زن بدون سرنوشت

در تابلوی فیروزه ای رنگ نوشته شده «کمالیه» . اما تنها اداره پست می داند آنجا کمالیه است. قدیم در آن محل که این همه خانه نبود گوسفند سلاخی می کردند . به خاطر همین، اسم سلاخی ها روی آن محل باقی مانده است. تا نگویی سلاخی ها کسی نمی داند آنجا کجاست! عاطفه تازگی ها به محله ی سلاخی ها کوچ کرده یا پناه آورده بود تا کسی نداند او کجا زندگی می کند.
گوشه ی چادر مشکی رنگرو رفته را که پس زمینه گل گلی دارد به دندان گرفته و کیف طوسی رنگ را که کمی بزرگ بود کشون کشون می برد . ظهر چله ی تابستان بود. صدای اذان از امام زاده ی کوچک کاه گلی که مرهم سلاخی ها بود به گوش می رسید . سلاخی ها می گویند معلوم نیست بعد پیرهدایت صدای اذان از امامزاده می آید یا نه ! عاطفه کنار امام زاده ایستاد و از آب سردکنی که رویش نوشته شده بود « وقف ننه سکینه » و یک لیوان استیل سوراخ شده که به یک طناب نازکی آویزان شده بود ، یک لیوان آب سرد خورد و با آه بلند گفت : خدایا شکر تو
سرچهار راه که رسید کنار دیوار ایستاد ساک را باز کرد دسته دسته کتاب های کهنه شده را بیرون آورد مرتب کرد و به زمین گذاشت. عاطفه پنج کلاس بیشتر نخوانده بود اما کتاب را خوب می شناخت . به خاطر همین کتاب های تاریخی ، ادبیات و فلسفه را از هم جدا می گذاشت. به خاطر اینکه تنهای اش را پر کرده باشد اکثر کتاب ها را هم خوانده بود .
هنوز تمام کتاب ها را نچیده بوده که مرد جوانی با قد نسبتا" کوتاه کتاب ها را جا به جا می کرد . عاطفه که یک دسته بزرگ از کتاب ها در دستش بود و به سختی آنرا به زمین می گذاشت پرسید: آقا دنبال چه کتابی می گردی؟
مرد جوان که هنوز به عمل خود ادامه می داد گفت : فکر نکنم شما داشته باشید یا بدونید چی هست .
- بگو شاید داشته باشم .
- در مورد عقل هست که شما احتمالا" ندارید.
مرد جوان بلافاصله متوجه جمله اش شد خواست سوتفاهم را حل کند که به عاطفه نگاه کرد و با لبخند تلخ او مواجه شد. تا خواست چیزی بگوید بلکه حرف اش پس گرفته شود. عاطفه زودتر از او به حرف آمد:
- دنبال چه نوع عقلی هستی ؟ از دکارت و کانت و غزالی چی می دانی که عقل گرایی را راه انداختند.؟
مرد جوان فراموش کرد که می خواست به عاطفه چه چیزی بگوید. تعجب در چهره اش واضح بود:
- شما این ها رو می شناسی ؟ شما از عقل چیزی می دانی ؟ دنبال نوشته ای هستم که معلوم کند با وجود اینکه انسان حیوان عاقلی هست ، چرا همچنان در عقل به کمال نرسیده است؟!
عاطفه سکوت کرد و برای اولین بار به مرد جوان نگاهی انداخت . این باور را در چشم های مرد دید که منتظر جوابی از او هست. همزمان که کتاب ها را مرتب می کرد:
عقل جزوی کرکس آمد ای مقیل
پر او با جیفخواری متسیل
هم مزاج خر شده ست این عقل پست
فکر اینکه چون علف آرد به دست
عاطفه این شعر را خواند گفت برو مطلبت را از مولانا پیدا کن .
مرد جوان سکوت کرد و بدون اینکه حرفی زده باشد کتابی که در دست اش بود را روی کتاب ها گذاشت و به راه خود ادامه داد.
عاطفه کنار دیوار نشست و به انتظار خریدار ، دفترچه خاطرات اش را برداشت شروع کرد به نوشتن:
« مادرم می دانم امروز ، روز تولد توست اما در کنارت نیستم . به یاد روزی که مرا از چنگ بدبختی که قرار بود از سوی نا پدری ام بشود نجاتم دادی و با قلبی بزرگ راهی ام کردی تا به دنبال سرنوشت خود باشم از راه صعب العبور به یادت هستم مادرم.»


