یک شب بارانی

گوشی موبایلش زنگ خورد و بعد از مکثی طولانی و در آخرین لحظه جواب داد :
((بله؟))
((سلام، نگارم ))
((سلام چطوری نگار؟))
(( خوبم، زنگ زدم حالت و بپرسم و سراغی ازت بگیرم))
(( من خوب نیستم ، دلم گرفته و دل و دماغ هیچ کاری ندارم ))
(( دلت چرا گرفته ؟ میخواستم واسه فردا شب دعوتت کنم بیای خونم ، یه کم حرف بزنیم ))
با کمی مکث جواب داد: (( حتما، حتما میام))
(( پس می بینمت ، فعلا))
فرهاد انگار سراپا احساس شده بود ، تا حالا با دختری قرار نگذاشته بود. اصلا با دختری دوست نشده بود. فرهاد تاریخ خوانده بود و دلبسته تاریخ و ادبیات فرانسه بود، از روزی که تصمیم گرفته بود کلاس زبان برود دلش می خواست با کسی آشنا شود و از این تنهایی در بیاد. تا اینکه در آموزشگاه با نگار آشنا شد. نگار حقوق خوانده بود و چند سالی از فرهاد بزرگتر بود. بزرگ شده نیس فرانسه بود تنها زندگی می کرد، زبان فرانسه تدریس می کرد ، عاشق کامو بود و رمان بیگانه . هر دو در دو چیز مشترک بودند ، تنهایی و غمی بزرگ که به جانشان نشسته بود. فرهاد به این فکر افتاد که نرود ، اصلا برود چه کار کند ، او را چه به این کارها و دیدار ها. خوش نداشت دلش جایی گیر کند از لوس بازی های عاشقانه بیزار بود، اما تنهایی عذاب آور بود و طاقت این نداشت که تا آخر عمر در سکوت اتاق فرو رود و روزگار بگذراند. بعد از کلی کلنجار شبانه بالاخره تصمیم گرفت برود و از این فرصت استفاده کند ، پیدا کردن همصحبت و همدل توی این روزهای تنهایی و خلسه آور کار راحتی نبود. از آدمها بریده بود اما هر از گاهی دلش گوش شنوایی می خواست تا شنیده شود ، تا بازگو کند رنج سالیان را . هزار واژه تلنبار شده در ذهن داشت و از فرط تنهایی به ناچار کلمات را می کشت و فرو می خورد . فردای آن شب که آماده شد برای رفتن زنگ زد به نگار و آدرس خانه اش را گرفت. صورتش را اصلاح کرد ، بهترین لباسش را پوشید و کمی از عطری که مادرش روز تولدش برایش خریده بود روی گردن و زیر چانه اش مالید . خود را در آیینه نگاه کرد ، چهره اش شبیه بچه ای بود که به بازی بزرگی دعوت شده باشد پر از شور و اشتیاق. از پنجره اتاق به بیرون خیره شد ، باران پاییزی یکریز می بارید و زردی برگ ها را می شست و با خود می برد. بارانی اش را پوشید، چترش را برداشت و از خانه بیرون زد. باران به چتر می کوبید و قطره ها از سراشیب چتر لیز می خوردند و به زمین می ریختند. موسیقی باران، هوای ابری و رقص برگ های پاییزی در هوا محیط را اثیری می کرد. حوالی ساعت 9 بود که به خانه نگار رسید. زنگ خانه را زد ، کسی از پشت آیفون جواب داد:
((بله))
((فرهادم، بازکن))
(( بیا بالا))
چتر را بست و با تکانی در هوا از خیسی چتر کم شد. از پله ها بالا رفت با استرس و اضطرابی که از دیشب در جانش رخنه کرده بود . نگار دم در منتظر بود. قد متوسطی داشت گونه های قرمز و موهای خرمایی و بلند که تا کمرش ریخته بود ، چشمانی درشت و ابروانی کشیده که برای هر مردی حکم دلبر داشت . دلبری عاشق ، اما تنها، بازمانده از روز های خوب نیس. نگار با سلامی گرم و لبخندی دلنشین چتر فرهاد را گرفت و به داخل خانه راهنمایی اش کرد. فرهاد بارانی اش را در آورد و بر آویز کنار در ورودی آویزان کرد. خانه زیبایی بود نگار چراغ های خانه را خاموش کرده بود فقط چند هالوژن قرمز و آبی رنگی فضا را شاعرانه کرده بود. مبل های اسپرت قهوه ای رنگ با کوسن های شکلاتی و فرش دستباف قرمز پهن شده میان مبل ها و شومینه ای که به خانه گرما می بخشید در نگاه اول خودنمایی می کرد. پرده ی آبی رنگی به پنجره پذیرایی آویزان بود و پایین پنجره روی میز کوچکی شمع های تزیینی روشنای عاشقانه ای داشتند.
