راز معبد

فصل اول:
*از همه زود امتحانمو دادم و زدم بیرون.اونقدر خوشحال بودم که نگو.آخه قرار بود با بروبچ بریم هواخوری اونم به زور و التماس با کسب اجازه از مقامات بالا.دومین نفری که بیرون اومد فرزانه بود.کم کم سروکله بچها پیدا شد.
فرزانه:ببینم آوا این خره چرا نمیاد؟
آوا:نمیدونم ولله منم همین الان اومدم ولی اومدنی دیدم چمبره زده رو ورقه.
پگاه:آوی بعد تو این کله پوک پرید بیرون!
*بعد با حالت تهاجمی و مثل کماندوها دستاشو شکل تفنگ کرد و پرید بالای سر رویا.
رویا:به ضرس قاطع نمدونم.بند ت میخواست منم نتونسم برسونم این جغده نزاشت.
پگاه:آآآآآآوووووی...............
آوا:آوی و کوفت.با این شد شونصد و هفت بار.اسممو درست بگو الاغ.
پگاه:آوی جووون جوش نزن ننه.پس میوفتی میمونی رو دستمون.
آوا:حسابت بمونه برا بعد خنگول.
فرزانه:عهههههههه دکی جون اومد چطوری دکی بزی؟خخخخخ
بهار:مـــــــــــــــــــــرض.دکی بزی عمته
فرزانه:ای جااااان.عمه ندارم
بهار:خالتههههه
فرزانه:ژووووووووووون..خالـــ.......
آوا:دِهههههه.بس کنید باز عین سگ و گربه افتادید ب جون هم.جروپلاستونو جمع کنید بریم صفا سیتی
پگاه:کجا بریم؟
رویا:کافی شاااااااپ
فرزانه:اخه کله هویجی تو عمرت چن بار رفتی کافی شاپ؟ولله همش قمپز در میکنه واسه من.
رویا:خب میمون شارژی خواستم کلاس بزارم |:
آوا:اووووووف بسهههههه.میریم کتابخونه.
*همه مثل جوجه اردک زشت افتادن دنبال آوا و پیش به سوی کتابخونه.همشون ساکت داشتن راهشونو میرفتن که یهویی:
شـــــــــــــــــــپــــــــــلق
رویا:آی ننه پــــــــام..آی ننه فلج شدم..ای گور به گور بشین پام پااااااااااام
*بچها با دیدن صحنه پشت سرشون پقی زدن زیر خنده
پگاه:خخخخخ رویا خخخخخ نمیبینی جلو چشمتو دختر خخخخخ
آوا،بهار،فرزانه،پگـاه:خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
رویا:ای مررررض..ای حناق.....ای کووووفت.یچی گیر کرد ب پام.
*بعد یه جعبه قدیمی و چوبی رو نشونشون داد که دورتادورش چراغ سبز چشمک میزد.
بهار:اولالا...بروبچ بمبه الان میگه بــــــــــــوم و رویا به درجه رفیع شهادت نائل میشه.
رویا:زبونتو گاز بگیر لجن خوار.من کلی آرزو دارم.
فرزانه:خب باو بسه کلی خندیدیم.پاشین بریم
رویا:بیاین بازش کنیم ببینیم چیه
آوا:مگه تو مفتشی بچه.پاشو بینم
فرزانه:قیافش از هشتاد فرسخی داد میزنه دردسره
رویا:بچیآ(بچها) بیاین دیگه
*به اصرار رویا بقیه هم راضی شدن تا در جعبه رو باز کنن.
(شما جعبه اسرار آمیز معبد مومیایی را باز کرده اید.از این پس ماموریتی بر عهده دارید.
استاد رفلی /تمام)
*بچها چشاشون اندازه توپ فوتبال مسی شد O.o
(شما با ابزارهای موجود در این جعبه ماموریت خود را شروع خواهید کرد.
این ماموریت،یک ماموریت فوق سری است و جز شما 5نفر کسی نباید از این ماموریت بویی ببرد.
رمز این عملیات6،5،2میباشد
استاد رفلی/تمام)
پگاه:بابا از قبافش داد میزنه که خطرناکه.بندازش دور بریم.
رویا:چی چیو بنداز دور.من ک فضولیم گل کرده.کمی هیجانم لازمه ها بروبچ.
آوا:ای بابا خنگ بازی در نیارین. حالا زیر جعبه رو نیگا کن ببین چیه؟!
رویا:5تا بی سیم.همین
بهار:زرشـــــــــــــک!!!!

(رویا-آوا-پگاه-فرزانه-بهار
شما با خواندن این ورد در زمان مناسب وارد معبد مومیایی ها میشوید:
کشف شو،کشف شو،ای راز مرموز معبد،کف شو
استاد رفلی/تمام)

آوا:یا امام زاده بیژن.این اسمامونو از کجا میدونه دیگه؟
بهار:قمپز در میکنه بابا.
پگاه:اغـا جون عمتون بیخیال.سری ک درد نمیکنه رو چی؟؟دستمال نمیبندن.!
رویا:خانوم شاعر واسه این حرفا دیگه دیر شده.اولین عملیاتمون فردا زیرزمین خونه ما.قبوله؟؟
*همگی گفتن:قـبولــــــــــه.

ادامه دارد...........
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

حانیه محمد علیزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (10/6/1396),سمیرا پوریان (10/6/1396), ツفریماه آرام فر ツ (11/6/1396),کوثر علیزاده (12/6/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (13/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (18/6/1396),کوثر علیزاده (19/6/1396),صنم قدیانی (22/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 09:57

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، جالبه ،
منتظر ادامه اش می مونم
موفق بشید


@محمد علی ناصرالملکی توسط حانیه محمد علیزاده Members  ارسال در چهار شنبه 29 شهريور 1396 - 22:49

نمایش مشخصات حانیه محمد علیزاده ممنونم مهربونم:x :x :x


@حانیه محمد علیزاده توسط حانیه محمد علیزاده Members  ارسال در چهار شنبه 29 شهريور 1396 - 22:50

نمایش مشخصات حانیه محمد علیزاده من فک کردم خانومید...شرررررررمنده:(


@محمد علی ناصرالملکی توسط حانیه محمد علیزاده Members  ارسال در چهار شنبه 29 شهريور 1396 - 22:52

نمایش مشخصات حانیه محمد علیزاده من فک کردم خانومید..شرررررمنده:(


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 15:41

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام زیبا و جالب بود. منتظر ادامه داستان هستم. موفق و بانشاط باشید.@};- @};- :)


@کوثر علیزاده توسط حانیه محمد علیزاده Members  ارسال در چهار شنبه 29 شهريور 1396 - 23:23

نمایش مشخصات حانیه محمد علیزاده مررررررررسی خاتومی:x


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 شهريور 1396 - 10:41

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود
بنظرم همش با ديالوگ اثرتون رو جلو نبرديد.
كمي فضاي سازي، شخصيت پردازي و بدنه ماجرا رو به صورت عاميانه و بعد وارد ديالوگ بشيد.
حالا كه وارد ديالوگ شديد پس يادتون نره كه داريد يه داستان رو تعريف مي كنيد، بايد حركت داستاني باشه يعني مقدمه بعدش متن بعد اوج داستان و بعد گرده بازكني و ايجاد حالت شگفتي در خواننده.
موفق باشيد


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط حانیه محمد علیزاده Members  ارسال در چهار شنبه 29 شهريور 1396 - 23:24

نمایش مشخصات حانیه محمد علیزاده ممنون میشم راهنماییم کنین:)


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 11:41

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام خوشحال میشم به داستان های من هم نظر دهید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.