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (3/6/1396),هستی مهربان (3/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (5/6/1396),پروين خواجه دهي (6/6/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 12:12

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط منوچهر عزیزی   ارسال در دوشنبه 6 شهريور 1396 - 09:26

متشکرم از لطف شما جناب اکبری


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 شهريور 1396 - 17:33

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
عرض ادب و ارادت فراوان
جناب عزیزی بزرگوار :)
چه زود داستان رو تمام کردید.. جمله های شروع داستان نوید این رو میداد که قراره یه داستان نیمه بلند بخونم ..ولی یهو دیدم رسیدم آخر خط
حیف شد واقعا .. الان توی ذهن من یه حفره خالی درست شده .. ذهنم به خودش قول داده بود یه داستان بلند بخونه :D :D
اول داستان که نوشتید کشون کشون .. به نظرم اگه تغییرش بدید به کشان کشان بهتر باشه ..آخه این دوتا کلمه محاوره هست بین جمله ها یه ذره توی ذوق میزنه موقع خوندن :)
واقعا شروع خیلی خوبی داشت .. و کشش و جذابیت لازم حتی برای تبدیل به یه داستان بلندشدن
از توصیفات توی داستان خیلی خوشم اومد .. قلم روان دارید و بدون حاشیه رفتن و اضافه نوشتن داستان رو جلو بردید
شخصیت پردازی عاطفه هم خیلی خوب بود و
دیگه اینکه
خیلی خوشحالم که مهمان خوندن داستانی به قلم شما شدم :) :)
دم قلمتون همیشه گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط منوچهر عزیزی   ارسال در دوشنبه 6 شهريور 1396 - 09:32

سلام و درود به خدمت خانم نرجس عزیز
از اینکه مرا مورد لطف قرار داده اید متشکرم . از راهنمایی شما هم سپاس درس زیادی آموختم . باعث افتخار بنده هست که برایم وقت گذاشته اید.
راستش وقتی نظرتان را دیدم از این جهت خیلی خوشحال شدم که بنده تنها کسی که داستانش را به اسم جستجو می کنم تا ببینم داستان جدید نوشته هست یا نه شما هستید چرا که آخرین داستان شما بسیار شیفته ام کرده و به نوع نگاه فسفی ادبی شما علاقه پیدا کرده ام.
منتظر داستان جدید شما هستیم
مجددا" از راهنماییتان متشکرم


@منوچهر عزیزی توسط منوچهر عزیزی Members  ارسال در سه شنبه 7 شهريور 1396 - 09:20

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی


@منوچهر عزیزی توسط منوچهر عزیزی Members  ارسال در سه شنبه 7 شهريور 1396 - 09:23

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی سلام و درود به خدمت خانم نرجس عزیز
از اینکه مرا مورد لطف قرار داده اید متشکرم . از راهنمایی شما هم سپاس درس زیادی آموختم . باعث افتخار بنده هست که برایم وقت گذاشته اید.
راستش وقتی نظرتان را دیدم از این جهت خیلی خوشحال شدم که بنده تنها کسی که داستانش را به اسم جستجو می کنم تا ببینم داستان جدید نوشته هست یا نه شما هستید چرا که آخرین داستان شما بسیار شیفته ام کرده و به نوع نگاه فسفی ادبی شما علاقه پیدا کرده ام.
منتظر داستان جدید شما هستیم
مجددا" از راهنماییتان متشکرم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.