(( چقدر دیر کردی ، خیلی وقته منتظرتم داشتم ناامید می شدم ))
((شهر بارون زده همیشه ترافیکه ، باید زودتر از اینها می رسیدم که نشد))
((بشین کنار شومینه و کمی گرم شو ، برم دو تا چای بریزم بیام ))
فرهاد رفت و کنار شومینه روی مبل راحتی نشست. بالای طاقی شومینه قاب عکسی آویزان بود ، پرتره مردی جوان چهارشانه با صورتی کشیده و کلاهی فرانسوی بر سر که بر صندلی لهستانی نشسته بود، شبیه مردان روشنفکر در عصر قاجار و در هیاهوی مشروطیت. یک عکس قدیمی با رد گذر سالیان که غبار غم به چهره داشت. خانه یک دالان داشت با دو اتاق در دو سو و آشپزخانه ای کوچک با چیدمانی زیبا که نشان از حسن سلیقه و حس زیبایی شناسی نگار داشت. بعد از دقایقی نگار با یک سینی که دو فنجان چای داشت برگشت و سینی را روی میز عسلی جلوی پای فرهاد گذاشت و خودش روی مبل روبرویی نشست.
(( چه بارونی میاد، آدم دلش می خواد بره و زیر بارون قدم بزنه ، خیس بشه ، اصلا زیر بارون گریه کنه و خالی شه ، آخه می دونی زیر بارون تنها زمانیه که آدم می تونه راحت گریه کنه و کسی نفهمه. ))
(( قبول دارم ، حس بارون قشنگه، ولی این روزا از هیچ چیزی لذت نمی برم ، می دونی، دل افسرده درد و بیشتر بیشتر میشناسه تا لذت ، اصلا کدوم لذت ؟ لذتی وجود نداره ، زندگی همش درده و رنج ، تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که از دردمون کم کنیم، از بلاهایی که هر روز منتظرن تا سرمون بیاد ))
(( چرا اینقدر نا امید؟))
(( نا امید نیستم، واقعیته بهش رسیدم ، بهش اعتقاد دارم ))
(( پس این همه آدم چرا لذت می برند و خوش خوشان زندگی می کنند))
(( لذت نمی برند ، همش نقش بازی می کنن، یا اینکه بازیشون می دن و خوش دارن که بازی بخورن، آدمیزاده دیگه دوست داره بشکن و بالا بندازه حتی وقتی خوش نیست))
((نمی دونم شاید، ولی من اینقدر تاریک نمی بینم دنیارو، پدرم همیشه می گفت زندگی رو جدی نگیر، زندگی یه شوخیه بزرگه تا می تونی به شوخی بخند، به فلسفه اش فکر نکن، پدرم می گفت ، من جدی گرفتم ، واسه همین غم دارم ، گریه می کنم و لحظه های زیادی تلخم. با این همه دوست ندارم نا امید باشم))
فرهاد فنجان چای را برداشت و کمی نوشید ، گرمای چای سرمای بیرون را از یادش برد. باران شدید شده بود و به پنجره می کوبید. در کوچه راه بسته بود آب جاری شده از جوب. نگار یک بار ازدواج کرده بود و بعد از بچه دار شدن با شوهرش به مشکل خورده بود و تا پای طلاق رفته بود. پسرش داریوش که نگار دادا صداش می زد، توی اتاقش روی تخت خوابیده بود. چهار سالش بود و آروم ، شیطنت بچه های همسن خود را نداشت. تا دمدمای غروب بیدار بود و نگار برایش کتاب خوانده بود. کتاب قصه ای که روز قبل برایش خریده بود. همیشه برایش کتاب می خواند و دادا هم دوست داشت ، همیشه هم میان قصه با صدای مادر به خواب می رفت. نگار اعتقاد داشت هیچ چیز مثل کتاب برای دادا زندگی نمیسازه.
