دیدن خدا از چشمانی پر گناه

به نام خالق بهترین ها.... قلبت که سیاه باشد دنیا را هم سیاه می بینی و نسبت به همه اطرافت بدبین تر می شوی و نگاهت متفاوت است با زمانی که قلبت همچون بلور پاک باشد،تفاوت دارد با زمانی که افکارت درگیر بیهودگی ها باشد،یا پاکی. تمام دقایق عمرم را صرف دوستانم و کارهای بیهوده کردم،حتی اندکی هم به خدا فکر نمیکردم و اورا مانند همه ی انسانهای اطرافم می دیدم. فکرکردن به او برایم امری بی اهمیت بود و او از نظرمن جایگاه خاصی در زندگی ام نداشت. داشتن پول و مقام چشمانم را کور کرده بود و این باعث شد تا تصمیم به قتل یکی از دوستان پدرم که فرد ثروت مندی بود بگیرم و تمام دارایی اورا از آن خود کنم.لحظه ای که این تصمیم را می گرفتم به هیچ چیزی جز پول نمی اندیشیدم.آری،چشمانم کور شده بود و فقط به خوشبختی خود با ثروت فراوان می اندیشیدم،اما نمی دانم چرا لحظه ای اندیشه نکردم که خوشبختی در زندگی فقط شهرت و دارایی است؟نمی دانم چرا با خود گمان نکردم که بالاخره روزی رسوا خواهم شد؟! شبی به بهانه دیدار او به منزلش رفتم ،او فردی تنها بود به همین دلیل با اطمینان خاطر نقشه قتل او را در ذهن خود طراحی کردم.زنگ در را زدم و در باز شد و من وارد حیاط منزل او شدم با دقت به اطراف نگاه کردم و دوربینی را مشاهده نکردم ؛به درب ورودی رسیدم و رامین را دیدم که به استقبال من می آید ؛پس خیلی آرام دستگیره درب را گرفتم و درب را باز کردم و با خوش رویی به او سلام کردم و او هم به من خوش آمد گفت و من را به داخل خانه هدایت کرد .هنگامی که وارد خانه شدم اطراف را نگاه کردم تا ببینم دوربینی وجود دارد یا نه ؟ناگهان چشمم به دوربینی که در گوشه پذیرایی بود افتاد اما با مشاهده آن متوجه شدم که خراب است و فقط تزیینی است و ناخودآگاه لبخندی بر روی لبانم ظاهر شد. بر روی مبل نشستم و رامین هم بر روی مبل روبه رویی من نشست و شروع به حرف زدن کرد و احوالم را پرسید و من در جواب گفتم:خوب هستم. درباره کارم در فست فودی پرسید و من هم در جواب به او گفتم که اوضاع بد نیست و گفتم در کل تصمیم جمع کردن آن را دارم ،چون درآمد زیادی ندارم و او سعی کرد من را راضی کند تا این کار را انجام ندهم و گفت که سریع تصمیم نگیرم و حداقل چند هفته ای فکرکنم. از جای خود بلند شد و به آشپزخانه رفت و بعد از چند لحظه با سینی ای که در آن شربت ها را قرار داده بود از آشپزخانه بیرون آمد و به سمت من آمد و شربت تعارف کرد،من هم که چاقویی را که از قبل آماده کرده بودم به داخل شکم او فرو کردم،سینی از دستانش رها شد و به زمین افتاد؛طولی نکشید که از شدت خونریزی بسیار جان سپرد.من هم رفتم و درب دیگر زیرزمین خانه اش را که در آن طبقه بود باز کردم و جنازه او را به آنجا که به نظرم امن بود انتقال دادم و به سراغ گاو صندوقی که درون یکی از اتاق ها بود رفتم و با سختی بسیار قفل آن را باز کردم.درون گاو صندوق تمام اسناد و مدارک موجود بود و مقداری فراوان پول.تمام آنها را برداشتم و درب گاوصندوق را بستم و به داخل سالن پذیرایی رفتم؛چشمانم به قطرات خونی که بر روی زمین ریخته شده بود افتاد.بعد از اندکی فکر تصمیم گرفتم با قراردن فرش روی آنها پنهانشان کنم،چون خون ها خشک شده بود و به طور واضح قابل دید نبود.سپس کلید ها را برداشتم و از خانه خارج شدم ؛ناگهان صدایی توجهم را جلب کرد ،همسایه رامین بود که من را صدا می زد و از من پرسید:ببخشید شما چه کسی هستید؟ به دلیل روشنایی جلوی درب هردو به طور واضح یکدیگر را می دیدیم و این باعث اضطراب بسیار من شد ،در جواب سوالش گفتم:یکی از دوستان آقا رامین هستم و برای سرزدن به خانه شان آمده ام زیرا ایشان برای چند روزی به یک سفر کاری رفته اند،اگر با ایشان کاری دارید چهار روز دیگر بر می گردند.احساس کردم که به من مشکوک شده و من هم بهانه آوردم و گفتم :خیلی عذرخواهم ،ولی من عجله دارم و باید برم و از او خداحافظی کردم.......................... دوستان خوشحال میشم نظراتتون رو بشنوم ☺️
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,ابوالحسن اکبری ,رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (23/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (23/4/1396),کوثر علیزاده (24/4/1396),ابوالحسن اکبری (25/4/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (26/4/1396),رضا فرازمند (26/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (29/4/1396),زهرا بانو (31/4/1396),محمد علی ناصرالملکی (1/5/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (14/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (16/5/1396),شهره کبودوندپور (18/5/1396),مهشید سلیمی نبی (21/5/1396),بهروزعامری (21/5/1396),

