام چراغعلی را برایش انتخاب کرده؛پدرش، نام پدر خودش راکه سبز علی بوده روی تنها فرزند پسرش گذاشت. لذا پدر، توی خانه سبز علی ،و مادر، اورا چراغعلی، صدا می کرد.کد خدای ده ، با نفوذی بود .کسی حق نداشت بالای حرفش، حرفی بزند.واز جمله اسامی که در حافظه اش برای بچه های ده باقی مانده بود؛ زلفعلی بود. لذا وقتی مامور ثبت واحوال، بعد از یکسال و اندی به ده آمده بود به دستور کدخدا نام زلفعلی را، برایش ثبت شناسنامه ای کردند.مردم ده هم، به احترام دستور کدخدا، اورا زلفعلی صدا می کردند.و....
3/9/96-وکیلی علی.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نیلوفر روشن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید محمد علی وکیلی شهربابکی (5/9/1396),رضا میرزایی (5/9/1396),مجتبی صمدیار (5/9/1396),داوود فرخ زاديان (7/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (7/9/1396),نیلوفر روشن (17/9/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.