(( دیشب زنگ زدم بهت بیای تا بیشتر بشناسمت، راستش و بخوای انگار گشده ای پیدا کردم، من همیشه دوست دارم با کسی حرف بزنم که درکم کنه و من و بفهمه ))
((یعنی من می فهممت؟))
((آره ، احساس می کنم تو با بقیه فرق داری ، بعد از جدایی از شوهرم همه ی مردهایی که باهاشون در ارتباطم و با خبر از جداییم، وقتی چشمشون بهم میخوره هوا و هوس برشون می داره و فکر می کنن می تونن راحت به دستم بیارن. ولی من احساس می کنم تو از اون قماش نیستی ، یه جور دیگه ای، اشتباه که نمی کنم؟!))
((نه !))
(( تا حالا با دختری نبودم ، اصلا نمی دونم دنیای دخترا چه شکلیه! راستی دنیای تو شکلیه؟))
(( مثل دنیای خودت))
(( دنیای من ؟ هوم، نه! دنیای من دنیای بی قراریه، پر از تشویش و اضطرابه، پر از سوال و دغدغست، خالی از عشق و احساسه ، دنیای من سیاهه، شبه، زندگیم مثل پرسه زدن تو مهی غلیظه، نامعلوم و گمشده))
((چه دنیای عجیب و غریبی، یعنی تا حالا عاشق نشدی؟ مگه میشه؟ ))
(( نه بابا، من و چه به عشق، عاشقی یه سر بی سودا می خواد و یه دل شاد، از همه مهمتر پول. من آه تو بساط ندارم که باهاش ناله کنم، اونوقت عاشقی! حرف خنده داریه))
(( خب چرا پس انداز نمی کنی، چرا کار بهتری پیدا نمی کنی ؟))
(( کار بهتر؟))
((دختر خوب، کار بهتر کجا بود ، اصلا کار کجا بود. تو این مملکت فلک زده تنها چیزی که پیدا نمیشه کاره، ینی هست ولی بیگاریه، جون کندنه، برده داریه، سوارت می شن، عین خر ازت کار می کشن و آخر سر چندرغاز میندازن جلوت و باد تو غبغب می ندازن که دارن لطف می کنن و باید دستبوس باشی. من زیر بار همچین خفتی نمیرم ، سرم بره نمی ذارم انسانیتم زیر سوال بره، آزادیم بره، تن به هر کاری نمیدم))
((پس اینهمه آدم که کار می کنن انسانیت ندارن؟))
((دارن اما اسیرن، کار می کنن اما دلشون نمیخواد کار کنن، از کاری که می کنن لذت نمی برن، نا راضی ان، درد می کشن ، رنج می برن، مصیبت زده ان ولی فکر فاجعه نمی کنن. بنده خور و خوراکن ، غرق منجلابن ولی مجبورن لبخند بزنن مبادا رییس شرکت یا کار فرما دلخور شه و خاطرش حزین. آخه آدم ناشاد و غمزده به کار ضرر می زنه ، گاو شیرده نیست))
((حرفت و قبول دارم ، ولی بی کاری هم خوب نیست اصلا بیکار نمیشه بود، زندگی خرج داره ))
((بی خیال، با کم می سازم))
فرهاد دلش نمیخواست بحث بیشتر از این طول بکشه، هربار که راجع به این مسایل صحبت می کرد زود از کوره در می رفت و چهره در هم می کشید. پایش را روی پای دیگرش انداخت و باقی چای را سر کشید و گفت:
(( راستی تو چرا از شوهرت جدا شدی؟ به نظرم تو باید عاشق شده باشی ، اینطور نیست!))
