نابغه نوجوان

باسمه تعالی




روز تولد انسان یکی از بهترین و عزیزترین روزهای عمر اوست . شاید ترس ها و دلهره های لحظات قبل از تولد را به یاد نیاوری ‚ آن لحظه که در آغوش خدا بودی و تو را به جهان ناشناخته ای فرا می خواند ند و تو ‚ به نوری آرام بخش نگاه می کردی و چشم از او برنمی داشتی . شاید خدا با تو سخن می گفت "برایت روز بازگشتی قرار دادم ‚ چهره پاک امروزت را به یاد می سپارم ‚ برو ‚ ببینم چگونه باز می گردی؟" و تو گفتی ؟ به راستی تو چه پاسخ دادی ؟ بیست سال گذشت‚ تا اینکه معلوم شد سید مصطفی موسوی که در روز پنج شنبه 18 آبان 1374‚ مهمان دنیا شده بود ‚ به خدا چه پاسخ داده است . سید مصطفی نفر چهارم خانواده به حساب می آمد ‚ بازی کودکانه اش گل بازی بود ‚ درس و مدرسه را دوست داشت و نمره های عالی می گرفت ‚ خوش خنده ‚ مودب ‚ کم حرف و آرام بود و به آراستگی ظاهریش اهمیت می داد . از 16 سالگی سر کار می رفت ‚ دست به آچارش خوب بود . با تکنولوژی و موبایل آشنایی داشت و به همین دلیل‚ اسیر جاذبه های فضای مجازی نشد . زندگی را واقعی می دانست و سعی داشت واقعا ‚ زندگی کند . سال ها گذشت و او بزرگتر شد ‚ تحصیلات دبیرستان را گذراند و خودش را ‚ برای کنکور آماده می کرد اما در تمام این سال ها یک نیاز ‚ یک نیرو ‚ یک صدا ‚ یک سوال و یک پاسخ با او بزرگ شده بود . در روزگاری که هم سن و سال هایش‚ شب و روز موبایل به دست داشتند و با کلیپ و آهنگ و پست و بازی رایانه ای و… سرگرم می شد ند ‚ او مطلب و کتاب هایی از شهید بابایی می خواند . نمی دانم چگونه از بین این همه انسان ‚ باید شخصیت شهید بابایی شیفته اش کند و از بین این همه سخنران ‚ صحبت ها و سخنان شهید چمران و شهید شریعتی روح بی تابش را آرام کند .گاه بعضی مفاهیم را متوجه نمی شد به ارجاعشان که مراجعه می کرد ‚ به کتاب تفسیر قرآن می رسید و سوال هایش بیشترمی شد ." بهشت ‚ جهنم ‚ آخرت جاودان ‚ دنیای فانی ‚ لذت سرگرم کننده ‚ جهاد ‚ مرگ ‚ شهادت و…" . او بین این کلمات ‚ جمله معناداری را جستجو می کرد ‚ دقیقتر به رفتار‚ گفتار انسان های اطرافش نگریست و همه چیز را تجزیه و تحلیل کرد ‚ او اینک ‚ جمله معنادارش را یافته بود و قدم های بزرگتری برمی داشت . دوره های آموزش نظامی را سپری کرد و بیشتر وقتش را ‚ در بسیج و مسجد می گذراند ‚ در آن جا زمزمه های رفتن به سوریه را شنیده بود و چندین بار هم از میلش برای اعزام به سوریه ‚ با خانواده اش صحبت کرد ولی مادر با رفتنش مخالفت می کرد . با اینکه رضایت پدر برای رفتن به سوریه کافی بود اما رضایت مادر را هم لازم می دانست و سعی می کرد با مفاهیم حق جویانه ای که به آن ها رسیده بود ‚ مادرش را راضی کند که البته موفق هم شد . می گفت : " مادر اگر راضی شوی به سوریه بروم ‚ آن دنیا را برایت آباد می کنم و دنیای زیبایی برایت می سازم که در خواب هم نمی توانی ببینی " . سید ‚ طراح و مبتکر خوبی بود ‚ حتی با طرح ناوی که به سازمان نخبگان فرستاده بود ‚ موافقت شد . او نه تنها به دعوتنامه ادامه تحصیل در کانادا اهمیت نداد بلکه از دانشگاهی که به تازگی در آن قبول شده بود ‚ مرخصی تحصیلی گرفت و راهی سوریه شد .
سید مصطفی‚ در روز پنج شنبه 21 آبان 1394 ‚ 3 روز بعد از تولد بیست سالگیش ‚ شهادت داد که بهرین پاسخ را به خدایش داده است .

در این دنیا حقیقتی است‚ ای جستجوگران ‚ آن را دریابید ؟ ( نمره ‚ حساب خواهد شد )


برگرفته از زندگی نامه نابغه مدافع ‚ شهیدی از شهدای اربعه حلب ‚ شهید دهه هفتادی
شهید مدافع حرم " شهید سید مصطفی موسوی "

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (25/8/1396),سارا یاسمینی (25/8/1396),م.ماندگار (25/8/1396),شايسته دولتخواه (25/8/1396),ارمین (26/8/1396),داوود فرخ زاديان (1/9/1396),

نقطه نظرات

نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 آبان 1396 - 23:59

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود به مهسا خانم عزیز .
خوش آمدی و امیدوارم موفق باشی.@};-


نام: مهسا تنانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 آبان 1396 - 00:28

ممنون از لطفتون
مستدام باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.