نقطه نظرات

نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در جمعه 23 تير 1396 - 21:38

درودها
@};- @};- @};- @};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 14:22

نمایش مشخصات کوثر علیزاده از لطفتون سپاسگزارم.ممنون که وقتتون رو اختصاص دادید برای خوندن داستانم.@};- @};- :)


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 09:20

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و خوش آمد گويي و ورودتان به جمع نويسندگان داستانك
عنوان داستان خيلي احساسي و تامل برانگيز بود.
موفق باشيد


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 14:25

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ممنون از خوش آمدگوییتون.خوشحال هستم که داستان براتون لذت بخش بوده.متشکرم از اینکه وقت گرانبهاتون رو اختصاص دادید برا خوندن داستانم.موفق باشید و سربلند.:) @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 تير 1396 - 22:36

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکارخانم علیزاده . خوش آمدید به سایت داستانک . موضوع داستان خوب و روان و ساده بود .البته با تو جه به سن و سالت باید بیشتر داستان بخوانید و بنویسید که تبحر و مهارت در داستان نویسی پیدا کنید . انشالله بازم هم از قلم شما بهر ه ببریم . موفق و سربلند باشید .@};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 تير 1396 - 22:43

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود . موضوع داستان خیلی خوب بود . متن داستان روان ساده قابل فهم بود از این لحاط جای تبریک دارد که با این سن و سالت می نویسید . برای مهارت و تجربه بیشتر داستان های زیادی بخوانید و هم بنویسید.موفق و پیروز باشید .@};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 تير 1396 - 22:43

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود . موضوع داستان خیلی خوب بود . متن داستان روان ساده قابل فهم بود از این لحاط جای تبریک دارد که با این سن و سالت می نویسید . برای مهارت و تجربه بیشتر داستان های زیادی بخوانید و هم بنویسید.موفق و پیروز باشید .@};- @};- @};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 تير 1396 - 20:57

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام خدمت شما جناب اکبری.ممنونم که وقتتون رو اختصاص دادید و داستانم رو مطالعه کردید .خوشحالم که لذت بردید.متشکرم از راهنمایی ارزشمندتون.موفق باشید@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در دوشنبه 26 تير 1396 - 22:58

سلام
وخیر مقدم
زیبا نگاشتید@};- @};-


@رضا فرازمند توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در سه شنبه 27 تير 1396 - 20:27

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب فرازمند.متشکرم از خوش آمدگوییتون.ممنونم که وقتتون رو اختصاص دادید به خوندن داستانم.خوشحالم که لذت بردید.موفق باشید.@};- @};- @};- :)


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 مرداد 1396 - 20:18

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام و خوش آمدید،
داستان جالب و زیباست
موفق باشید و شاد@};- @};- :)


@محمد علی ناصرالملکی توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در سه شنبه 3 مرداد 1396 - 23:22

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب ناصرالملکی.متشکرم بابت خوش آمدگوییتون.خوشحالم که لذت بردید.ممنونم که وقتتون رو اختصاص دادید و داستان رو مطالعه کردید.:) @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در پنجشنبه 19 مرداد 1396 - 11:04

سلام.
ورودتان را به جمع داستان نویسان خیرمقدم می‌گویم.
داستان در عین سادگی زیبا بود.
قلمتان نویسا@};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 مرداد 1396 - 13:07

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام خانم نی ریزی عزیزم.ممنون از خوش آمدگوییتون.سپاس فراوان از شما که وقت گذاشتید و داستانم رو مطالعه کردید.بهترین ها رو براتون ارزومندم.@};- @};- @};- :x :*



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.