دیدن خدا از چشمانی پر گناه

ادامه داستان:آن شب تا صبح خوابم نبرد،نمی دانم دلیلش شادی بود یا عذاب وجدان؟! با طلوع خورشید روزی دیگر برای من آغاز شد.روزی پر اضطراب و سخت.تا شب از ترس اینکه مبادا پلیس من را پیدا کند از خانه بیرون نرفتم؛ساعت 12 شب بود به شدت خسته بودم و از خستگی بسیار به سرعت خوابم برد،اما،اما چه خوابی ؟خوابی سرشار از کابوس های بسیار و وحشتناک،اما در کل 2،3 ساعتی خوابیدم.صبح هنوز از رخت خواب برنخواسته بودم که زنگ درب به صدا درآمد و من هم به حیاط رفته و درب را باز کردم؛نیروی انتظامی بود از ترس سرخ شده و عرق کرده بودم،تصمیم گرفتم فرار کنم؛پس پا به فرار گذاشتم ،از این پشت بام به آن پشت بام ؛ناگهان پایم به چیزی گیر کرد و باشدت بسیار به زمین افتادم.دیگر راه فراری نداشتم و آنها به من دست بند زده و دستگیرم کردند.مرا برای بازجویی به پاسگاه بردند،اول هیچ چیز نگفتم و فقط سکوت کردم اما بعد از ترس و وحشت راهی جز اعتراف ندیدم.ماجرا را برای مٖاٌموران بازگو کردم،آنها یقین داشتند که من قاتل رامین هستم زیرا هنگام خروج من ،همسایه رامین من را دیده بود و بعد هم من را تعقیب کرده بود و روز بعد با مراجعه به اداره پلیس چهره من را برای آنها بازگو کرده بود و آنها هم به جستجوی من پرداختند و پس از نشان دادن عکس من به همسایگان محله مان ،من را پیدا می کنند. حکم من اعدام بود،پس از مدتی ماندن در بازداشگاه مرا به دادسرا بردند و قاضی حکم اعدام من را صادر کرد.پس از چند روز مثل همه قاتل ها نوبت به اعدام من رسید.لحظات ترسناکی بود،به بالای صندلی رفتم ؛می دانستم حکم اعدام من اجرا می شود و جای بخششی نیست،طناب را به گردنم انداختند؛لحظه ای احساس کردم که کسی هست که کمکم کند و نجاتم دهد،اما دوباره ناامید شدم.وقتی صندلی را از زیر پایم کشیدند،صدایی را شنیدم که مدام زمزمه میشد:ما کمکت می کنیم ،ناامید نشو،ما کمکت می کنیم.......... و دیگر هیچ ندیدم.پس از مدتی چشمانم را باز کردم و ناگهان تصویری از تمامی کارهایی که در این سالها کرده بودم به جلوی چشمانم آمد و بی اختیار فریاد زدم ،خدای من کمکم کن.صدایی در گوشم مزمه می شد ؛ما تورا می بخشیم ،ناامید نباش و توبه کن.از کارهای پوچ و بیهوده ای که کرده بودم شرمسار بودم و چشمانم را بستم تا دیگر تصویر این کارهای بیهوده را نبینم ،همان لحظه توبه کردم و با ترس بسیار چشمانم را گشودم و خودم را در درون اتاقک های سردخانه دیدم و از ترس فراوان فریاد زدم.انگار هیچ کس نبود که کمکم کند،ناگهان صدایی مانند قدم های یک نفر را شنیدم که وارد سردخانه می شد،گویا پس از شنیدن فریادهای من رفت تا پزشک را خبردار کند،پس از لحظاتی پزشک وارد سردخانه شد و پس از او نیز ماْموران نیروی انتظامی هم وارد سردخانه شدند و پزشک دستور سریع انتقال من را به بیمارستان داد.من نجات یافته بودم و بخشیده شده بودم .از آن پس داستان زندگی من در کتابها و مجلات و روزنامه ها پخش شد و هر روز افرادی برای مصاحبه با من به دیدنم می آمدند و من هم با خوشحالی به سوالات آنان پاسخ می دادم.پس از آن زندگی ام تغییر کرد ،یک تغییر اساسی ؛من بخشیده شده بودم و به من فرصت داده شده بود که تمام اشتباهات خود را جبران کنم.پس از آن دید من نسبت به خدا تغییر کرده است .من در این دنیا فقط خدا را جست و جو می کنم. فهمیدم او مهربان است و توبه گناهکاران را می پذیرد و آنان را می بخشد،همان گونه که مرا بخشید.امروز خدا را در قلب انسانی یافتم که به همه بی دریغ عشق می ورزد و مهربانی می کند.امروز چشمانم خدا را به گونه ای دیگر می بیند. خدا فرصتی دوباره به من داد برای ساختن یک زندگی جدید و زیبا به دست خودم ،نه انسانهای اطرافم.قلبت که پاک باشد خدا را در قلبت احساس می کنی و چشمانت خدا را زیباتر می بیند.امروز پس از مدت ها فهمیدم خوشبختی یعنی،خدا را داشتن. امیدوارم در تمامی لحظات زندگی قلبتان در تصرف خدا باشد. امیدوارم از این داستان خیالی لذت برده باشید. منتظر نظراتتون هستم.❤️
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (25/4/1396),کوثر علیزاده (26/4/1396),کوثر علیزاده (27/4/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 تير 1396 - 22:40

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در دوشنبه 26 تير 1396 - 20:59

نمایش مشخصات کوثر علیزاده متشکرم.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.