دوست صمیمی

با صورت زمین خوردم و چنان دادی کشیدم که صدایم تا عرش هفتم رفت و برگشت و در مغزم پیچید..شانس که نداشتم نمی افتادم نمی افتادم ..همان موقعی می افتادم که عجله دارم. جور پله های استاندارد نشده را هم من باید میدادم.. زیر لب غرولند میکردم و زمینو زمان را لعنت میکردم.مادرم تند لباس هایم را تکاندو نصیحتم کرد:« که باباجان من حواستو جمع کن»
ومثل همیشه همه چیز را به حوادث نا مربوط ربط داد..«بیا صبونه نمیخوری همینه دیگه..چقدر من گفتم صبونه بخور مغزت کار کنه..به حرف آدم که گوش نمیدی..چقدر گفتم این کیفو انقد سنگین نکن...» با درد گونه ام را مالیدم..سر کوچه دوستم «شیرین» منتظرم بود..گفت: مثل همیشه نیم ساعت تاخیر!! جواب دادم:«مثل همیشه ببخشید معطل شدی»به مدرسه که رسیدیم اولین نفری که مرا دید«زهره»هم کلاسیم بود که با تعجب ونگرانی جلو آمدو گفت:«چرا گونت انقد کبوده؟» وبلافاصله بچه ها دورم را گرفتند..واقعا گونه ام کبود شده بودو شیرین نفهمیده بود؟یعنی اصلا حواسش به من نبود؟ آره چند وقتی هست با سارا بیشتر هم صحبت شده..رو به شیرین گفتم:«دستت درد نکنه با این توجه کردنت..گونم مثل بادمجون شده هیچی بهم نگفتی»شیرین که حالا تو ی صورتم دقیق شده بود گفت:«عه آره خیلی بد تر شده!!»الکی مثلا قبلا فهمیده بود..
از ان به بعد کم تر با شیرین صحبت میکردم کمتر رفت و آمد میکردم ...باید بفهمد از این به بعد بیشتر به دوست صمیمی اش تا آن سارای لوس توجه کند..اصلا به شیرین هم فکر نمیکردم که سه روزو وده ساعتو چهلو پنج دقیقه بود که سراغم را نگرفته،اصلا سراغم را هم نگرفت،نگرفت..چیزی که زیاده دوست..و غرق گفتمان با خودم بودم که مریم تکانم دادو گفت:« حواست هس چی میگم؟»
-آخ ببخشید یبار دیگه بگو..
-گفتم شیرین رو بردن بیمارستان
-واسه ی چی؟؟
-واسه ی سرطانش دیگه...میگن میخان عملش کنن..طفلک بیچاره
-سرطان؟کی؟شیرین؟!!
و مبهوت نگاهش کردم«شیرین از کی سرطان داشت؟»
....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

سبحان بامداد ,فاطمه گودرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (3/7/1396),الف . محمدی (3/7/1396),امیر محمدرنجبر (4/7/1396),سبحان بامداد (5/7/1396),تینا قدسی (6/7/1396),پروين خواجه دهي (6/7/1396),م.ماندگار (13/7/1396),پریناز.ک (30/7/1396),رها تمیمی (4/8/1396),فاطمه گودرزی (15/8/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 مهر 1396 - 13:37

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
بين زبان گفتار و نوشتار تفاوت است كه در نوشته هاي شما، اين تفاوت محسوس نيست.
بهتر سعي كنيد كمي كتابي بنويسيد نه دقيقا آنچه گفتارتان است.
موفق باشيد


نام: امیر محمدرنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 15:24

نمایش مشخصات امیر محمدرنجبر اقای حمید جعفری به نظر من تو این سن و با این که دختر باشی و اینگونه بنویسی خیلی هم عالی هست خانم محترم من داستانتان را پسندیدم عالی بود . فقط با کمی تمرین و کتاب خواندن میتوانی بهترین تغییر را ایجاد کنی . استعدادشو داری تلاش کن .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.