((عشق! چه واژه ی غریبی، آره عاشق شدم . از دوستان خانوادگی بود ، تحصیلکرده سوربن بود و سیاست خونده بود. پولدار بود و قد بلندی داشت موهای جوگندمی با صدایی دورگه و گیرا. روزی که ازم خواستگاری کرد قند تو دلم آب شد، انگار همه دنیارو بهم داده بودن، آدم دوست داشتنی ای بود مدام برام گل می خرید و بهم می گفت تو زیباترین زن دنیایی، خب یه زن دوست داره این حرفا رو بشنوه و ازش تعریف کنن، از زیباییش بگن ، اینا واسه زن نوازش روحه، اقرار می کنم خوب بلد بود دلم رو ببره. وقتی دست تو دست هم تو خیابونای پاریس قدم می زدیم و رویا بافی می کردیم انگار خوشبخت ترین موجودات روی زمین بودیم، ولی بعد از ازدواج همه چیز عوض شد ، رویاها یکی یکی رنگ باخت و جاش و جنگ و دعوا گرفت. بحث های الکی که هیچ کدومش نتیجه ای نداشت ، رفته رفته فهمیدم پای یه زن دیگه ای وسطه، انگار دنیا رو سرم خراب شده بود، مردک عوضی تازه پدر شده بود ولی شلوارش دو تا! طاقت نیاوردم ، درخواست طلاق دادم هرچند هنوز قبول نکرده ولی دیگه باهاش زندگی نمی کنم. اومدم ایران ، اینجا راحتم، تدریس زبان می کنم و خرجم در میاد ، تموم زندگیم داداست. ))
فرهاد تو دلش غوغا بود ، هوای عاشقی داشت اما نه پول داشت نه دلی شادو نه جرات پیشنهاد. دلش هماغوشی می خواستو بغل کردن دختری که عطر بهار داشت و چشمهایش دل را به لرزه می انداخت. دوست داشت با نگار ازدواج کند و زندگی عاشقانه ای پیش بگیرند، دوست داشت در آغوشش بگیرد و بگوید که دوستش دارد، اما سکوت کرده بود. غرق افکار پریشان بود دلش تجربه ای جدید می خواست، زندگی مشترک اما با خودش می گفت آدم ندار و بی چیز را چه به لرزش دست و دل.
شب از نیمه گذشته بود، باران همچنان می بارید و صدای موزیک بی کلام در فضای اتاق پیچیده بود ، صدای پیانوی کلایدرمن که نگار گذاشته بود تا فضا عاشقانه تر از همیشه شود.
نگار هم سکوت کرده بود و با چشمان بسته خیالبافی می کرد ، نیاز داشت تا کسی نوازشش کند و مرحم زخم های کهنه اش شود.
صدای نت ها و رقص کلاویه ها، شعله ی عشقی دیگر را در دل گناز روشن کرده بود. ایستاد و رفت روی مبل کنار فرهاد نشست ناگهان دستش را دور گردن فرهاد حلقه کرد و گونه اش را بوسید. فرهاد شوکه شده بود و قلبش به تپش افتاد. غافلگیر شده بود، لمس بازوان نرم و عطر موهایش و بوسه ای که بر گونه اش نشسته بود او را لحظه ای در خلسه فرو برد که انگار یک آن تمام زیبایی های دنیا را دیده است، خودش را کنار کشید و ایستاد ، سرفه ای کرد و با صدایی لرزان گفت :
((دیر وقته ،دیگه وقت رفتنه))
نگار به خودش آمد و خودش را جمع و جور کرد و گفت:
(( کاش..))
(( کاش چی؟))
((هیچی..))
((ممنونم به خاطر همه چی، خوش گذشت ، از طرف من دادا رو ببوس))
فرهاد تا دم در رفت و بارانی اش را برداشت و پوشید، نگار خشکش زده بود و از جایش تکان نخورد. فرهاد چترش را برداشت، گلویش را صاف کرد و گفت:
(( مراقب خودت باش، راستی من.. هیچی ، خداحافظ..))
نگار حرف روی لبش خشکیده بود ، می خواست صدایش کند ولی توان نداشت. اشک روی گونه اش نشست، نمیدانست چرا فرهاد رفت، چرا عشقش را پس زده بود و چرا باید احساسش را پنهان می کرد و بروز نمی داد . رفت کنار پنجره و پرده را کنار کشید . فرهاد چترش را باز کرده بود و زیر نور مهتاب و باران سلانه سلانه گام بر می داشت و دور می شد. انگار عاشق نگار شده بود ولی نمیدانست، عشق را نمی شناخت ، پر از گفتگو بود و پر از هیاهو ، پر از حرف ناگفته، پر از تناقض و ترس خودش را به باران سپرده بود. به بچه ای می مانست گریان، رها شده از دستان مادر .

پایان.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,کوثر علیزاده ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (26/5/1396),کوثر علیزاده (29/5/1396),هستی مهربان (1/6/1396),ابوالحسن اکبری (3/6/1396),پروين خواجه دهي (6/6/1396),کوثر علیزاده (12/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.