پوست فروش

در محل به او احمد پوست فروش می گفتند . خودش هم به این اسم عادت کرده بود . این شغل در خانواده ی پدری اش موروثی بود . فکر رفتن به دانشگاه تمام ذهنش را مشغول کرده بود . شب ها درس می خواند و روزها در مغازه به پدرش کمک می کرد. شب بیداری ها و خسته گی های روزانه بالاخره نتیجه داد و در دانشگاه شهر اراک پذیرفته شد.بچه محل هایش پچ پچ کنان به گوش هم می رساندند که « احمد پوستی دانشگاه قبول شده » ، « حتما" پوست شناسی قبول شده » ، « چندتا از این پوست ها را هم می خواد سوغاتی ببره دانشگاه»...
دانشگاه ، خوابگاه ، کلاس ، استاد ، رشته حقوق ... باورش نمی شد . از شوق رسیدن به آرزو یش شب ها خوابش نمی برد . آن اتاق کوچک با هفت نفر هم اتاقی برایش مثل بهشت بود او روزهای سخت تر از این را سپری کرده بود . برای اولین سال تحصیلی مشکلی نداشت پس اندازهای روزهایی که کار کرده بود همراهش بود و باید فکری برای سالهای بعدی می کرد. از این فکر ها حرفی برای هم اتاقی هایش نمی زد پسر کم حرفی بود . تنها با یک نفر احساس نزدیکی می کرد، او جواد بود ، معماری می خواند. از چهره غمگینش می شد فهمید که مشکل بزرگی دارد و بالاخره احمد با سماجت از مسائل زندگی او با خبر شد ، قلب بیمار مادر جواد نیاز به عمل داشت و این عمل نیاز به پول.
چند شب بود که آ ن فکر مغز احمد را داغ می کرد ، دلش یک طوری شده بود . به مادر خودش فکر می کرد و اینکه اگر او جای مادر جواد بود چه می شد؟ ! صبح روز بعد بالاخره تصمیم خودش را گرفت ، پس انداز همه سالهایی را که کار کرده بود را توی پاکت گذاشت و به دوستش داد و او را روانه ی خانه شان کرد.
دو هفته ی بعد وقتی جواد با مینی بوس از ترمینال به سمت دانشگاه حرکت می کرد احمد را دید با نایلون مشکی رنگ را که کمی بزرگ بود ، به دوشش انداخته و عرض خیابان را طی می کند ، با خودش فکر کرد « یعنی این احمد بود ؟ ! «


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.2 از 5 (مجموع 13 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

منوچهر عزیزی (9/2/1391),نادر ال علی (10/2/1391),سار امظلومي زاده (10/2/1391),حمیدرضا هرندی (10/2/1391),شایان شاهین پور (10/2/1391),سینا سدهی (12/2/1391),مهدیه توکلی موید (18/3/1391),مهدیه توکلی موید (18/3/1391),معصومه هوشمندیان (29/4/1396),

نقطه نظرات

نام: نادر ال علی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1391 - 19:39

می دونید این بود که اول داستان داشت زیاد می شود یکم اشکال درست می کنه البته جسارت منو ببخشین


نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1391 - 06:00

نمایش مشخصات هادی هادوی @};- @};- قشنگ بود
موفق باشید


نام: Amirmahdi   ارسال در جمعه 26 ارديبهشت 1393 - 18:36

خوب بود اما من آخرشو متوجه نشدم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.